داستانِ وعده دادنِ موبدان به زایش رستم شاهنامه فردوسی (بخش دوم)
داستان زادن رستم، نقطهعطفی بینظیر در شاهنامه فردوسی است که در آن، تولد بزرگترین پهلوان اساطیر ایران با یاری نیرویی فراطبیعی رقم میخورد. در مجله آفتاب، در ادامه روایت وعده موبدان به منوچهرشاه، به سراغ نقش سیمرغ در تحقق این پیشگویی میرویم. آنگونه که منابع معتبر شرح دادهاند، رودابه در زایمان دچار درد و رنجی سخت شد، زیرا رستم را با جثهای تنومند و غیرعادی در شکم داشت که زایمان طبیعی را ناممکن میکرد . زال که درمانده شده بود، با سوزاندن پر جادویی سیمرغ، این پرندهی اسطورهای را فرا خواند. سیمرغ با دستور انجام نخستین عمل «سزارین» یا «رستمزایی»، با شکافتن پهلوی رودابه و بیرون آوردن کودک، و سپس التیام زخم با پر خود، رستم را به جهان هدیه داد و وعده موبدان را به حقیقت پیوند زد.

چنین گفت پس شاه گردن فراز
کزین هرچه گفتید دارید رازبخواند آن زمان زال را شهریار
کزو خواست کردن سخن خواستاربدان تا بپرسند ازو چند چیز
نهفته سخنهای دیرینه نیزنشستند بیدار دل بخردان
همان زال با نامور موبدانبپرسید مر زال را موبدی
ازین تیزهش راهبین بخردیکه از ده و دو تای سرو سهی
که رُستهست شاداب با فرهیازآن برزده هر یکی شاخ سی
نگردد کم و بیش در پارسیدگر موبدی گفت کای سرفراز
دو اسپ گرانمایه و تیزتازیکی زان به کردار دریای قار
یکی چون بلور سپید آبداربجنبید و هر دو شتابندهاند
همان یکدیگر را نیابندهاندسهدیگر چنین گفت کان سی سوار
کجا بگذرانند بر شهریاریکی کم شود باز چون بشمری
همان سی بود باز چون بنگریچهارم چنین گفت کان مرغزار
که بینی پر از سبزه و جویباریکی مرد با تیز داسی بزرگ
سوی مرغزار اندر آید سترگهمی بدرود آن گیا خشک و تر
نه بردارد او هیچ ازآن کار سردگر گفت کان برکشیده دو سرو
ز دریای با موج برسان غرویکی مرغ دارد بریشان کنام
نشیمش به شام آن بود این به بامازین چون بپرد شود برگ خشک
برآن بر نشیند دهد بوی مشکازآن دو همیشه یکی آبدار
یکی پژمریده شده سوگواربپرسید دیگر که بر کوهسار
یکی شارستان یافتم استوارخرامند مردم ازان شارستان
گرفته به هامون یکی خارستانبناها کشیدند سر تا به ماه
پرستنده گشتند و هم پیشگاهوزآن شارستانشان به دل نگذرد
کس از یاد کردن سخن نشمردیکی بومهین خیزد از ناگهان
بر و بومشان پاک گردد نهانبدان شارستانشان نیاز آورد
هم اندیشگان دراز آوردبه پرده درست این سخنها بجوی
به پیش ردان آشکارا بگویگر این رازها آشکارا کنی
ز خاک سیه مشک سارا کنی
ترجمه روان
پس از آن، شاه به موبدان، دانایان و ستارهشناسان گفت:
«آنچه از سرنوشت آینده دانستهاید، فعلاً نزد خود نگه دارید و آن را برای کسی بازگو نکنید.»
سپس فرمان داد زال را به دربار بیاورند؛ زیرا میخواست پیش از تصمیم نهایی، چند پرسش مهم و چند راز کهن را نیز از او بپرسند.
اندکی بعد، زال در کنار موبدان و خردمندان در مجلس شاه نشست.
یکی از موبدان که مردی دانا و تیزهوش بود، برای آزمودن خرد زال چنین پرسید:
«درختی را تصور کن که دوازده شاخه بزرگ و تنومند دارد و بر هر شاخه، سی شاخه کوچکتر روییده است. با این حال، نه تعداد آن شاخهها کم میشود و نه بیشتر. این چیست؟»
موبد دیگری پرسید:
«دو اسب تیزرو را در نظر بگیر؛ یکی سیاه همچون دریایی تاریک و دیگری سپید مانند بلور زلال. هر دو همیشه در حرکتاند و هرگز به یکدیگر نمیرسند. این دو چه هستند؟»
سومین موبد گفت:
«سی سوار را تصور کن که از برابر پادشاه میگذرند. هر بار که یکی از آنان کم میشود، اگر دوباره بشماری باز هم تعدادشان سی نفر است. راز این چیست؟»
چهارمین موبد پرسید:
«مرغزاری سرسبز را ببین که پر از علف و جویبار است. مردی با داسی بزرگ وارد آن میشود و بیوقفه گیاهان خشک و تر را درو میکند، اما هرگز از این کار بازنمیایستد. این مرد کیست؟»
موبد دیگری گفت:
«دو درخت بلند را کنار دریایی پرموج تصور کن. پرندهای بر شاخههای آنها لانه دارد؛ شب را بر یکی میگذراند و روز را بر دیگری.
هر بار که از یکی به دیگری پرواز میکند، درختی که ترک کرده پژمرده میشود و درخت دیگر دوباره سرسبز و خوشبو میگردد. این دو درخت چه هستند؟»
سپس یکی دیگر از دانایان چنین پرسید:
«بر فراز کوهی شهری آباد و استوار دیدم. مردم در آن زندگی میکردند، کاخهای بلند میساختند و به کار و زندگی خود مشغول بودند.
اما بیرون شهر، خارستانی گسترده بود.
ناگهان جغدی از همان خارستان برخاست و شهر بهتدریج ویران و ناپدید شد.
سرانجام همان مردم ناچار شدند به آن ویرانه و خارستان پناه ببرند و اندوه و رنج بر آنان چیره شد.
اکنون معنی این داستان را برای حاضران آشکار کن.
اگر بتوانی راز این پرسشها را درست توضیح دهی، گویی خاک تیره را به مُشک خوشبو تبدیل کردهای و دانایی خود را به همه ثابت خواهی کرد.»
داستانِ وعده دادنِ موبدان به زایش رستم شاهنامه فردوسی (بخش سوم)



