غزل زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را از شهریار + تفسیر
غزل «زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را» از آثار تأثیرگذار استاد محمدحسین شهریار است؛ شعری که در ظاهر از زمستان و سرمای روزگار سخن میگوید، اما در لایههای عمیقتر خود، تصویری از نابرابری اجتماعی، رنج مردم، فاصله طبقاتی و بیعدالتی را به نمایش میگذارد. شهریار با زبانی روان، تصاویر ملموس و تشبیههایی هنرمندانه، تفاوت زندگی ثروتمندان و محرومان را به تصویر میکشد و مخاطب را به اندیشیدن درباره وضعیت انسان و جامعه فرا میخواند. همین ویژگیها باعث شده است که این غزل، علاوه بر ارزش ادبی، از نظر اجتماعی نیز جایگاه ویژهای در میان اشعار معاصر فارسی داشته باشد. در این مطلب از مجله آفتاب، متن کامل غزل «زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را» را میخوانیم و سپس معنی و تفسیر ابیات آن را به زبانی ساده و روان بررسی میکنیم.

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کَند ما یکلاقبایان رارهِ ماتمسرای ما ندانم از که میپرسد
زمستانی که نشناسد درِ دولتسرایان رابه دوش از برف بالاپوش خز ارباب میآید
که لرزاند تنِ عریانِ بیبرگونوایان رابه کاخِ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان راطبیبِ بیمروّت کی به بالینِ فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بیدوایان رابه تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزادهمرد این بیصفایان رابه هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یارب دست آن مشکلگشایان رانقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان رابه هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلتید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان رابه کام مُحتَکِر روزیِ مردم دیدم و گفتم
که روزی سفره خواهد شد شکم این اژدهایان رابه عزّت چون نبخشیدی به ذلّت میسِتانَندَت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان راحریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را
تصویر شعر
این شعر از محمدحسین شهریار یکی از صریحترین سرودههای اجتماعی اوست. شهریار در این شعر، زمستان را تنها یک فصل سرد نمیداند؛ بلکه آن را نمادی از فقر، بیعدالتی، فاصله طبقاتی و بیتفاوتی صاحبان قدرت میبیند. او از رنج مردم محروم، سکوت مسئولان و ظلم حاکمان سخن میگوید و با زبانی تلخ، جامعهای را به تصویر میکشد که در آن ثروتمندان آسودهاند و فقرا هر روز بیشتر زیر بار سختی خرد میشوند.
کلیدهای معنایی
زمستان؛ نماد فقر و نابرابری
شعر با تصویری تکاندهنده آغاز میشود. زمستان برای کدخدایان و ثروتمندان، تنها به معنای پوشیدن لباسهای گرمتر است؛ اما برای فقیرانی که حتی یک لباس مناسب ندارند، همان زمستان پوست از تن میکند. شهریار با همین تضاد، فاصله عمیق میان طبقات جامعه را نشان میدهد.
فقری که کسی آن را نمیشناسد
شاعر میگوید زمستان حتی راه خانه فقیران را هم نمیشناسد و تنها به درِ خانههای اشراف سر میزند. این اغراق شاعرانه، کنایهای به جامعهای است که درد محرومان در آن دیده نمیشود و نگاهها بیشتر متوجه صاحبان قدرت و ثروت است.
دو زمستان متفاوت
ثروتمندان با لباسهای خز و گرانقیمت از خانه بیرون میآیند، در حالی که همان سرما بدن برهنه و لرزان فقیران را میآزارد. زمستان برای همه یکسان است، اما امکانات انسانها نیست؛ بنابراین رنج نیز میان مردم به یک اندازه تقسیم نمیشود.
عدالت وارونه
شهریار میگوید حتی باران نیز بر کاخ ستم سر فرود میآورد، اما بر خانه فقیران فرود میآید و آن را ویران میکند. این تصویر، اعتراضی به جهانی است که در آن، مصیبتها بیشتر بر دوش ناتوانان سنگینی میکنند.
بیتفاوتی نسبت به درد محرومان
طبیبی که مروت و انسانیت ندارد، هرگز بر بالین فقیر حاضر نمیشود. شاعر از پزشکی سخن نمیگوید که فقط بیمار را درمان میکند؛ بلکه از جامعهای انتقاد میکند که نسبت به درد انسانهای ناتوان بیاعتنا شده است.
مرگ با عزت بهتر از خواهش از بیمروتان
یکی از عمیقترین ابیات شعر این است که انسان آزاداندیش، مرگ تلخ همراه با عزت را بر خواهش و التماس از انسانهای بیرحم ترجیح میدهد. شهریار کرامت انسانی را ارزشی میداند که حتی در سختترین شرایط نباید از دست برود.
ناامیدی از انسانهای مدعی
شاعر میگوید هر مشکلی را نزد مردم بردیم، اما هیچکس گرهی از کار ما باز نکرد. سپس با حسرت میپرسد: دست آن مشکلگشایان واقعی را چه کسی بسته است؟ این پرسش، هم گلایهای از افراد بیعمل است و هم آرزویی برای حضور انسانهای مسئول و دلسوز.
نقاب آشنایی
شهریار میگوید وقتی نقابها کنار رفت، فهمیدیم کسانی که آشنا میپنداشتیم، در حقیقت از بیگانگان نیز بیگانهتر بودند. این بیت درباره ناامیدی از کسانی است که در ظاهر دوست و همراهاند، اما در زمان نیاز انسان را تنها میگذارند.
اعتراض به فرمانروایان ستمگر
شاعر با صراحت، جنگها و خونریزیهایی را که به فرمان صاحبان قدرت رخ میدهد، محکوم میکند و از خدا میخواهد کاخ این فرمانروایان را ویران سازد. این بخش از شعر، آشکارترین اعتراض سیاسی و اجتماعی آن است.
احتکار و طمع
شهریار محتکران را به اژدهایی تشبیه میکند که روزی مردم را میبلعد. اما هشدار میدهد که روزی همین شکمهای سیریناپذیر، خود به سفرهای برای نابودی صاحبانشان تبدیل خواهد شد. یعنی ظلم و طمع، سرانجام دامن خود ستمگر را نیز خواهد گرفت.
کرامت یا ذلت
شاعر میگوید اگر انسان با عزت حق دیگران را ندهد، روزی همان حق با خواری از او گرفته خواهد شد. این بیت، قانونی اخلاقی را بیان میکند: بیعدالتی هرگز پایدار نمیماند و سرانجام به زیان ستمگر تمام میشود.
پایان تلخ شعر
در پایان، کسی با تمسخر به شهریار میگوید اینقدر از فقر سخن نگو؛ زیرا در این سرزمین حتی گدایان را هم جمع میکنند و از شهر بیرون میبرند. این پایان، نشان میدهد که جامعه نهتنها مشکل فقر را حل نمیکند، بلکه گاهی فقط میکوشد نشانههای آن را از برابر چشمها پنهان کند.
خوانش فلسفی / اجتماعی
این شعر بیش از آنکه درباره زمستان باشد، درباره بیعدالتی است. زمستان در اینجا نماد شرایط سخت زندگی است؛ شرایطی که برای ثروتمندان تنها اندکی ناراحتی به همراه دارد، اما برای فقیران میتواند به معنای نابودی باشد.
شهریار بارها تأکید میکند که مشکل اصلی، خودِ فقر نیست؛ بلکه بیتفاوتی انسانها نسبت به فقر است. جامعهای که طبیبش به سراغ فقیر نمیرود، آشنایش در زمان نیاز بیگانه میشود، فرمانروایش مردم را قربانی قدرت میکند و محتکرش نان مردم را میدزدد، از عدالت فاصله گرفته است.
با این حال، شعر تنها یک اعتراض اجتماعی نیست؛ بلکه هشداری اخلاقی نیز هست. شهریار یادآوری میکند که ظلم، طمع و بیعدالتی پایدار نیستند و دیر یا زود نتیجه اعمال انسان به خود او بازمیگردد. از نگاه او، عزت، همدلی و مسئولیتپذیری تنها راه ساختن جامعهای انسانی است؛ جامعهای که در آن زمستان برای همه فقط یک فصل باشد، نه حکمی برای نابودی محرومان.
شعر پُر معنی سنین عمر به هفتاد میرسد ما را از شهریار با تفسیر
شعر به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا از شهریار با تفسیر
شعر سوزناک شهریار «دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت» + ویدیو و دانلود صوتی
شعر «علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را» از شهریار + معنی و تفسیر کامل



