اشعار

داستان هفت خوان رستم بخش پنجم نبرد با دشتبان (شاهنامه)

داستان هفت خوان رستم بخش پنجم؛ نبرد با دشتبان یکی از بخش‌های جذاب و متفاوت این حماسه در شاهنامه فردوسی است. رستم پس از پشت سر گذاشتن خطرهای هفت‌خوان، در این مرحله با دشتبانی روبه‌رو می‌شود که از حضور او و رخش در محدوده کشت و کار خود خشمگین است. این رویارویی در مقایسه با نبردهای بزرگ و اسطوره‌ای خوان‌های دیگر، فضای متفاوتی دارد و در کنار قدرت رستم، جنبه‌هایی از رفتار و شخصیت پهلوان را نیز آشکار می‌کند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان هفت خوان رستم بخش پنجم را به زبان ساده و روان روایت می‌کنیم و ماجرای دیدار و درگیری رستم با دشتبان را بررسی خواهیم کرد.

داستان هفت خوان رستم بخش پنجم نبرد با دشتبان (شاهنامه)

وزانجا سوی راه بنهاد روی
چنان چون بود مردم راه‌جوی

همی رفت پویان به جایی رسید
که اندر جهان روشنایی ندید

شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه

تو خورشید گفتی به بند اندرست
ستاره به خم کمند اندرست

عنان رخش را داد و بنهاد روی
نه افراز دید از سیاهی نه جوی

وزانجا سوی روشنایی رسید
زمین پرنیان دید و یکسر خوید

جهانی ز پیری شده نوجوان
همه سبزه و آبهای روان

همه جامه بر برش چون آب بود
نیازش به آسایش و خواب بود

برون کرد ببر بیان از برش
به خوی اندرون غرقه بد مغفرش

بگسترد هر دو برِ آفتاب
به خواب و به آسایش آمد شتاب

لگام از سر رخش برداشت خوار
رها کرد بر خوید در کشتزار

بپوشید چون خشک شد خود و ببر
گیاکرد بستر بسان هژبر

بخفت و بیاسود از رنج تن
هم از رخش غم بد هم از خویشتن

چو در سبزه دید اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوی او شد دوان

سوی رستم و رخش بنهاد روی
یکی چوب زد گرم بر پای اوی

چو از خواب بیدار شد پیلتن
بدو دشتوان گفت کای اهرمن

چرا اسپ بر خوید بگذاشتی
بر رنج نابرده برداشتی

ز گفتار او تیز شد مرد هوش
بجست و گرفتش یکایک دو گوش

بیفشرد و برکند هر دو ز بن
نگفت از بد و نیک با او سخن

سبک دشتبان گوش را برگرفت
غریوان و مانده ز رستم شگفت

بدان مرز اولاد بد پهلوان
یکی نامجوی دلیر و جوان

بشد دشتبان پیش او با خروش
پر از خون به دستش گرفته دو گوش

بدو گفت: «مردی چو دیو سیاه
پلنگینه جوشن از آهن کلاه؛

-همه دشت سرتاسر آهرمنست
وگر اژدها خفته بر جوشنست-

برفتم که اسپش برانم ز کشت
مرا خود به اسپ و به کشته نهشت:

مرا دید برجست و یافه نگفت
دو گوشم بکند و همانجا بخفت»

چو بشنید اولاد برگشت زود
برون آمد از درد دل همچو دود

که تا بنگرد کاو چه مردست خود
ابا او ز بهر چه کردست بد

همی گشت اولاد در مرغزار
ابا نامداران ز بهر شکار

چو از دشتبان این شگفتی شنید
به نخچیر گه بر پی شیر دید

عنان را بتابید با سرکشان
بدان سو که بود از تهمتن نشان

چو آمد به تنگ اندرون جنگجوی
تهمتن سوی رخش بنهاد روی

نشست از بر رخش و رخشنده تیغ
کشید و بیامد چو غُرّنده میغ

بدو گفت اولاد نام تو چیست
چه مردی و شاه و پناه تو کیست

نبایست کردن برین ره گذر
ره نره دیوان پرخاشخر

چنین گفت رستم که نام من: «ابر!»
(اگر ابر باشد به زور هژبر؛

همه نیزه و تیغ بار آورد
سران را سر اندر کنار آورد)

به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون و دلت بفسرد

نیامد به گوشت به هر انجمن
کمند و کمان گو پیلتن

هران مام کاو چون تو زاید پسر
کفن دوز خوانیمش ار مویه‌گر

تو با این سپه پیش من رانده‌ای
همی گو ز برگنبد افشانده‌ای

نهنگ بلا برکشید از نیام
بیاویخت از پیش زین خم خام

چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره

به یک زخم دو دو سرافگند خوار
همی یافت از تن به یک تن چهار

سران را ز زخمش به خاک آورید
سر سرکشان زیر پی گسترید

در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر کوه و غار

همی گشت رستم چو پیل دژم
کمندی به بازو درون شصت خم

به اولاد چون رخش نزدیک شد
به کردار شب روز تاریک شد

بیفگند رستم کمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز

از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
بپیش اندر افگند و خود برنشست

بدو گفت اگر راست گویی سخن
ز کژی نه سر یابم از تو نه بن

نمایی مرا جای دیو سپید
همان جای پولاد غندی و بید

به جایی که بستست کاووس کی
کسی کاین بدیها فگندست پی

نمایی و پیدا کنی راستی
نیاری به کار اندرون کاستی

من این تخت و این تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران

تو باشی برین بوم و بر شهریار
ار ایدونک کژی نیاری بکار

بدو گفت اولاد دل را ز خشم
بپرداز و بگشای یکباره چشم

تن من مپرداز خیره ز جان
بیابی ز من هرچ خواهی همان

ترا خانهٔ بید و دیو سپید
نمایم من این را که دادی نوید

به جایی که بستست کاووس شاه
بگویم ترا یک به یک شهر و راه

از ایدر به نزدیک کاووس کی
صد افگنده بخشیده فرسنگ پی

وزانجا سوی دیو فرسنگ صد
بیاید یکی راه دشوار و بد

میان دو صد چاهساری شگفت
به پیمایش اندازه نتوان گرفت

میان دو کوهست این هول جای
نپرید بر آسمان بر همای

ز دیوان جنگی ده و دو هزار
به شب پاسبانند بر چاهسار

چو پولاد غندی سپهدار اوی
چو بیدست و سنجه نگهدار اوی

یکی کوه یابی مر او را به تن
بر و کتف و یالش بود ده رسن

ترا با چنین یال و دست و عنان
گذارندهٔ گرز و تیغ و سنان

چنین برز و بالا و این کار کرد
نه خوب است با دیو جستن نبرد

کزو بگذری سنگلاخست و دشت
که آهو بران ره نیارد گذشت

چو زو بگذری رود آبست پیش
که پهنای او بر دو فرسنگ بیش

کنارنگ دیوی نگهدار اوی
همه نره دیوان به فرمان اوی

وزان روی بزگوش تا نرم پای
چو فرسنگ سیصد کشیده سرای

ز بزگوش تا شاه مازندران
رهی زشت و فرسنگهای گران

پراگنده در پادشاهی سوار
همانا که هستند سیصدهزار

ز پیلان جنگی هزار و دویست
کزیشان به شهر اندرون جای نیست

نتابی تو تنها و گر ز آهنی
بسایدت سوهان آهرمنی

چنان لشکری با سلیح و درم
نبینی ازیشان یکی را دژم

بخندید رستم ز گفتار اوی
بدو گفت اگر با منی راه جوی

ببینی کزین یک تن پیلتن
چه آید بران نامدار انجمن

به نیروی یزدان پیروزگر
به بخت و به شمشیر تیز و هنر

چو بینند تاو بر و یال من
به جنگ اندرون زخم گوپال من

به درد پی و پوستشان از نهیب
عنان را ندانند باز از رکیب

ازان سو کجا هست کاووس کی
مرا راه بنمای و بردار پی

نیاسود تیره شب و پاک روز
همی راند تا پیش کوه اسپروز

بدانجا که کاووس لشکر کشید
ز دیوان جادو بدو بد رسید

چو یک نیمه بگذشت از تیره شب
خروش آمد از دشت و بانگ جلب

به مازندران آتش افروختند
به هر جای شمعی همی سوختند

