اشعار

داستان هفت خوان رستم بخش اول نبرد با شیر (شاهنامه)

پس از گرفتار شدن کی‌کاووس و سپاه ایران در مازندران، رستم برای نجات شاه و پهلوانان ایران راهی سفری دشوار می‌شود؛ سفری که سرآغاز هفت‌خوان رستم است. نخستین خوان، نبردی هولناک با شیر است؛ جایی که رستم در دل تاریکی شب با یکی از خطرناک‌ترین موجودات مسیر روبه‌رو می‌شود. این بخش از شاهنامه فردوسی، تصویری روشن از دلاوری، قدرت و اراده رستم در برابر خطرهای بزرگ ارائه می‌دهد و آغازگر یکی از مشهورترین ماجراهای حماسی ادبیات فارسی است. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان بخش اول هفت‌خوان رستم و نبرد او با شیر را با زبانی ساده و روان روایت می‌کنیم.

داستان هفت خوان رستم بخش اول نبرد با شیر (شاهنامه)

برون رفت پس پهلو نیمروز
ز پیش پدر گرد گیتی فروز

دو روزه بیک روزه بگذاشتی
شب تیره را روز پنداشتی

بدین سان همی رخش ببرید راه
بتابنده روز و شبان سیاه

تنش چون خورش جست و آمد به شور
یکی دشت پیش آمدش پر ز گور

یکی رخش را تیز بنمود ران
تگ گور شد از تگ او گران

کمند و پی رخش و رستم سوار
نیابد ازو دام و دد زینهار

کمند کیانی بینداخت شیر
به حلقه درآورد گور دلیر

کشید و بیفگند گور آن زمان
بیامد برش چون هژبر دمان

ز پیکان تیرآتشی برفروخت
بدو خاک و خاشاک و هیزم بسوخت

بران آتش تیز بریانش کرد
ازان پس که بی‌پوست و بی‌جانش کرد

بخورد و بینداخت زو استخوان
همین بود دیگ و همین بود خوان

لگام از سر رخش برداشت خوار
چرا دید و بگذاشت در مرغزار

بر نیستان بستر خواب ساخت
در بیم را جای ایمن شناخت

دران نیستان بیشهٔ شیر بود
که پیلی نیارست ازو نی درود

چو یک پاس بگذشت درنده شیر
به سوی کنام خود آمد دلیر

بر نی یکی پیل را خفته دید
بر او یکی اسپ آشفته دید

نخست اسپ را گفت باید شکست
چو خواهم سوارم خود آید به دست

سوی رخش رخشان برآمد دمان
چو آتش بجوشید رخش آن زمان

دو دست اندر آورد و زد بر سرش
همان تیز دندان به پشت اندرش

همی زد بران خاک تا پاره کرد
ددی را بران چاره بیچاره کرد

چو بیدار شد رستم تیزچنگ
جهان دید بر شیر تاریک و تنگ

چنین گفت با رخش کای هوشیار
که گفتت که با شیر کن کارزار

اگر تو شدی کشته در چنگ اوی
من این گرز و این مغفر جنگجوی

چگونه کشیدی به مازندران
کمند کیانی و گرز گران

چرا نامدی نزد من با خروش
خروش توام چون رسیدی به گوش

سرم گر ز خواب خوش آگه شدی
ترا جنگ با شیر کوته شدی

چو خورشید برزد سر از تیره کوه
تهمتن ز خواب خوش آمد ستوه

تن رخش بسترد و زین برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

ترجمه روان

رستم پس از وداع با پدر، در نیمروز از نزد زال بیرون آمد و راه مازندران را در پیش گرفت. او چنان با شتاب حرکت می‌کرد که گویی راه دو روزه را در یک روز طی می‌کند و شب تاریک را همچون روز روشن می‌پندارد. رخش نیز بی‌وقفه می‌تاخت و در روشنایی روز و تاریکی شب، مسیر دشوار را پشت سر می‌گذاشت.

پس از مدتی، بدن رخش از شدت دویدن گرم و خسته شد. در همین هنگام، دشتی پیش روی رستم پدیدار شد که پر از گورخر بود. رستم رخش را تندتر راند و اسب آن‌چنان سریع به دنبال گورها دوید که گویی گورخرها دیگر توان فرار از او را نداشتند.

رستم که بر رخش سوار بود، کمند کیانی را به حرکت درآورد و آن را به سوی گوری دلیر انداخت. کمند درست به هدف نشست و گور را گرفتار کرد. رستم آن را کشید و بر زمین افکند. سپس مانند شیری خشمگین به سوی شکار رفت.

رستم از چوب و خاشاک و هیزم آتشی روشن کرد و گور را بر فراز آن بریان کرد. پس از آنکه پوست و جان گور را از میان برد، گوشتش را خورد و استخوان‌هایش را دور انداخت. برای او همان آتش، دیگ و همان شکار، سفره‌ای کامل بود؛ زیرا در این سفر سخت، نه کاروانی داشت و نه امکاناتی برای آسایش.

پس از خوردن غذا، لگام رخش را برداشت و او را در مرغزار رها کرد تا چرا کند. سپس در میان نیزار برای خود بستری ساخت و همان‌جا خوابید. رستم در این سرزمین ناشناخته و خطرناک، نیستان را جایگاهی امن برای استراحت می‌پنداشت؛ غافل از اینکه همان نیستان، قلمرو شیری درنده بود که حتی فیلان نیز جرئت نزدیک شدن به آن را نداشتند.

پس از گذشت بخشی از شب، شیری نیرومند از شکارگاه خود بازگشت. وقتی به نیستان رسید، رخش را دید که در آنجا مشغول استراحت است و رستم نیز در کنار او خوابیده است.

شیر ابتدا با خود اندیشید که بهتر است اسب را از میان بردارد؛ زیرا اگر اسب را بکشد، سوار او نیز سرانجام به دستش خواهد افتاد.

شیر به سوی رخش حمله‌ور شد. اما رخش که بوی خطر را حس کرده بود، ناگهان از جا برخاست و با تمام توان به شیر یورش برد. دو پای خود را بلند کرد و ضربه‌ای سخت بر سر شیر زد. سپس با دندان‌های تیزش به پشت شیر حمله کرد و آن‌قدر او را بر زمین کوبید تا بدنش پاره و تکه‌تکه شد.

به این ترتیب، رخش به‌تنهایی شیر را از پای درآورد و رستم همچنان در خواب بود و از آنچه در اطرافش می‌گذشت، خبر نداشت.

وقتی رستم بیدار شد، ناگهان خود را در میان تاریکی دید و متوجه شد شیری در کنار او مرده است. او دریافت که رخش با شیر جنگیده و او را کشته است.

رستم با دیدن این صحنه، ابتدا از رخش خشمگین شد و گفت:

ای رخش هوشیار، چه کسی به تو اجازه داد با شیر بجنگی؟ اگر آن شیر تو را می‌کشت، من با این گرز و کلاه‌خود جنگی چگونه می‌توانستم راه مازندران را ادامه دهم؟ چگونه می‌توانستم با کمند کیانی و گرز سنگین خود به میدان بروم؟

چرا وقتی شیر به تو حمله کرد، نزد من نیامدی و با شیهه و خروش مرا بیدار نکردی؟ اگر صدای تو به گوش من می‌رسید، خودم از خواب برمی‌خاستم و کار شیر را یکسره می‌کردم.

رستم در حقیقت بیش از آنکه از کشته شدن شیر ناراحت باشد، از این می‌ترسید که رخش در این نبرد آسیب ببیند و او در ادامه سفر، اسب و همراه اصلی خود را از دست بدهد. او می‌دانست که در سرزمین مازندران، بدون رخش ادامه دادن تقریباً ناممکن است.

با طلوع خورشید از پشت کوه‌های تاریک، رستم از خواب برخاست و آماده ادامه سفر شد. ابتدا بدن رخش را پاک و تیمار کرد، سپس زین را بر پشت او گذاشت و خود را برای ادامه راه آماده کرد.

در پایان، رستم به یاد خداوند بخشنده و نیکی‌دهنده افتاد و از او برای ادامه این سفر دشوار یاری خواست. پس از آن، دوباره بر رخش نشست تا راه پرخطر مازندران و هفت‌خوان پیش روی خود را ادامه دهد.

داستان هفت خوان رستم بخش دوم تشنگی در بیابان (شاهنامه)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت