داستان پادشاهی زو طهماسپ از شاهنامه فردوسی (نثر ساده)
داستان پادشاهی زو طهماسپ در شاهنامه فردوسی یکی از بخشهای مهم و کوتاه تاریخ پادشاهان ایران است که پس از کشته شدن نوذر و آشفتگی اوضاع کشور روایت میشود. زو، فرزند طهماسب و از خاندان پادشاهی ایران، در دورهای پرتنش به تخت مینشیند و تلاش میکند آرامش و سامان را به سرزمین ایران بازگرداند. در این بخش از شاهنامه، علاوه بر پادشاهی زو و جنگ ایران و توران، به دشواریهای کشور و اهمیت بازگرداندن صلح و امنیت نیز پرداخته میشود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان پادشاهی زو طهماسپ را با نثری ساده و روان روایت میکنیم تا این بخش از شاهنامه فردوسی برای خوانندگان، بهویژه نوجوانان و علاقهمندان به ادبیات حماسی، آسانتر و قابلفهمتر باشد.

شبی زال بنشست هنگام خواب
سخن گفت بسیار ز افراسیابهم از رزمزن نامداران خویش
وزان پهلوانان و یاران خویشهمیگفت هرچند کز پهلوان
بود بخت بیدار و روشن روانبباید یکی شاه خسرونژاد
که دارد گذشته سخنها بهیادبهکردار کشتیست کار سپاه
همش باد و هم بادبان تخت شاهاگر داردی طوس و گستهم فر
سپاه است و گردان بسیار مرنزیبد بر ایشان همی تاج و تخت
بباید یکی شاه بیداربختکه باشد بدو فرهٔ ایزدی
بتابد ز دیهیم او بخردیز تخم فریدون بجُستند چند
یکی شاه، زیبای تخت بلندندیدند جز پور طهماسپ زو
که زور کیان داشت و فرهنگ گوبشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهی ز بامین و ز گرزبانیکی مژده بردند نزدیک زو
که تاج فریدون به تو گشت نوسپهدار دستان و یکسر سپاه
ترا خواستند ای سزاوار گاهچو بشنید زو گفتهٔ موبدان
همان گفتهٔ قارن و بخردانبیامد به نزدیک ایران سپاه
به سر بر نهاده کیانی کلاهبهشاهی بر او آفرین خواند زال
نشست از بر تخت زو پنج سالکهن بود بر سال هشتاد مرد
بهداد و بهخوبی جهان تازهکردسپه را ز کار بدی باز داشت
که با پاک یزدان یکی راز داشتگرفتن نیارست و بستن کسی
وزان پس ندیدند کشتن بسیهمان بد که تنگی بد اندر جهان
شده خشک خاک و گیا را دهاننیامد همی ز آسمان هیچ نم
همی برکشیدند نان با درمدو لشکر بران گونه تا هشت ماه
به روی اندر آورده روی سپاهنکردند یکروز جنگی گران
نه روز یلان بود و رزم سرانز تنگی چنان شد که چاره نماند
سپه را همی پود و تاره نماندسخن رفتشان یک بهیک همزبان
که از ماست بر ما بد آسمانز هر دو سپه خاست فریاد و غَو
فرستاده آمد به نزدیک زوکه گر بهر ما زین سرای سپنج
نیامد به جز درد و اندوه و رنجبیا تا ببخشیم روی زمین
سراییم یک با دگر آفرینسر نامداران تهی شد ز جنگ
ز تنگی نبد روزگار درنگبر آن برنهادند هر دو سخن
که در دل ندارند کین کهنببخشند گیتی به رسم و به داد
ز کار گذشته نیارند یادز دریای پیکند تا مرز تور
ازان بخش گیتی ز نزدیک و دورروارو چنین تا به چین و ختن
سپردند شاهی بران انجمنز مرزی کجا مرز خرگاه بود
ازو زال را دست کوتاه بودوزین روی ترکان نجویند راه
چنین بخش کردند تخت و کلاهسوی پارس لشکر برون راند زو
کهن بود لیکن جهان کرد نوسوی زابلستان بشد زال زر
جهانی گرفتند هر یک به برپر از غلغل و رعد شد کوهسار
زمین شد پر از رنگ و بوی و نگارجهان چون عروسی رسیده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روانچو مردم بدارد نهاد پلنگ
بگردد زمانه بر او تار و تنگمهان را همه انجمن کرد زو
به دادار بر آفرین خواند نوفراخی که آمد ز تنگی پدید
جهان آفرین داشت آن را کلیدبه هر سو یکی جشنگه ساختند
دل از کین و نفرین بپرداختندچنین تا برآمد برین سال پنج
نبودند آگه کس از درد و رنجببد بخت ایرانیان کندرو
شد آن دادگستر جهاندار زو
ترجمه روان
پس از آنکه جنگهای سخت و پیدرپی میان ایران و توران ادامه یافت و بسیاری از پهلوانان و بزرگان دو سپاه کشته شدند، شبی زال در هنگام خواب و استراحت با خود اندیشید و درباره وضعیت کشور و آینده ایران با خود سخن گفت.
او گفت: هرچند در میان پهلوانان، مردان دلیر و نامآور بسیاری وجود دارند، اما کشور برای سامان یافتن به شاهی از نژاد کیان نیاز دارد؛ پادشاهی که گذشته را به یاد داشته باشد، خردمند و بیداردل باشد و فره ایزدی داشته باشد. سپاه مانند کشتی است و شاه مانند بادبان و راهبر آن؛ اگرچه طوس و گستهم و دیگر پهلوانان از فر و شکوه برخوردارند و سپاهی بزرگ در اختیار دارند، شایسته نیست که خود بر تخت شاهی بنشینند. ایران به پادشاهی نیاز دارد که شایسته فرمانروایی باشد و فره ایزدی از چهره و تاج او آشکار باشد.
زال و بزرگان در میان خاندان فریدون جستوجو کردند تا کسی را شایسته پادشاهی بیابند. سرانجام زو، پسر طهماسب را پیدا کردند؛ مردی نیرومند، خردمند و برخوردار از فرهنگ و شایستگیهای شاهانه.
قارن، موبدان، مرزبانان و گروهی از سپاهیان نزد زو رفتند و به او مژده دادند که تاج و تخت فریدون اکنون شایسته اوست. به او گفتند که سپهدار دستان و همه سپاه ایران او را برای پادشاهی برگزیدهاند.
زو سخنان موبدان، قارن و دیگر خردمندان را شنید و پذیرفت. سپس به سوی سپاه ایران آمد؛ در حالی که تاج کیانی بر سر داشت. زال او را به پادشاهی ستود و بر تخت نشاند.
زو مردی سالخورده بود و حدود هشتاد سال داشت، اما با دادگری و نیکی توانست جهان را دوباره سامان دهد. او سپاهیان را از بدکاری بازداشت و به سبب ارتباط و راز و نیاز با خدای پاک، از ظلم و خونریزی دوری میکرد. در دوران او کشتار و زندانی کردن مردم بسیار کاهش یافت و کشور روی آرامش دید.
با این حال، گرفتاری دیگری پدید آمد: خشکسالی سختی سراسر جهان را فرا گرفت. خاک خشک شد و گیاهان از میان رفتند. از آسمان بارانی نمیبارید و مردم برای به دست آوردن نان حتی حاضر بودند دارایی خود را بدهند.
در چنین شرایطی، دو سپاه ایران و توران حدود هشت ماه روبهروی یکدیگر ایستادند، اما جنگ بزرگی رخ نداد؛ زیرا خشکسالی و تنگدستی چنان بر هر دو سپاه فشار آورده بود که دیگر توان ادامه جنگ نداشتند.
سرانجام از هر دو طرف این اندیشه پدید آمد که این رنج و تنگدستی نتیجه ادامه جنگ است. فریاد و غوغا از میان سپاهیان برخاست و فرستادگانی نزد زو آمدند و پیشنهاد کردند که به جای ادامه دشمنی، با یکدیگر صلح کنند.
گفتند: اگر از این جهان چیزی جز درد و اندوه نصیب ما نشده است، بهتر است زمین را میان خود تقسیم کنیم و از کینههای گذشته دست برداریم.
سرانجام بزرگان دو سپاه بر این توافق کردند که کینههای گذشته را کنار بگذارند، جهان را عادلانه میان خود تقسیم کنند و از دشمنی دست بکشند.
بر اساس این پیمان، سرزمینها از دریای پیکند تا مرز تور به دو بخش تقسیم شد و از آنجا نیز تا سرزمینهای چین و ختن، مرزها مشخص شد. بخشی از سرزمینها به ایران و بخشی به توران رسید و هر دو طرف پذیرفتند که بر اساس این تقسیمبندی زندگی کنند و دوباره جنگ را آغاز نکنند.
پس از برقراری صلح، زو سپاه خود را به سوی پارس برد. او با وجود سالخوردگی، توانست کشور را از آشفتگی بیرون بیاورد و زندگی تازهای در آن پدید آورد. زال نیز به سوی زابلستان رفت و هر یک از بزرگان و پهلوانان به سرزمین خود بازگشتند.
با پایان جنگ و برقراری آرامش، دوباره آبادانی به ایران بازگشت. کوهها و دشتها سرسبز شدند، چشمهها جوشیدند و باغها و زمینهای آباد پدیدار شدند. جهان چنان زیبا و جوان شد که گویی عروسی جوان و آراسته است؛ سرزمین پر از آب روان، باغ و گل و زندگی شد.
زو بزرگان را گرد آورد و آنان را به ستایش خداوند و دادگری فراخواند. جشنها برپا شد و مردم از کینه، دشمنی و نفرین فاصله گرفتند. سختی و تنگدستی جای خود را به فراخی و آرامش داد و مردم دریافتند که گشایش پس از آن همه رنج، به خواست خداوند فراهم شده است.
این آرامش و آبادانی پنج سال ادامه یافت و در این مدت مردم دیگر چندان نشانی از درد و رنج گذشته ندیدند.
اما در پایان این دوره، بخت ایرانیان دوباره رو به سستی نهاد و دوران پادشاهی زو، آن دادگستر سالخورده، به پایان نزدیک شد.



