اشعار

داستان هفت خوان رستم بخش ششم نبرد با ارژنگ دیو (شاهنامه)

داستان هفت خوان رستم بخش ششم نبرد با ارژنگ دیو (شاهنامه)

داستان هفت خوان رستم بخش ششم؛ نبرد با ارژنگ دیو یکی از مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین بخش‌های هفت خوان رستم در شاهنامه فردوسی است. رستم پس از پشت سر گذاشتن خطرهای پیشین، در این مرحله به رویارویی با ارژنگ دیو می‌رسد؛ دیوی نیرومند و از چهره‌های مهم سپاه دیوان که حضور او نبرد را به مرحله‌ای تازه می‌رساند. این رویارویی فقط یک نبرد تن‌به‌تن نیست، بلکه بخشی از مسیر رستم برای رسیدن به کی‌کاووس و دیگر پهلوانان گرفتار در مازندران است. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نبرد رستم و ارژنگ دیو را به زبان ساده و روان روایت می‌کنیم و با این بخش مهم از هفت‌خوان رستم بیشتر آشنا می‌شویم.

یکی مغفری خسروی بر سرش
خوی آلوده ببر بیان در برش

به ارژنگ سالار بنهاد روی
چو آمد بر لشکر نامجوی

یکی نعره زد در میان گروه
تو گفتی بدرید دریا و کوه

برون آمد از خیمه ارژنگ دیو
چو آمد به گوش اندرش آن غریو

چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ
بیامد بر وی چو آذر گشسپ

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر
سر از تن بکندش به کردار شیر

پر از خون سر دیو کنده ز تن
بینداخت ز آنسو که بود انجمن

چو دیوان بدیدند گوپال اوی
بدریدشان دل ز چنگال اوی

نکردند یاد بر و بوم و رست
پدر بر پسر بر همی راه جست

برآهیخت شمشیر کین پیلتن
بپردخت یکباره زان انجمن

چو برگشت پیروز گیتی‌فروز
بیامد دمان تا به کوه اسپروز

ز اولاد بگشاد خم کمند
نشستند زیر درختی بلند

تهمتن ز اولاد پرسید راه
به شهری کجا بود کاووس شاه

چو بشنید ازو تیز بنهاد روی
پیاده دوان پیش او راهجوی

چو آمد به شهر اندرون تاجبخش
خروشی برآورد چون رعد رخش

به ایرانیان گفت پس شهریار
که بر ما سرآمد بد روزگار

خروشیدن رخشم آمد به گوش
روان و دلم تازه شد زان خروش

به گاه قباد این خروشش نکرد
کجا کرد با شاه ترکان نبرد

بیامد هم اندر زمان پیش اوی
یل دانش‌افروز پرخاشجوی

به نزدیک کاووس شد پیلتن
همه سرفرازان شدند انجمن

غریوید بسیار و بردش نماز
بپرسیدش از رنجهای دراز

گرفتش به آغوش کاووس شاه
ز زالش بپرسید و از رنج راه

بدو گفت پنهان ازین جادوان
همی رخش را کرد باید روان

چو آید به دیو سپید آگهی
کز ارژنگ شد روی گیتی تهی

که نزدیک کاووس شد پیلتن
همه نره دیوان شوند انجمن

همه رنجهای تو بی‌بر شود
ز دیوان جهان پر ز لشکر شود

تو اکنون ره خانهٔ دیو گیر
به رنج اندرآور تن و تیغ و تیر

مگر یار باشدت یزدان پاک
سر جادوان اندر آری به خاک

گذر کرد باید بر هفت کوه
ز دیوان به هر جای کرده گروه

یکی غار پیش آیدت هولناک
چنان چون شنیدم پر از بیم و باک

گذارت بران نره دیوان جنگ
همه رزم را ساخته چون پلنگ

به غار اندرون گاه دیو سپید
کزویند لشکر به بیم و امید

توانی مگر کردن او را تباه
که اویست سالار و پشت سپاه

سپه را ز غم چشمها تیره شد
مرا چشم در تیرگی خیره شد

پزشکان به درمانش کردند امید
به خون دل و مغز دیو سپید

چنین گفت فرزانه مردی پزشک
که چون خون او را بسان سرشک

چکانی سه قطره به چشم اندرون
شود تیرگی پاک با خون برون

گو پیلتن جنگ را ساز کرد
ازان جایگه رفتن آغاز کرد

به ایرانیان گفت بیدار بید
که من کردم آهنگ دیو سپید

یکی پیل جنگی و چاره‌گرست
فراوان به گرداندرش لشکرست

گر ایدونک پشت من آرد به خم
شما دیر مانید خوار و دژم

وگر یار باشد خداوند هور
دهد مر مرا اختر نیک زور

همان بوم و بر باز یابید و تخت
به بار آید آن خسروانی درخت

ترجمه روان

رستم کلاه‌خودی شاهانه بر سر گذاشت و ببر بیان را بر تن پوشید. سپس به سوی ارژنگ دیو، فرمانده دیوان مازندران، حرکت کرد. وقتی به محل استقرار سپاه دیوان رسید، ناگهان نعره‌ای چنان سهمگین سر داد که گویی دریا و کوه از شدت غرش او از هم شکافته شدند.

ارژنگ دیو که در خیمه خود بود، با شنیدن آن صدای هولناک از خیمه بیرون آمد. همین که رستم او را دید، رخش را به حرکت درآورد و مانند آتشی سوزان به سوی او تاخت.

رستم به ارژنگ نزدیک شد، سر و گوش او را گرفت و با نیرویی فراوان، همچون شیری خشمگین، سرش را از تن جدا کرد. سپس سر خون‌آلود ارژنگ را از بدن جدا کرده و به سویی که گروه دیوان جمع شده بودند پرتاب کرد.

دیوان وقتی قدرت و ضربه گرز رستم را دیدند، به‌شدت ترسیدند. دل‌هایشان از ترس پاره شد و دیگر به سرزمین و خانواده و جایگاه خود فکر نمی‌کردند. چنان هراسان شدند که حتی پدر و پسر نیز از یکدیگر می‌گریختند و هرکس فقط به فکر نجات جان خودش بود.

رستم شمشیر کین را از نیام بیرون کشید و یکباره به میان آن جمعیت زد و سپاه دیوان را درهم کوبید. پس از آنکه پیروز و سربلند از میدان بیرون آمد، با شتاب به سوی کوه اسپروز بازگشت.

رستم نزد اولاد رفت و کمند او را باز کرد. سپس هر دو زیر درختی بلند نشستند. رستم از اولاد پرسید که شهر و محل اقامت کاووس‌شاه کجاست و از چه راهی می‌توان به آنجا رسید.

همین که مسیر را از اولاد شنید، بدون درنگ حرکت کرد. رستم پیاده پیشاپیش راه افتاد و اولاد نیز او را همراهی می‌کرد.

وقتی رستم وارد شهر شد، چنان غرش و فریادی سر داد که صدایش مانند غرش رعد در همه‌جا پیچید. ایرانیانی که در بند بودند، صدای رخش و آمدن رستم را شنیدند. کاووس‌شاه با شنیدن آن صدا گفت: «روزگار سخت و بد ما سرانجام به پایان رسید. صدای رخش رستم را شنیدم و همین صدا جان و دل مرا تازه کرد. رخش پیش از این نیز در روزگار کی‌قباد چنین صدایی نداشت؛ مگر زمانی که در کنار شاه در جنگ با ترکان حضور داشت.»

در همین هنگام، رستم نزد کاووس آمد؛ پهلوانی دانا، نیرومند و جنگاور که با حضورش همه بزرگان و سرفرازان ایرانی گرد او جمع شدند.

رستم به کاووس نزدیک شد، او را ستایش و احترام کرد و سپس درباره رنج‌ها و سختی‌هایی که در راه کشیده بود با او سخن گفت. کاووس نیز رستم را در آغوش گرفت و از زال پرسید و درباره دشواری‌های راهی که پیموده بود جویا شد.

سپس کاووس به رستم گفت: «اکنون باید بی‌آنکه دیوان متوجه شوند، راه خود را ادامه دهی. وقتی دیو سپید بفهمد که ارژنگ کشته شده و سرزمین از وجود او پاک شده و تو خودت را به نزدیکی ما رسانده‌ای، همه دیوان جنگجو برای مقابله با تو جمع خواهند شد. در آن صورت تمام رنج‌هایی که برای نجات ما کشیده‌ای بی‌نتیجه می‌ماند و سراسر این سرزمین دوباره از سپاه دیوان پر خواهد شد.»

کاووس ادامه داد: «اکنون باید راه خانه و جایگاه دیو سپید را در پیش بگیری و خود را برای نبردی بسیار سخت آماده کنی. شمشیر و تیر و بدنت را در این راه به رنج بینداز و امیدوار باش که خداوند پاک یار و یاورت باشد تا بتوانی سر جادوگران و دیوان را به خاک برسانی.»

«برای رسیدن به جایگاه دیو سپید باید از هفت کوه عبور کنی. در هر نقطه گروه‌هایی از دیوان جنگجو حضور دارند. پس از آن، غاری هولناک پیش رویت قرار خواهد گرفت که آن‌گونه که شنیده‌ام، بسیار ترسناک و خطرناک است.»

«در مسیر آن غار با دیوان جنگجویی روبه‌رو خواهی شد که خود را برای نبرد آماده کرده‌اند و همچون پلنگ‌های خشمگین می‌جنگند. سرانجام درون غار به جایگاه دیو سپید می‌رسی؛ همان دیوی که سپاه خود را به فرماندهی او می‌شناسند و همه دیوان از قدرتش بیم و امید دارند.»

«اگر بتوانی او را از میان ببری، در حقیقت فرمانده و تکیه‌گاه اصلی سپاه دیوان را نابود کرده‌ای. سپاه ایران به سبب جادوی دیوان، بینایی خود را از دست داده است و چشم‌های ما در تاریکی فرو رفته‌اند.»

کاووس به رستم گفت: «پزشکان امیدوارند بتوانند این بیماری را درمان کنند، اما برای بازگرداندن بینایی ایرانیان به خون و مغز دیو سپید نیاز است. پزشکی دانا گفته است اگر سه قطره از خون دیو سپید را مانند اشک در چشم‌های نابینا بچکانند، تاریکی از چشم‌ها بیرون می‌رود و بینایی دوباره بازمی‌گردد.»

رستم پس از شنیدن این سخنان، خود را برای نبرد آماده کرد و آماده شد که به سوی جایگاه دیو سپید حرکت کند.

سپس رو به ایرانیان کرد و گفت: «بیدار و آماده باشید؛ من تصمیم گرفته‌ام به سراغ دیو سپید بروم. او موجودی بسیار نیرومند و جنگجویی بزرگ است و سپاهی فراوان در اطراف خود دارد. اگر او بتواند مرا شکست دهد و پشت مرا به خاک خم کند، شما مدت زیادی در خواری و اندوه باقی خواهید ماند.»

«اما اگر خداوند خورشید و آفریننده جهان یار من باشد و بخت نیک به من نیرو دهد، بار دیگر این سرزمین و پادشاهی خود را به دست خواهید آورد و درخت پادشاهی ایران دوباره به بار خواهد نشست.»

رستم پس از این سخنان، عزم خود را برای آخرین و دشوارترین مرحله این سفر جزم کرد؛ مرحله‌ای که باید در آن به سراغ دیو سپید می‌رفت و سرنوشت کاووس‌شاه و سپاه ایران را یکسره تغییر می‌داد.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت