تک بیت های صائب تبریزی | گزیدهای از زیباترین و عاشقانهترین اشعار و تکبیتهای ماندگار
تک بیت های صائب تبریزی از درخشانترین نمونههای شعر فارسی در سبک هندی هستند که با ظرافت زبانی، تصویرسازیهای عمیق و مفاهیم عاشقانه و حکمتآمیز شناخته میشوند. صائب تبریزی از برجستهترین شاعران قرن یازدهم هجری است که با سرودن هزاران بیت، بهویژه تکبیتهای کوتاه و پرمعنا، جایگاه ویژهای در ادبیات فارسی پیدا کرده است. شعرهای او سرشار از مضامین عشق، عرفان، تجربههای انسانی و نگاه فلسفی به زندگی هستند و همین ویژگیها باعث شده تکبیتهایش همچنان در میان علاقهمندان به شعر کلاسیک فارسی محبوب باشند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین تکبیتهای صائب تبریزی را گردآوری کردهایم تا از خواندن آنها لذت ببرید و با جهان فکری این شاعر بزرگ بیشتر آشنا شوید.

فهرست محتوا
شعرهای کوتاه صائب
دَوامِ عشق اگر خواهی، مَکُن با وصل، آمیزِش
که آبِ زندگی هم، میکُنَد خاموش، آتش را
این زمان، در زیرِ بارِ کوهِ مِنّت میروم
من؛ که: میدزدیدم از دستِ نوازش، دوش را
یا خم می یا سبو یا خشت یا پیمانه کن
بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را
پرواز من به بال و پر توست، زینهار
مشکن مرا که میشکنی بال خویش را
هر سر موی تو از غفلت به راهی میرود
جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدم
تا چو نی در خاک میبستم میان خویش را
دل را حیات از نفس آرمیده است
بیماری نسیم دهد جان، چراغ را
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل
زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
شعرهای کوتاه و عمیق از صائب تبریزی
خیرگی دارد ترا محروم ورنه گلرخان
همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را
این زمان بیبرگ و بارم ورنه از جوش ثمر
منت دست نوازش بود بر من سنگ را
زندگی و آثار صائب تبریزی (معرفی شاعر بزرگ سبک هندی و اشعار ماندگار او)

کم نشد از گریه مستانه، خواب غفلتم
سیل نتوانست کَنَد از جای خود این سنگ را
با تهیچشمان چه سازد، نعمتِ روی زمین؟
سیری از خرمن نباشد، دیدهی غَربال را
بر جرم من ببخش که آوردهام شفیع
اشک ندامت و عرق انفعال را
دَه دَر شود گشاده، شود بسته چون دَری
انگشت، تَرجُمانِ زبان است، لال را
هرچند، حُسن را، خطر از چشمِ پاک، نیست
پنهان زِ آب و آینه کُن، آن جمال را
از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم
نشکسته است آبله در زیر پا مرا
غافل مَشُو، که وقتشناسانِ نوبهار
چون لاله، بَر زمین ننهادند، جام را
در گردش آورید می لعلفام را
زین بیش خشک لب مپسندید جام را
دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پارهای است
رنگ برگ خویش باشد میوههای خام را
پای به خواب رفتهٔ کوه تحملم
نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا
بوسه را در نامه میپیچد برای دیگران
آن که میدارد دریغ از عاشقان پیغام را
ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم
که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را
کسی به موی نیاویخته است خرمن گل
غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا
جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا
سواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا
به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من
همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را
سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید!
که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا
نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن
این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا
درین ستمکده آن شمع تیره روزم من
که انتظار نسیم سحر گداخت مرا
مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را
که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا
جنون دوری من بیش میشود از سنگ
درین ستمکده حال فلاخن است مرا
گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم
رهروی نیست درین راه که نشکست مرا
منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان
هیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا
همه شب قافلهٔ نالهٔ من در راه است
گرچه فریادرسی همچو جرس نیست مرا
زنگیان دشمن آیینهٔ بیزنگارند
طمع روی دل از تیرهدلان نیست مرا
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
میروم راه و ز منزل خبری نیست مرا
گرچه چون سرو تماشاگه اهل نظرم
از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا
آن نفس باخته غواص جگرسوختهام
که به جز آبلهٔ دل، گهری نیست مرا
ز فیض سرمهٔ حیرت درین تماشاگه
یکی شدست چو آیینه خوب و زشت مرا
درین بساط، من آن آدم سیهکارم
که فکر دانه برآورد از بهشت مرا
به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد
کجا فریب دهد جلوهٔ بهشت مرا؟
چو برگ، بر سر حاصل نمیتوان لرزید
کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا
میشوم گل، در گریبان خار میافتد مرا
غنچه میگردم، گره در کار میافتد مرا
بس که دارم انفعال از بیوجودیهای خویش
آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا
چندان که پا ز کوی خرابات میکشم
آب روان حکم قضا میبرد مرا
غمگین نیام که خَلق، شُمارند بَد، مَرا
نزدیک میکند به خدا، دستِ رَد، مَرا
ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرا
دم فسردهٔ این پیر، پیر کرد مرا
گرفت نفس غیور اختیار از دستم
مدد کنید که کافر اسیر کرد مرا
خانه بر دوشتر از ابر بهاران بودم
لنگرِ دردِ تو چون کوهِ گران کرد مرا
سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا
صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا
گر چو خورشید به خود تیغ زنم، معذورم
طرفی نیست درین عالم نامرد مرا
وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است
چون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا
میکنم در جرعهٔ اول سبکبارش ز غم
چون سبو هر کس که بار دوش میسازد مرا
فیض صبح زندهدل بیش است از دلهای شب
مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا
بَرنمیآیم به رنگی، هر زمان، چون نوبهار
سَروِ آزادم، که دایم، یک قَبا باشد مَرا
اشعار صائب تبریزی | مجموعه کامل شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از صائب
عکس پروفایل اشعار صائب تبریزی
تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار
در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا
چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟
خون دل چندان نمییابم که بس باشد مرا
دَر طریقت، بارِ هرکس را که نگْرِفتم به دوش
چون گشودم چشمِ بینِش، بار بَر دل شد، مَرا
قامت خم برد آرام و قرار از جان من
خواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا
نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود
حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا
ز من به نکتهٔ رنگین چو لاله قانع شو
که از برای درودن نکشتهاند مرا
فنای من به نسیم بهانهای بندست
به خاک با سر ناخن نوشتهاند مرا
نیست جز پاکیِ دامن، گُنَهام، چون مَهِ مصر
کو عزیزی، که بُرون آوَرَد از بَند، مرا؟
اشعار باباطاهر (شعرهای زیبای باباطاهر دوبیتی و کوتاه عاشقانه و مفهومی)

فغان، که هم چو قلم، نیست از نگونبختی
به غیرِ روسیَهی، حاصل از سجود، مرا
چون گل، درین حدیقه که جای قرار نیست
برگ نشاط، برگ سفر میشود مرا
نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن
خون دل از پیالهٔ زر میدهد مرا
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر میدهد مرا
روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد
طفل بدخویم، شکر در شیر میباید مرا
از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس
خلوتی چون غنچهٔ تصویر میباید مرا
برنمیدارد به رغم من، نظر از خاک راه
میفشاند بر زمین جامی که میباید مرا
گران نیم به خریدار از سبکروحی
به سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا
ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارم
که صبح وصل شود دیدهٔ سفید مرا
پیری مرا به گوشهٔ عزلت دلیل شد
بال شکسته شد به قفس راهبر مرا
عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت
افتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا
بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار
باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا
بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل
یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را
عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار
میکند ساز از برای محفل دیگر مرا
پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه
میکُشد دست حمایت شمع مغرور مرا
تا در کمند رشتهٔ هستی فتادهام
دل خوردن است کار چو عقد گهر مرا
سیل از ویرانهٔ من شرمساری میبرد
نیست جز افسوس در کف، خانهپرداز مرا
از نوازش، منت روی زمین دارد به من
چرخ سنگیندل زند گر بر زمین ساز مرا
میکِشم تهمتِ سجّادهی تَزویر از خَلق
گرچه فرسوده شد از بارِ سَبو، دوش، مَرا
شکست شیشهٔ دل را مگو صدایی نیست
که این صدا به قیامت بلند خواهد شد
رهرو صادق و سامان اقامت، هیهات
صبح چون کرد نفس راست، روان خواهد شد
با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند
منصور را ببین که چه از دار میکشد
آن که دامن بر چراغ عمر من زد، این زمان
آستین بر گریه شمع مزارم میکشد
کی سر از تیغ شهادت جان روشن میکشد؟
شمع در راه نسیم صبح گردن میکشد
به تازیانه غیرت سری بر آر از خاک
که دانه سبز شد و خوشه کرد و خرمن شد
دل خراب مرا جور آسمان کم بود
که چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!
مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازی
که تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد
بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟
چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟
در کوی میکشان نبود راه، بخل را
اینجاز دست خشک سبو آب میچکد
اشعار زیبای رودکی / گلچین شعرهای ناب و ماندگار رودکی اولین شاعر فارسی
شعرهای زیبای صائب
چنین کز بازگشت نوبهاران شد جوان عالم
چه میشد گر بهار عمر ما هم باز میآمد؟
از شوق آن بر و دوش، روزی بغل گشودم
آغوش من چو محراب، دیگر به هم نیامد
ره ندارد جلوهٔ آزادگی در کوی عشق
سرو اگر کارند اینجا بید مجنون میدمد
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟
آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند!
دل ز بیعشقی درون سینهام افسرده شد
داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند
زین گلستان که به رنگینی آن مغروری
مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند
زینهمه لاله بی داغ که در گلزارست
داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند
رفت ایام شباب و خارخار او نرفت
مشت خاشاکی ز سیل نو بهاران باز ماند
عاقبت در سینهام دل از تپیدن باز ماند
بس که پر زد در قفس این مرغ از پرواز ماند
از جوانی نیست غیر از آه حسرت در دلم
نقش پایی چند ازان طاوس زرین بال ماند
ز خوشه چینی این چهرههای گندم گون
سفید را به نظر یک جو اعتبار نماند
خزان رسید و گل افشانی بهار نماند
به دست بوسه فریب چمن، نگار نماند
معاشران سبکسیر از جهان رفتند
بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند
چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت ؟
که در فضای زمین، گوشهٔ فراغ نماند
از پشیمانی سخن در عهد پیری میزنم
لب به دندان میگزم اکنون که دندانم نماند
خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن
به روی سبزه و گل همچو آب غلتیدن
کنون که شیشهٔ میمالک الرقاب شده است
ز عقل نیست سر از خط جام پیچیدن
نیست جز پای خم امروز درین وحشتگاه
سرزمینی که زمینگیر توان گردیدن
در عشق پیش بی
نی، سنگ ره وصال است
شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
بیستون را الم مردن فرهاد گداخت
سنگ را آب کند داغ عزیزان دیدن
ندارم محرمی چون کوهکن تا درد دل گویم
ز سنگ خاره میباید مرا آدم تراشیدن
اشعار خیام | گلچین رباعیات فلسفی و ماندگار عمر خیام نیشابوری

جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار
که در بهشت حلال است باده نوشیدن
چه میپرسی ز من کیفیت حسن بهاران را؟
که چون نرگس سر آمد عمر من در چشم مالیدن
انصاف نیست آیهٔ رحمت شود عذاب
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
خاکم به چشم در نگه واپسین مزن
زنهار بر چراغ سحر آستین مزن
ز صد هزار پسر، همچو ماه مصر یکی
چنان شود که چراغ پدر کند روشن
ز عمر، قسمت ما نیست جز زمان وداع
چو آن چراغ که وقت سحر شود روشن
درین دو هفته که ابر بهار در گذرست
تو نیز دامن امید چون صدف واکن
دل را به آتش نفس گرم آب کن
ای غافل از خزان، گل خود را گلاب کن
از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر
روی گشاده را سپر حادثات کن
از آب زندگی به شراب التفات کن
از طول عمر، صلح به عرض حیات کن
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
این راه دور، بیش ز یک نعرهوار نیست
ای کمتر از سپند، صدایی بلند کن
هر چند ز ما هیچکسان کار نیاید
کاری که به همت رود از پیش، خبر کن
به خاکمال حوادث بساز زیر فلک
به آسیا نتوان گفت گرد کمتر کن
منمای به کوته نظران چهرهٔ خود را
از آه من ای آینه رخسار حذر کن
سر جوش عمر را گذراندی به درد می
درد حیات را به می ناب صرف کن
هر کس که زر به زر دهد اهل بصیرت است
فصل شکوفه را به میناب صرف کن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
گر توانی، آشنایی با نگاه خود مکن
قبلهٔ من! عکس در شرع حیا نامحرم است
خلوت آیینه را هم جلوهگاه خود مکن
به استخاره اگر توبه کردهای زاهد
به استخاره دگر زینهار کار مکن
ز باده توبه در ایام نوبهار مکن
به اختیار پشیمانی اختیار مکن
در قلزمی که ابر کرم موج میزند
اندیشه چون حباب ز دامانتر مکن
شعر کوتاه مولانا / مجموعه کوتاهترین و زیباترین اشعار عاشقانه از مولانا
تک بیتی صائب تبریزی
از خود برون نرفته هوای سفر مکن
این راه را به پای زمین گیر سر مکن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن
حشر خواب آلودگان از نعرهٔ مستانه کن
میرود فیض صبوح از دست، تا دم میزنی
پیش این دریای رحمت، دست را پیمانه کن
از شتاب عمر گفتم غفلت من کم شود
زین صدای آب، سنگینتر شد آخر خواب من
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفید
پردهٔ دیگر شد از غفلت برای خواب من
نباشم چون ز همزانویی آیینه در آتش؟
که میآید برون از سنگ و از آهن رقیب من!یک دل نشد
گشاده ز گفت و شنید من
با هیچ قفل، راست نیامد کلید من