تهمتن به اولاد گفت آن کجاست
که آتش برآمد همی چپ و راست

در شهر مازندران است گفت
که از شب دو بهره نیارند خفت

بدان جایگه باشد ارژنگ دیو
که هزمان برآید خروش و غریو

بخفت آن زمان رستم جنگجوی
چو خورشید تابنده بنمود روی

بپیچید اولاد را بر درخت
به خم کمندش درآویخت سخت

به زین اندر افگند گرز نیا
همی رفت یکدل پر از کیمیا

ترجمه روان

رستم پس از آنکه جادوگر را از میان برداشت، دوباره به راه افتاد و همچنان در جست‌وجوی مسیر مازندران پیش رفت. مدتی بعد به جایی رسید که ناگهان هیچ روشنایی‌ای در جهان اطرافش دیده نمی‌شد. شب چنان تاریک بود که گویی چهره یک سیاه‌پوست در برابر چشم قرار گرفته است؛ نه ستاره‌ای پیدا بود، نه ماهی و نه خورشیدی. انگار خورشید و ستارگان نیز در بند تاریکی گرفتار شده بودند.

رستم عنان رخش را آزاد گذاشت و به حرکت ادامه داد، اما در آن تاریکی نه راهی دیده می‌شد و نه نشانه‌ای از مسیر. سرانجام پس از مدتی، از آن تاریکی گذشت و به سرزمینی روشن و سرسبز رسید؛ زمینی پوشیده از سبزه و گیاه و پر از آب‌های روان. گویی جهانی پیر و فرسوده ناگهان جوان شده بود و همه‌جا سرسبزی و زندگی جریان داشت.

رستم که از گرما، تشنگی و رنج راه خسته شده بود، لباس ببر بیان را از تن بیرون آورد. کلاه‌خودش را نیز کنار گذاشت و آن‌ها را در برابر آفتاب پهن کرد تا خشک شوند. سپس افسار رخش را از سرش برداشت و اسب را آزاد گذاشت تا در میان سبزه‌ها بچرد. خودش نیز از گیاهان بستر ساده‌ای ساخت و روی آن دراز کشید و به خواب رفت تا خستگی راه را از تن بیرون کند.

رستم هم از رخش آسوده بود و هم از خویشتن، زیرا پس از پشت سر گذاشتن آن همه سختی فرصتی برای استراحت پیدا کرده بود.

در همین هنگام، دشتبان آن سرزمین رخش را دید که آزادانه در میان کشتزار و سبزه‌ها می‌چرد. خشمگین شد و با شتاب به سوی رستم و رخش آمد. چوبی برداشت و به پای رخش زد تا او را از کشتزار دور کند.

رستم از خواب بیدار شد. دشتبان با خشم او را سرزنش کرد و گفت: «ای مرد بدکار! چرا اسبت را در کشتزار رها کرده‌ای و بدون اینکه برای به دست آوردن این محصول زحمتی کشیده باشی، به آن آسیب می‌زنی؟»

سخنان دشتبان رستم را سخت خشمگین کرد. از جا پرید، او را گرفت و بی‌درنگ هر دو گوشش را از ریشه کند. رستم حتی درباره کار درست یا نادرست خود با او بحث نکرد و تنها به مجازات او پرداخت.

دشتبان در حالی که از درد فریاد می‌کشید، گوش‌های خون‌آلود خود را برداشت و با شگفتی و ترس از نزد رستم دور شد.

در آن سرزمین، پهلوانی جوان و نامدار به نام اولاد حضور داشت. دشتبان با فریاد و ناله نزد او رفت، در حالی که دو گوش خون‌آلودش را در دست گرفته بود. او برای اولاد تعریف کرد که مردی سیاه‌چهره و هولناک، با زرهی از پوست پلنگ و کلاه‌خودی آهنین، در دشت خوابیده است؛ مردی که گویی خود اهریمن یا اژدهایی خفته در زره است.

دشتبان گفت: «من رفتم تا اسب او را از کشتزار دور کنم، اما آن مرد ناگهان از جا پرید، بی‌آنکه چیزی بگوید هر دو گوش مرا کند و دوباره همان‌جا خوابید.»

اولاد از شنیدن این سخنان شگفت‌زده شد و برای اینکه ببیند این مرد نیرومند کیست و چرا چنین رفتاری کرده، به سوی دشت رفت. او همراه گروهی از سواران برای شکار در مرغزار بود، اما وقتی ماجرای دشتبان را شنید، مسیر خود را تغییر داد و به دنبال نشانی از رستم گشت.

سرانجام در دشت رد پای رستم را پیدا کرد و به سوی او رفت. وقتی اولاد و جنگجویانش به رستم نزدیک شدند، رستم نیز متوجه حضور آنان شد. به سوی رخش رفت، بر پشت اسب نشست، شمشیر درخشان خود را بیرون کشید و مانند ابری غران به سوی دشمنان حرکت کرد.

اولاد از او پرسید: «نامت چیست؟ چه کسی هستی؟ شاه و پشتیبان تو کیست؟ چرا از این راه عبور کرده‌ای؟ نمی‌دانی اینجا سرزمین دیوان جنگجو و پرخاشگر است؟»

رستم که نمی‌خواست هویت واقعی خود را آشکار کند، پاسخ داد: «نام من ابر است؛ ابری که اگر قدرتش مانند یک فیل نیرومند باشد، می‌تواند نیزه و شمشیر بر سر دشمنان ببارد و سر بزرگان را به خاک برساند. اگر نام واقعی مرا بشنوی، جان و دل و خونت از ترس به لرزه خواهد افتاد. آیا نام رستم، جهان‌پهلوان، و آوازه کمند و کمان او را نشنیده‌ای؟»

سپس با لحنی تهدیدآمیز گفت: «مادری که پسری مانند تو به دنیا بیاورد، باید آماده دوختن کفن او باشد، نه اینکه به زندگی او دل خوش کند. تو با چنین سپاهی به مقابله با من آمده‌ای، اما به‌زودی خواهی دید چه بر سرتان خواهد آمد.»

رستم کمند و سلاح خود را آماده کرد و نبرد آغاز شد. او همچون شیری که وارد میان گله‌ای از گوسفندان شده باشد، به سپاه اولاد حمله کرد. میدان جنگ از کشته‌شدگان پر شد و رستم با هر ضربه چند تن از دشمنان را بر زمین می‌انداخت. سر جنگجویان را یکی پس از دیگری به خاک می‌افکند و چنان بر سپاه می‌تاخت که در دشت گرد و خاک به پا شد و سربازان از ترس به سوی کوه‌ها و غارها گریختند.

رستم مانند فیلی خشمگین در میان میدان می‌گشت و کمندش را در دست آماده کرده بود. وقتی به اولاد نزدیک شد، ناگهان کمند بلند خود را پرتاب کرد و آن را بر سر اولاد انداخت. سپس او را از اسب پایین کشید، دست‌هایش را بست و در برابر خود قرار داد.

رستم به اولاد گفت: «اگر راست بگویی، با تو به کژی رفتار نخواهم کرد. جای دیو سپید و همچنین محل زندگی پولاد غندی و بید را به من نشان بده. مرا به جایی ببر که کاووس‌شاه را در بند نگه داشته‌اند و بگو چه کسی باعث این همه بدبختی و گرفتاری شده است. اگر حقیقت را به من نشان بدهی و خیانتی نکنی، من تاج و تخت و گرز گران خود را برای برانداختن شاه مازندران به کار خواهم گرفت. اگر نیز در این راه راست باشی، تو را بر این سرزمین پادشاه خواهم کرد.»

اولاد که هنوز در بند بود، گفت: «خشم خود را فرو بنشان و با دقت به سخنانم گوش بده. جان مرا بیهوده نگیر؛ اگر آنچه می‌خواهی را به من بگویی و مرا نکشی، هر اطلاعاتی که لازم داشته باشی در اختیارت می‌گذارم. جای دیو سپید و بید را به تو نشان می‌دهم و راه رسیدن به کاووس‌شاه را نیز یک‌به‌یک برایت شرح خواهم داد.»

سپس مسیر را برای رستم توضیح داد: «از اینجا تا جایی که کاووس‌شاه در بند است، راهی طولانی در پیش داری. پس از آن نیز تا محل دیو سپید، مسیری دشوار و خطرناک وجود دارد. میان این دو نقطه، منطقه‌ای پر از چاه‌های عمیق و هولناک است که شمار و اندازه آنها را نمی‌توان به آسانی بیان کرد. این سرزمین میان دو کوه قرار گرفته و چنان دشوار است که حتی پرنده‌ای مانند هما نیز نمی‌تواند به‌راحتی از آن عبور کند.»

اولاد ادامه داد: «دوازده هزار دیو جنگجو شب‌ها نگهبانی این منطقه را بر عهده دارند و پولاد غندی فرمانده آنان است. بید و سنجه نیز از دیگر نگهبانان و سرداران آنجا هستند. پولاد غندی موجودی بسیار عظیم است؛ اندام و شانه و یال او به اندازه ده رسن و بسیار نیرومند است. با چنین دشمنی و چنین سپاهی، درگیری برای هر جنگجویی دشوار خواهد بود.»

«اگر از آنجا بگذری، به سرزمینی سنگلاخی و دشتی سخت می‌رسی که حتی آهو نیز توان عبور از آن را ندارد. پس از آن، رودخانه‌ای بزرگ در برابر تو قرار می‌گیرد که پهنای آن بیش از دو فرسنگ است. دیوی به نام کنارنگ نگهبان آن رود است و همه دیوان جنگجو تحت فرمان او هستند.»

«از آن سوی رود نیز تا سرزمین بزگوش حدود سیصد فرسنگ فاصله است. از بزگوش تا شاه مازندران نیز راهی دشوار و طولانی در پیش داری. در سراسر این پادشاهی، شمار زیادی سوار پراکنده‌اند؛ گفته می‌شود حدود سیصد هزار جنگجو در اختیار شاه مازندران است. علاوه بر آن، هزار و دویست فیل جنگی دارد که شمارشان آن‌قدر زیاد است که جایی برایشان در شهر باقی نمی‌ماند.»

اولاد در پایان گفت: «تو حتی اگر از آهن ساخته شده باشی، در برابر چنین سپاه بزرگی فرسوده و نابود خواهی شد. آنها چنان لشکری مجهز و پرقدرت دارند که بعید است بتوانی به‌تنهایی در برابرشان ایستادگی کنی.»

رستم با شنیدن این سخنان خندید و گفت: «اگر می‌خواهی راهنمای من باشی، خواهی دید که از یک تن چون من چه کاری در برابر آن همه جنگجوی نامدار برمی‌آید. به نیروی خداوند پیروزگر، به یاری بخت، شمشیر و هنر خود، چنان بر دشمنان خواهم تاخت که وقتی اندام و یال مرا و ضربه گرز مرا در میدان جنگ ببینند، از ترس و درد چنان درمانده شوند که حتی نتوانند افسار اسب خود را به دست گیرند.»

سپس از اولاد خواست راه رسیدن به محل کاووس‌شاه را نشان دهد. رستم بدون اینکه شب و روز را از یکدیگر جدا کند، به راه افتاد و اولاد را نیز با خود برد. آن‌قدر پیش رفتند تا به نزدیکی کوه اسپروز رسیدند؛ همان جایی که کاووس‌شاه با سپاه ایران به مازندران آمده و در نتیجه نیرنگ و حمله دیوان گرفتار شده بود.

در نیمه‌های شب، ناگهان از دشت صدای فریاد و هیاهو بلند شد. در سراسر مازندران آتش روشن کردند و در هر سو چراغ‌هایی می‌سوخت؛ گویی سراسر سرزمین در آن شب بیدار بود.

رستم از اولاد پرسید: «آن آتش‌ها چیست و این همه روشنایی از کجا می‌آید؟»

اولاد پاسخ داد: «آنها در شهر مازندران هستند. مردم آنجا شب‌ها چندان نمی‌خوابند و بخش زیادی از شب را بیدار می‌مانند. در آن سرزمین ارژنگ دیو زندگی می‌کند و هر شب صدای فریاد و غرش او از آنجا بلند می‌شود.»

رستم پس از شنیدن این سخنان، تصمیم گرفت تا صبح استراحت کند و خوابید. وقتی خورشید طلوع کرد و جهان روشن شد، رستم بیدار شد و برای ادامه مأموریت خود آماده شد.

او اولاد را به درختی بست و کمندش را محکم به دور او پیچید تا نتواند فرار کند. سپس گرز نیاکانش را در زین قرار داد، بر رخش نشست و با دلی استوار و عزمی راسخ به سوی مرحله بعدی سفر خود حرکت کرد.

داستان هفت خوان رستم بخش ششم نبرد با ارژنگ دیو (شاهنامه)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا