داستان نامه کی کاووس شاه به شاه مازندران (شاهنامه فردوسی)
داستان نامه کیکاووس شاه به شاه مازندران یکی از بخشهای مهم روایت لشکرکشی کیکاووس به مازندران در شاهنامه فردوسی است. پس از آنکه کیکاووس با سپاه ایران راهی مازندران میشود، میان پادشاه ایران و فرمانروای مازندران پیامها و نامههایی ردوبدل میشود که زمینهساز رویارویی و درگیری میان دو طرف است. این نامهها علاوه بر پیش بردن داستان، فضای حماسی و تنش میان دو قلمرو را نیز آشکار میکنند و جایگاه پادشاهی و پهلوانی را در روایت فردوسی نشان میدهند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نامه کیکاووس به شاه مازندران را به زبان ساده و روان روایت میکنیم و با جزئیات این بخش از شاهنامه فردوسی بیشتر آشنا میشویم.

یکی نامهای بر حریر سپید
بدو اندرون چند بیم و امیددبیری خردمند بنوشت خوب
پدید آورید اندرو زشت و خوبنخست آفرین کرد بر دادگر
کزو دید پیدا به گیتی هنرخرد داد و گردان سپهر آفرید
درشتی و تندی و مهر آفریدبه نیک و به بد دادمان دستگاه
خداوند گردنده خورشید و ماهاگر دادگر باشی و پاک دین
ز هر کس نیابی به جز آفرینوگر بدنشان باشی و بدکنش
ز چرخ بلند آیدت سرزنشجهاندار اگر دادگر باشدی
ز فرمان او کی گذر باشدیسزای تو دیدی که یزدان چه کرد
ز دیو و ز جادو برآورد گردکنون گر شوی آگه از روزگار
روان و خرد بادت آموزگارهمانجا بمان تاج مازندران
بدین بارگاه آی چون کهترانکه با چنگ رستم ندارید تاو
بده زود بر کام ما باژ و ساووگر گاه مازندران بایدت
مگر زین نشان راه بگشایدتوگرنه چو ارژنگ و دیو سپید
دلت کرد باید ز جان ناامیدبخواند آن زمان شاه فرهاد را
گرایندهٔ تیغ پولاد راگزین بزرگان آن شهر بود
ز بیکاری و رنج بیبهر بودبدو گفت کاین نامهٔ پندمند
ببر سوی آن دیو جسته ز بندچو از شاه بشنید فرهاد گرد
زمین را ببوسید و نامه ببردبه شهری کجا سست پایان بدند
سواران پولادخایان بدندهم آنکس که بودند پا از دوال
لقبشان چنین بود بسیار سالبدان شهر بد شاه مازندران
هم آنجا دلیران و کندآورانچو بشنید کز نزد کاووس شاه
فرستادهای باهش آمد ز راهپذیره شدن را سپاه گران
دلیران و شیران مازندرانز لشکر یکایک همه برگزید
ازیشان هنر خواست کاید پدیدچنین گفت کامروز فرزانگی
جدا کرد نتوان ز دیوانگیهمه راه و رسم پلنگ آورید
سر هوشمندان به چنگ آوریدپذیره شدندش پر از چین به روی
سخنشان نرفت ایچ بر آرزوییکی دست بگرفت و بفشاردش
پی و استخوانها بیازاردشنگشت ایچ فرهاد را روی زرد
نیامد برو رنج بسیار و دردببردند فرهاد را نزد شاه
ز کاووس پرسید و ز رنج راهپس آن نامه بنهاد پیش دبیر
می و مشک انداخته پر حریرچو آگه شد از رستم و کار دیو
پر از خون شدش دیده دل پرغریوبه دل گفت پنهان شود آفتاب
شب آید بود گاه آرام و خوابز رستم نخواهد جهان آرمید
نخواهد شدن نام او ناپدیدغمی گشت از ارژنگ و دیو سپید
که شد کشته پولاد غندی و بیدچو آن نامهٔ شاه یکسر بخواند
دو دیده به خون دل اندر نشاند
ترجمه روان
کاووس شاه نامهای بر حریر سفید نوشت و در آن، سخنانی از بیم و امید و پند و اندرز گنجاند. این نامه را دبیری خردمند و آگاه به زیبایی نگاشت و در آن، هم از نیکیها و هم از بدیها و پیامدهای هرکدام سخن گفت.
نامه با ستایش خداوند آغاز شد؛ همان آفریدگاری که به انسان خرد بخشید، آسمان و گردون را آفرید و مهر و تندی و نرمی و سختی را در جهان پدید آورد. اوست که اختیار نیکی و بدی را به انسان داده و خورشید و ماه و همه جهان به فرمان او میگردند.
کاووس در ادامه به پادشاه مازندران هشدار داد که اگر دادگر و پاکدین باشد، همه مردم او را خواهند ستود؛ اما اگر ستمگر و بدکردار باشد، از سوی روزگار و آسمان سرزنش خواهد شد. اگر فرمانروای جهان دادگر باشد، چه کسی میتواند از فرمان او سرپیچی کند؟ اکنون نیز خود دیدهای که خداوند با دیوان و جادوگران چه کرد و چگونه قدرت آنان را از میان برد.
سپس کاووس از پادشاه مازندران خواست که از آنچه در روزگار گذشته روی داده عبرت بگیرد و عقل و خرد را راهنمای خود قرار دهد. به او گفت: همانجا که هستی بمان و تاج و تخت مازندران را نگه دار، اما با فروتنی به این دربار بیا و مانند زیردستان در برابر ما حاضر شو. زیرا در برابر قدرت رستم توان ایستادگی ندارید و بهتر است بیدرنگ باج و ساو خود را بپردازید و فرمان ما را بپذیرید.
کاووس هشدار داد که اگر همچنان بر پادشاهی مازندران پافشاری کنی و راه تسلیم را نپذیری، سرنوشتت چیزی جز سرنوشت ارژنگ دیو و دیو سپید نخواهد بود و باید امید خود را به زندگی از دست بدهی.
پس از آن، کاووس فرهاد را فراخواند؛ پهلوانی که در میان بزرگان آن شهر جایگاه داشت و در کار با شمشیر و فولاد مهارت بسیار داشت. فرهاد که از بیکاری و رنج دور بود و زندگی آرامی داشت، نزد شاه آمد.
کاووس به او فرمان داد که این نامه پندآمیز را نزد پادشاه مازندران، آن دیوِ گریخته از بند، ببرد. فرهاد پس از شنیدن فرمان شاه، زمین را بوسید و نامه را گرفت و به سوی مازندران حرکت کرد.
او به شهری رسید که مردمانش به نیرومندی و جنگاوری مشهور بودند. سواران آن شهر زرههایی سخت و آهنین بر تن داشتند و سالها بود که به زور و قدرت خود میبالیدند. پادشاه مازندران نیز در همان شهر بود و پهلوانان و جنگاوران بسیاری در اطراف او حضور داشتند.
هنگامی که خبر رسید فرستادهای خردمند از سوی کاووس شاه آمده است، پادشاه مازندران گروهی از سپاهیان و پهلوانان دلیر خود را برای استقبال از او فرستاد. اما پیش از رفتن به آنان سفارش کرد که در برخورد با فرستاده، هیچ نشانی از خرد و نرمی نشان ندهند؛ زیرا به گمان او در آن روزگار، تشخیص فرزانگی از دیوانگی دشوار شده بود. بنابراین از آنان خواست مانند پلنگ رفتار کنند و سر مردان خردمند را به چنگ آورند.
سپاهیان مازندران نزد فرهاد آمدند و با چهرههایی خشمگین و درهم با او روبهرو شدند. سخنان و رفتارشان مطابق خواسته او پیش نرفت و یکی از آنان دست فرهاد را گرفت و چنان فشرد که استخوانها و اندامش به درد آمد.
با این حال، فرهاد از ترس یا درد چهره درهم نکشید و رنگش زرد نشد و هیچگونه ناتوانی از خود نشان نداد. سرانجام او را نزد پادشاه مازندران بردند. شاه از او درباره کاووس و سختیهای راه پرسید و فرهاد نیز نامه را در برابر دبیر پادشاه گذاشت. همراه نامه، می و مشک نیز فرستاده شده بود و نامه در میان حریری خوشبو قرار داشت.
پادشاه مازندران وقتی از ماجرای رستم و شکست دیوان آگاه شد، بسیار اندوهگین و خشمگین شد؛ چنانکه چشمانش از شدت ناراحتی خونآلود شد و دلش از غوغا و نگرانی پر گردید. با خود اندیشید که شاید بتواند مدتی پنهان شود و روزگار به شب برسد تا فرصتی برای آرامش و خواب پیدا کند؛ اما میدانست که با وجود رستم، جهان برای او دیگر جای آرامی نخواهد بود و نام و قدرت رستم نیز از میان نخواهد رفت.
او همچنین از کشته شدن ارژنگ دیو و دیو سپید و دیگر پهلوانان و دیوانی که به دست رستم نابود شده بودند، سخت بیمناک و اندوهگین شد. سرانجام نامه کاووس را از آغاز تا پایان خواند و پس از خواندن آن، از شدت خشم و اندوه، چشمانش پر از خون دل شد.



