اشعار

داستان رزم کاووس با شاه هاماوران از شاهنامه فردوسی

داستان رزم کاووس با شاه هاماوران یکی از بخش‌های مهم و پرکشمکش شاهنامه فردوسی است که در جریان لشکرکشی کی‌کاووس به سرزمین هاماوران شکل می‌گیرد. در این داستان، غرور و تصمیم‌های کی‌کاووس، رویارویی او با شاه هاماوران و حوادثی که پس از آن برای شاه ایران و سپاهش رخ می‌دهد، فضای روایت را به سمت یکی از ماجراهای مهم دوران پادشاهی او پیش می‌برد. این بخش همچنین زمینه‌ساز حضور سودابه و دگرگونی‌های مهمی در سرگذشت کی‌کاووس می‌شود. در مجله آفتاب، داستان رزم کاووس با شاه هاماوران از شاهنامه فردوسی به زبان ساده و روان روایت می‌شود تا روند حوادث و فضای حماسی این بخش برای خوانندگان امروز نیز روشن و جذاب باشد.

داستان رزم کاووس با شاه هاماوران از شاهنامه فردوسی

ازان پس چنین کرد کاووس رای
که در پادشاهی بجنبد ز جای

از ایران بشد تا به توران و چین
گذر کرد ازان پس به مکران زمین

ز مکران شد آراسته تا زره
میانها ندید ایچ رنج از گره

پذیرفت هر مهتری باژ و ساو
نکرد آزمون گاو با شیر تاو

چنین هم گرازان به بربر شدند
جهانجوی با تخت و افسر شدند

شه بربرستان بیاراست جنگ
زمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ

سپاهی بیامد ز بربر به رزم
که برخاست از لشکر شاه بزم

هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت
خور از گرد اسپان پراندیشه گشت

ز گرد سپه پیل شد ناپدید
کس از خاک دست و عنان را ندید

به زخم اندر آمد همی فوج فوج
بران سان که برخیزد از آب موج

چو گودرز گیتی بران گونه دید
عمود گران از میان برکشید

بزد اسپ با نامداران هزار
ابا نیزه و تیر جوشن گذار

برآویخت و بدرید قلب سپاه
دمان از پس اندر همی رفت شاه

تو گفتی ز بربر سواری نماند
به گرد اندرون نیزه‌داری نماند

به شهر اندرون هرکه بد سالخورد
چو برگشته دیدند باد نبرد

همه پیش کاووس شاه آمدند
جگرخسته و پرگناه آمدند

که ما شاه را چاکر و بنده‌ایم
همه باژ را گردن افگنده‌ایم

به جای درم زر و گوهر دهیم
سپاسی ز گنجور بر سر نهیم

ببخشود کاووس و بنواختشان
یکی راه و آیین نو ساختشان

وزان جایگه بانگ سنج و درای
برآمد ابا نالهٔ کره‌نای

چو آمد بر شهر مکران گذر
سوی کوه قاف آمد و باختر

چو آگاهی آمد بریشان ز شاه
نیایش‌کنان برگرفتند راه

پذیره شدندش همه مهتران
به سر برنهادند باژ گران

چو فرمان گزیدند بگرفت راه
بی‌آزار رفتند شاه و سپاه

سپه ره سوی زابلستان کشید
به مهمانی پور دستان کشید

ببد شاه یک ماه در نیمروز
گهی رود و می خواست گه باز و یوز

برین برنیامد بسی روزگار
که بر گوشهٔ گلستان رست خار

کس از آزمایش نیابد جواز
نشیب آیدش چون شود بر فراز

چو شد کار گیتی بران راستی
پدید آمد از تازیان کاستی

یکی با گهر مرد با گنج و نام
درفشی برافراخت از مصر و شام

ز کاووس کی روی برتافتند
در کهتری خوار بگذاشتند

چو آمد به شاه جهان آگهی
که انباز دارد به شاهنشهی

بزد کوس و برداشت از نیمروز
سپه شاد دل شاه گیتی‌فروز

همه بر سپرها نبشتند نام
بجوشید شمشیرها در نیام

سپه را ز هامون به دریا کشید
بدان سو کجا دشمن آمد پدید

بی‌اندازه کشتی و زورق بساخت
برآشفت و بر آب لشکر نشاخت

همانا که فرسنگ بودی هزار
اگر پای با راه کردی شمار

همی راند تا در میان سه شهر
ز گیتی برین‌گونه جویند بهر

به دست چپش مصر و بربر به راست
زره در میانه بر آن سو که خواست

به پیش اندرون شهر هاماوران
به هر کشوری در سپاهی گران

خبر شد بدیشان که کاووس شاه
برآمد ز آب زره با سپاه

هم‌آواز گشتند یک با دگر
سپه را سوی بربر آمد گذر

یکی گشت چندان یل تیغ‌زن
به بربرستان در شدند انجمن

سپاهی که دریا و صحرا و کوه
شد از نعل اسپان ایشان ستوه

نبد شیر درنده را خوابگاه
نه گور ژیان یافت بر دشت راه

پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب
هم اندر هوا ابر و پران عقاب

همی راه جستند و کی بود راه
دد و دام را بر چنان رزمگاه

چو کاووس لشکر به خشکی کشید
کس اندر جهان کوه و صحرا ندید

جهان گفتی از تیغ وز جوشن است
ستاره ز نوک سنان روشن است

ز بس خود زرین و زرین سپر
به گردن برآورده رخشان تبر

تو گفتی زمین شد سپهر روان
همی بارد از تیغ هندی روان

ز مغفر هوا گشت چون سندروس
زمین سر به سر تیره چون آبنوس

بدرید کوه از دم گاودم
زمین آمد از سم اسپان به خم

ز بانگ تبیره به بربرستان
تو گفتی زمین گشت لشکرستان

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس
برون رفت گرگین و فرهاد و طوس

وزان سوی گودرز کشواد بود
چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود

فگندند بر یال اسپان عنان
به زهر آب دادند نوک سنان

چو بر کوههٔ زین نهادند سر
خروش آمد و چاک چاک تبر

تو گفتی همی سنگ آهن کنند
وگر آسمان بر زمین برزنند

بجنبید کاووس در قلب‌گاه
سپاه اندرآمد به پیش سپاه

جهان گشت تاری سراسر ز گرد
ببارید شنگرف بر لاژورد

تو گفتی هوا ژاله بارد همی
به سنگ اندرون لاله کارد همی

ز چشم سنان آتش آمد برون
زمین شد به کردار دریای خون

سه لشکر چنان شد ز ایرانیان
که سر باز نشناختند از میان

نخستین سپهدار هاماوران
بیفگند شمشیر و گرز گران

غمی گشت وز شاه زنهار خواست
بدانست کان روزگار بلاست

به پیمان که از شهر هاماوران
سپهبد دهد ساو و باژ گران

ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه
فرستد به نزدیک کاووس شاه

چو این داده باشد برو بگذرد
سپاهش بروبوم او نسپرد

ز گوینده بشنید کاووس کی
برین گفتها پاسخ افگند پی

که یکسر همه در پناه منید
پرستندهٔ تاج و گاه منید

ترجمه روان

از آن پس کی‌کاووس تصمیم گرفت قلمرو پادشاهی خود را گسترش دهد و از جای خود حرکت کرد. از ایران به سوی توران و چین رفت و پس از آن راه مکران را در پیش گرفت. از مکران نیز به سوی زره و سرزمین‌های اطراف آن حرکت کرد و در این سفر، چندان سختی و گرفتاری ندید.

هر یک از فرمانروایان و بزرگان سرزمین‌هایی که به آنجا می‌رسید، فرمان او را می‌پذیرفتند و خراج و باج می‌پرداختند. کاووس نیز بدون درگیری و آزمایش قدرت آنان، از آن سرزمین‌ها می‌گذشت. پس از آن به بربرستان رسید و در آنجا نیز قدرت خود را به نمایش گذاشت و با تخت و تاج و سپاه خویش، فرمانروایی خود را استوار کرد.

اما شاه بربرستان سپاهی بزرگ برای جنگ با او آماده کرد. لشکری عظیم به سوی سپاه کاووس آمد و میدان نبرد چنان پر از جنگجویان شد که گویی جشن و شور بزرگی برپا شده است. از فراوانی نیزه‌ها، هوا همچون بیشه‌ای از نیزه‌ها شده بود و از گرد و غبار اسب‌ها، خورشید نیز پنهان به نظر می‌رسید. آن‌قدر گرد و خاک از حرکت سپاه برخاست که حتی فیل‌ها در میان آن دیده نمی‌شدند و کسی دست و افسار خود را در آن غبار تشخیص نمی‌داد.

جنگجویان گروه‌گروه به یکدیگر حمله می‌کردند و برخورد سپاه‌ها مانند موج‌هایی بود که از آب برمی‌خیزد. گودرز وقتی دید میدان نبرد چنین آشفته و سنگین شده است، گرز گران خود را برداشت و همراه هزار تن از نامداران، سوار بر اسب به میدان زد. او با نیزه و تیر به صف دشمن حمله کرد، زره جنگجویان را می‌شکافت و قلب سپاه را در هم می‌کوبید. شاه نیز پشت سر او پیش می‌رفت و نیروهای دشمن را دنبال می‌کرد.

چنان ضربه‌ای بر سپاه بربرستان وارد شد که گویی دیگر هیچ سوارکار یا نیزه‌داری در میدان باقی نمانده است. وقتی مردم سالخورده و بزرگان شهر شکست سپاه خود را دیدند، از سرنوشت جنگ هراسان شدند و همگی نزد کاووس شاه آمدند؛ در حالی که از شکست و گناه خود پشیمان بودند.

آنان گفتند: «ما بندگان و فرمانبرداران شاه هستیم و خراج و باج او را بر گردن می‌پذیریم. به جای درهم، طلا و گوهر تقدیم می‌کنیم و از خزانه خود هدیه‌ای شایسته برای شاه می‌فرستیم.»

کاووس از آنان گذشت و با مهربانی پذیرفتشان. سپس راه و رسم تازه‌ای برای فرمانبرداری آنان تعیین کرد و از آن سرزمین به راه افتاد. صدای طبل‌ها، سنج‌ها و کرنای جنگی در همه جا پیچید و سپاه شاه به حرکت درآمد.

وقتی کاووس از شهر مکران گذشت، به سوی کوه قاف و سرزمین‌های باختری رفت. هنگامی که بزرگان آن نواحی از آمدن شاه آگاه شدند، به استقبال او شتافتند و در برابرش نیایش و فرمانبرداری کردند. بزرگان سرزمین به پیشواز شاه آمدند و باج و خراج سنگینی بر سر گذاشتند. آنان فرمان او را پذیرفتند و کاووس نیز بدون آنکه آسیبی به آنان برساند، همراه سپاهش از آنجا گذشت.

سپس سپاه راه زابلستان را در پیش گرفت و کاووس برای دیدار و مهمانی نزد زال، پسر دستان، رفت. شاه یک ماه در نیمروز ماند و روزگار را گاهی با رود و باده و گاهی با شکار و تفریح سپری کرد.

اما روزگار همیشه بر یک حال نمی‌ماند. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که در گوشه‌ای از آن گلستان، خاری سر برآورد. زیرا هیچ‌کس نمی‌تواند از آزمون‌های روزگار در امان بماند؛ هرکس به فراز برسد، سرانجام ممکن است با نشیب و سختی روبه‌رو شود.

هنگامی که اوضاع جهان بر همان روال پیشین بود، از سوی تازیان نشانه‌هایی از نافرمانی پدیدار شد. مردی بزرگ‌نژاد و ثروتمند که نام و گنج فراوان داشت، در مصر و شام پرچم خود را برافراشت و مدعی قدرت شد. گروهی از مردم آن سرزمین‌ها نیز از فرمان کاووس روی گرداندند و او را در برابر فرمانروای جدید، کوچک و کم‌اهمیت شمردند.

وقتی خبر به کاووس شاه رسید که کسی در برابر او ادعای پادشاهی کرده و خود را شریک فرمانروایی جهان می‌داند، بی‌درنگ کوس جنگ نواخته شد. شاه از نیمروز حرکت کرد و سپاهی شاد و پرشور را با خود همراه ساخت. جنگجویان نام‌های خود را بر سپرها نوشتند و شمشیرها از نیام بیرون آمدند.

کاووس سپاه را از دشت به سوی دریا برد تا به جایی برسد که دشمن در آنجا پدیدار شده بود. برای عبور از دریا، کشتی‌ها و زورق‌های فراوان ساختند و سپاه را بر آب به حرکت درآوردند. مسافتی بسیار طولانی پیمودند؛ چنان که اگر فاصله را با راه‌های زمینی می‌سنجیدی، شاید نزدیک به هزار فرسنگ می‌شد.

کاووس پیش رفت تا به جایی رسید که میان سه شهر بزرگ قرار داشت. در سمت چپ او مصر بود، در سمت راست بربرستان و در میان این سرزمین‌ها زره قرار داشت؛ و در پیش روی او هاماوران بود. در هر یک از این کشورها سپاهی بزرگ گرد آمده بود.

خبر به فرمانروایان آن سرزمین‌ها رسید که کاووس شاه با سپاهی عظیم از دریای زره گذشته است. آنان با یکدیگر هم‌پیمان شدند و سپاه خود را به سوی بربرستان حرکت دادند. شمار جنگجویان چنان زیاد بود که گروه بزرگی از پهلوانان و شمشیرزنان در بربرستان گرد آمدند.

لشکری فراهم آمده بود که دریا و دشت و کوه از حرکت آن به تنگ آمده بود. حتی شیران درنده در چنین سرزمینی جای آرامش نداشتند و گورخران نیز در دشت راهی برای گریختن نمی‌یافتند. پلنگ‌ها از فراز سنگ‌ها و ماهیان از آب و عقاب‌ها در آسمان نیز از هیاهوی جنگ و حرکت سپاه در امان نبودند و همه به دنبال راهی برای گریختن می‌گشتند.

سرانجام کاووس سپاه را از کشتی‌ها به خشکی آورد. آن‌قدر جنگجویان و تجهیزات جنگی فراوان بودند که گویی در سراسر جهان جایی جز کوه و دشت و سپاه باقی نمانده است. زمین از شمشیر و زره پوشیده شده بود و نوک نیزه‌ها در زیر نور خورشید می‌درخشید.

از فراوانی کلاه‌خودهای زرین و سپرهای درخشان و تبرهایی که بر دوش جنگجویان بود، چنین به نظر می‌رسید که زمین به آسمانی متحرک تبدیل شده است و از شمشیرهای بُرنده، بارانی از تیغه‌ها بر زمین می‌بارد. از درخشش کلاه‌خودها، هوا همچون صمغی زردرنگ می‌نمود و زمین از سیاهی زره‌ها و جنگ‌افزارها تیره شده بود.

صدای دمیدن شیپورها و نعره‌های جنگ چنان بود که گویی کوه‌ها از جا کنده می‌شوند. سم اسبان زمین را می‌کوبید و گرد و خاک همه‌جا را فراگرفته بود. از صدای طبل‌ها و کرناها، بربرستان سراسر به میدان جنگ تبدیل شده بود.

از سوی ایران صدای بوق و کوس جنگ برخاست و گرگین، فرهاد و توس از سپاه بیرون آمدند. از سوی دیگر گودرز کشواد همراه گیو، شیدوش و میلاد آماده نبرد شدند. جنگجویان افسار اسبان را بر یال آنها انداختند و نوک نیزه‌های خود را به زهر آغشته کردند.

هنگامی که سر بر زین گذاشتند، فریاد جنگجویان و صدای برخورد تبرها بلند شد؛ چنان که گویی سنگ و آهن را به جان یکدیگر انداخته‌اند یا آسمان را می‌خواهند بر زمین بکوبند.

کاووس نیز به قلب سپاه رفت و دو لشکر به یکدیگر حمله کردند. گرد و غبار چنان بالا گرفت که جهان تاریک شد و در میان تیرگی آسمان، سرخی خون و برق جنگ‌افزارها نمایان بود. گویی در آسمان نیلگون، باران سرخ می‌بارید و از نوک نیزه‌ها گل‌های سرخ بر سنگ و خاک می‌رویید.

از نوک نیزه‌ها آتش می‌جهید و زمین به دریایی از خون تبدیل شده بود. سه سپاه ایرانی و متحدان دشمن چنان درهم آمیخته بودند که دیگر تشخیص سر و تن جنگجویان از یکدیگر دشوار بود.

سرانجام سپهدار هاماوران که شدت نبرد را دید، شمشیر و گرز خود را بر زمین گذاشت و از شاه درخواست امان کرد. او فهمید که آن روز، روز سختی و بلاست و ادامه جنگ سودی برایش ندارد.

سپهدار هاماوران پیشنهاد کرد که در برابر صلح و امان، از شهر هاماوران باج و خراج سنگین به کاووس شاه بدهد. او وعده کرد اسب، جنگ‌افزار، تخت و کلاه و دیگر دارایی‌های ارزشمند را برای شاه بفرستد. سپس از کاووس خواست پس از دریافت این هدایا، از سرزمین او بگذرد و سپاهش را بر شهر و مردم هاماوران مسلط نکند.

وقتی کی‌کاووس این سخنان را شنید، پاسخ داد که آنان همه در پناه او هستند و از این پس باید فرمانبردار و خدمتگزار تاج و تخت او باشند.

داستان عاشق شدن کی کاووس به سوادبه شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا