داستان مطلع شدن فریدون از وجود بچه ایرج (شاهنامه فردوسی)
پس از کشته شدن ایرج به دست برادرانش، شاه فریدون در اندوهی عمیق فرو رفت و سالها با داغ از دست دادن فرزند محبوب خود زندگی کرد. در این میان، تنها امید او ادامه یافتن نسل ایرج و زنده ماندن خون این شاهزاده دادگر بود. سرانجام خبر تولد فرزند ایرج به فریدون رسید؛ خبری که پس از سالها غم و اندوه، بار دیگر امید را در دل پادشاه سالخورده زنده کرد. این بخش از شاهنامه فردوسی یکی از زیباترین روایتهای حماسه ملی ایران است که نشان میدهد چگونه پس از تاریکی و ستم، بار دیگر نور امید و عدالت طلوع میکند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان مطلع شدن فریدون از وجود فرزند ایرج را به زبانی روان و وفادار به روایت فردوسی بازگو میکنیم و اهمیت این رویداد را در ادامه داستان شاهنامه بررسی خواهیم کرد.

برآمد برین نیز یک چندگاه
شبستان ایرج نگه کرد شاهیکی خوب و چهره پرستنده دید
کجا نام او بود ماهآفریدکه ایرج برو مهر بسیار داشت
قضا را کنیزک ازو بار داشتپری چهره را بچه بود در نهان
از آن شاد شد شهریار جهاناز آن خوبرخ شد دلش پرامید
به کین پسر داد دل را نویدچو هنگامهٔ زادن آمد پدید
یکی دختر آمد ز ماه آفریدجهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنشمر آن ماهرخ را ز سر تا به پای
تو گفتی مگر ایرجستی به جایچو بر جست و آمدش هنگام شوی
چو پروین شدش روی و چون مشک موینیا نامزد کرد شویش پشنگ
بدو داد و چندی برآمد درنگیکی پور زاد آن هنرمند ماه
چگونه سزاوار تخت و کلاهچو از مادر مهربان شد جدا
سبک تاختندش به نزد نیابدو گفت موبد که ای تاجور
یکی شادکن دل به ایرج نگرجهانبخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شدنهاد آن گرانمایه را برکنار
نیایش همی کرد با کردگارهمی گفت کاین روز فرخنده باد
دل بدسگالان ما کنده بادهمان کز جهان آفرین کرد یاد
ببخشود و دیده بدو باز دادفریدون چو روشن جهان را بدید
به چهر نوآمد سبک بنگریدچنین گفت کز پاک مام و پدر
یکی شاخ شایسته آمد به برمی روشن آمد ز پرمایه جام
مر آن چهر دارد منوچهر نامچنان پروریدش که باد هوا
برو بر گذشتی نبودی رواپرستندهای کش به بر داشتی
زمین را به پی هیچ نگذاشتیبه پای اندرش مشک سارا بدی
روان بر سرش چتر دیبا بدیچنین تا برآمد برو سالیان
نیامدش ز اختر زمانی زیانهنرها که آید شهان را به کار
بیاموختش نامور شهریارچو چشم و دل پادشا باز شد
سپه نیز با او هم آواز شدنیا تخت زرین و گرز گران
بدو داد و پیروزه تاج سرانسراپردهٔ دیبهٔ هفترنگ
بدو اندرون خیمههای پلنگچه اسپان تازی به زرین ستام
چه شمشیر هندی به زرین نیامچه از جوشن و ترگ و رومی زره
گشادند مر بندها را گرهکمانهای چاچی وتیر خدنگ
سپرهای چینی و ژوپین جنگبرین گونه آراسته گنجها
که بودش به گرد آمده رنجهاسراسر سزای منوچهر دید
دل خویش را زو پر از مهر دیدکلید در گنج آراسته
به گنجور او داد با خواستههمه پهلوانان لشکرش را
همه نامداران کشورش رابفرمود تا پیش او آمدند
همه با دلی کینهجو آمدندبه شاهی برو آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندندچو جشنی بد این روزگار بزرگ
شده در جهان میش پیدا ز گرگسپهدار چون قارن کاوگان
سپهکش چو شیروی و چون آوگانچو شد ساخته کار لشکر همه
برآمد سر شهریار از رمه
ترجمه روان
پس از گذشت مدتی از کشته شدن ایرج، فریدون روزی به شبستان او رفت.
در آنجا کنیزی بسیار زیبارو را دید که ماهآفرید نام داشت.
ایرج او را بسیار دوست میداشت و هنگام کشته شدنش، ماهآفرید از او باردار بود.
وقتی فریدون از این موضوع باخبر شد، دوباره روزنهای از امید در دلش زنده شد.
او امیدوار بود که از نسل ایرج، کسی به دنیا بیاید و روزی انتقام خون پدرش را بگیرد.
زمان زایمان فرا رسید و ماهآفرید دختری به دنیا آورد.
آن دختر را با نهایت محبت و مراقبت پرورش دادند و در ناز و آسایش بزرگ شد.
زیبایی و چهرهاش چنان به ایرج شباهت داشت که گویی خود او دوباره زنده شده است.
وقتی آن دختر به سن ازدواج رسید، چهرهاش همچون ستاره پروین درخشان و موهایش مانند مشک سیاه و خوشبو بود.
فریدون او را به همسری پشنگ درآورد.
پس از مدتی، آن دو صاحب پسری شدند؛ کودکی که از همان آغاز، نشانههای بزرگی و شایستگی پادشاهی در او دیده میشد.
همین که کودک از شیر گرفته شد، او را نزد فریدون بردند.
موبدان به شاه گفتند:
«ای پادشاه بزرگ! این کودک را بنگر؛ یادگار ایرج است و میتواند اندوه تو را کاهش دهد.»
با دیدن آن نوزاد، لبخند بر لبان فریدون نشست.
گویی ایرج بار دیگر زنده شده و به آغوش او بازگشته بود.
شاه کودک را در آغوش گرفت و خداوند را سپاس گفت.
او دعا کرد:
«امروز، روزی مبارک است.
امیدوارم دل بدخواهان از ریشه برکنده شود.
خداوند بار دیگر نور امید را به چشمانم بازگرداند.»
سپس فریدون به چهره کودک نگریست و گفت:
«از پدر و مادری پاک، شاخهای شایسته و برومند روییده است.»
آنگاه جامی از باده برداشت و نام آن کودک را منوچهر گذاشت.
فریدون منوچهر را با نهایت دقت و محبت پرورش داد.
آنقدر از او مراقبت میشد که حتی باد نیز اجازه نداشت آزاری به او برساند.
پرستاران همیشه او را در آغوش میگرفتند و نمیگذاشتند پایش به زمین برسد.
زیر پایش مُشک خوشبو میریختند و بر فراز سرش سایبانی از پارچههای گرانبها نگه میداشتند.
سالها گذشت و هیچ آسیبی از سوی روزگار به او نرسید.
وقتی منوچهر بزرگتر شد، فریدون همه هنرهایی را که شایسته یک شاه بود، به او آموخت.
آیین کشورداری، جنگاوری، دادگری و همه دانشهای لازم برای فرمانروایی را به او تعلیم داد.
پس از آنکه شاه از شایستگی او مطمئن شد، پهلوانان و سپاهیان نیز به حمایت از منوچهر برخاستند.
فریدون تخت زرین، گرز شاهی و تاج پادشاهی را به منوچهر سپرد.
خیمههای باشکوه، اسبهای تیزرو با زینهای زرین، شمشیرهای هندی، زرهها، کلاهخودها، کمانها، تیرها، سپرها و همه تجهیزات جنگی را در اختیار او گذاشت.
همچنین گنجینههایی را که در طول سالیان گرد آورده بود، شایسته منوچهر دانست و کلید خزانه را نیز به او سپرد.
سپس فرمان داد همه پهلوانان، بزرگان و نامداران کشور نزد منوچهر حاضر شوند.
آنان که هنوز کینه خون ایرج را در دل داشتند، گرد او جمع شدند و او را به پادشاهی ستودند.
گوهر و زبرجد بر تاجش افشاندند و برایش آرزوی پیروزی کردند.
آن روز، جشنی بزرگ در سراسر کشور برپا شد؛ چنانکه گویی آرامش و امنیت دوباره به جهان بازگشته بود و دوران تازهای آغاز میشد.
در پایان، پهلوانان بزرگی مانند قارن، شیروی و دیگر سرداران نامدار، سپاه را برای فرماندهی منوچهر آماده کردند.
با سامان یافتن لشکر و آماده شدن همه نیروها، دوران تازهای آغاز شد؛ دورانی که قرار بود با قیام منوچهر، خون ایرج ستانده شود و عدالت بار دیگر بر جهان فرمان براند.



