غزل برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را سعدی + نفسیر
غزل «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را از سعدی» یکی از اشعار عارفانه و اندیشهمحور این شاعر بزرگ فارسی است که در آن سعدی با زبانی لطیف و نمادین، از رهایی از ظواهر، دوری از ریا و رسیدن به حقیقت عشق سخن میگوید. «دلق ازرقفام» در این غزل نمادی از ظاهرگرایی و پوششهای ظاهری است و شاعر انسان را به کنار گذاشتن تعلقات ساختگی و نزدیک شدن به صداقت و معرفت دعوت میکند. این شعر بازتابی از نگاه عمیق سعدی به عشق، آزادگی، عرفان، صداقت درونی و فاصله میان ظاهر و باطن انسان است. در این مطلب از مجله آفتاب، به بررسی معانی، مفاهیم عرفانی و تفسیر غزل «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را» از سعدی میپردازیم.

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرقفام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام راهر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام رامِی با جوانان خوردنم باری تمنا میکند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام رااز مایهٔ بیچارگی، قطمیر، مردم میشود
ماخولیای مهتری، سگ میکند بلعام رازین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا میکشد
کز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام راغافل مباش ار عاقلی، دریاب اگر صاحبدلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام راجایی که سرو بوستان با پای چوبین میچمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیماندام رادلبندم آن پیمانگُسل، منظورِ چشم آرامِ دل
نِی، نِی، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام رادنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام راباران اَشکم میرود، وز اَبرم آتش میجهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام راسعدی ملامت نشنود ور جان در این سر میرود
صوفی گرانجانی بِبر ساقی بیاور جام را
معنی کلی شعر
این غزل از سعدی از نمونههای درخشان شعرهای عاشقانه و عارفانه اوست؛ شعری که در آن شاعر با زبانی شورانگیز، از کنار گذاشتن ظواهر، رهایی از ریا، جستوجوی حقیقت و بیاختیاری عاشق در برابر عشق سخن میگوید. سعدی در این غزل، «دلق ازرقفام» و ظواهر زاهدانه را در برابر عشق حقیقی قرار میدهد و نشان میدهد که عشق، قدرتی دارد که میتواند عقل، صبر و حتی تعلقات دینی و دنیوی انسان را دگرگون کند.
ترجمه روان
برخیز تا این لباس صوفیانه و ظاهر پرهیزکارانه را کنار بگذاریم و این تقوایی را که شاید آلوده به ریا و خودنمایی است، به باد بیاعتنایی بسپاریم.
هر لحظه انسانها به سوی قبلهای تازه و معبودی خیالی میروند و گرفتار بتهای گوناگون میشوند. بیا حقیقت توحید را به ما نشان بده تا بتهای دروغین و وابستگیهای بیارزش را بشکنیم.
نوشیدن می در کنار جوانان، هنوز آرزوی من است؛ حتی اگر پیر شده باشم و دیگران مرا به خاطر این عشق و شور سرزنش کنند.
انسان گاهی از شدت بیچارگی و حقارت به مقام و بزرگی میرسد و گاهی حرص رسیدن به بزرگی، حتی موجودی شریف را به پستی میکشاند؛ همانگونه که طمع مقام، بلعام را از جایگاه معنویاش سقوط داد.
از این فضای تنگ و خلوت خود خسته شدهام و دلم به سوی صحرا و آزادی میرود؛ زیرا نسیم صبحگاهی باغ، پیامی از زندگی و تازگی برای من آورده است.
ای انسان خردمند و صاحب دل، غافل مباش و فرصت امروز را دریاب؛ زیرا شاید چنین لحظات و چنین روزهایی دوباره تکرار نشوند.
جایی که حتی سرو باغ با پای مصنوعی و چوبین حرکت میکند، ما نیز میتوانیم در برابر آن سرو سیماندام و زیبا به رقص و شادی برخیزیم.
آن محبوب من که پیمان شکسته و آرامش دل مرا ربوده است، دیگر شایسته نام «آرام دل» نیست؛ زیرا او آرامش را از قلب من گرفته است.
در عشق او، دنیا، دین، صبر و عقل از من رفته است؛ زیرا وقتی سلطان عشق وارد خیمه دل شود، دیگر جایی برای غوغای دیگر خواستهها باقی نمیماند.
اشک من مانند باران فرو میریزد و از وجودم آتشی از اندوه زبانه میکشد. این سخن را تنها کسانی درک میکنند که پخته و اهل تجربهاند، نه کسانی که هنوز طعم عشق را نچشیدهاند.
سعدی از سرزنش دیگران نمیترسد، حتی اگر جانش را در این راه از دست بدهد. ای ساقی، بیا و جامی بیاور؛ زیرا زاهدان خشکاندیش را از این شور و حال بیخبر بگذار.
تحلیل ادبی و مفهومی
این غزل یکی از نمونههای آشکار نگاه انتقادی سعدی به زهد ظاهری و ریاکارانه است. «دلق ازرقفام» لباس صوفیان است، اما در شعر سعدی نمادی از ظاهری است که ممکن است حقیقتی در پشت آن نباشد. شاعر نمیگوید معنویت بیارزش است، بلکه با کسانی مقابله میکند که ظاهر دینداری را وسیله برتریجویی و فریب قرار میدهند.
در بیت:
«هر ساعت از نو قبلهای با بتپرستی میرود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را»
سعدی به بتهای درونی انسان اشاره دارد؛ یعنی وابستگیهایی مانند غرور، شهرت، قدرت و خواستههای نفسانی که انسان را از حقیقت دور میکنند. در نگاه عرفانی، شکستن بتها تنها شکستن بتهای سنگی نیست، بلکه رهایی از هر چیزی است که میان انسان و حقیقت فاصله ایجاد میکند.
یکی از مهمترین مضمونهای شعر، قدرت دگرگونکننده عشق است. سعدی میگوید عشق چنان نیرویی دارد که حتی عقل و صبر را از انسان میگیرد:
«دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش»
این مفهوم در ادبیات عرفانی به معنای نابودی عقل نیست، بلکه اشاره به مرحلهای دارد که عشق از محاسبههای معمول انسانی فراتر میرود و تمام وجود عاشق را دربرمیگیرد.
نگاه عرفانی شعر
در خوانش عرفانی، معشوق شعر میتواند نماد حقیقت الهی باشد. شاعر از کنار گذاشتن «دلق» سخن میگوید؛ یعنی رها کردن خودنمایی و رسیدن به صداقت درونی. همچنین «بت» در شعر میتواند نماد هر چیزی باشد که انسان را از خدا و حقیقت دور میکند.
عاشق در این مسیر، از تعلقات ظاهری عبور میکند و به مرحلهای میرسد که همه چیز را در برابر عشق ناچیز میبیند. این همان حالتی است که عارفان از آن با عنوان «فنا در عشق» یاد میکنند.
پیام شعر
پیام اصلی این غزل آن است که حقیقت را نمیتوان تنها در ظاهر و ادعا یافت. انسان باید از خودنمایی، غرور و وابستگیهای دروغین عبور کند تا به عشق و شناخت واقعی برسد. سعدی نشان میدهد که عشق راستین قدرتی دارد که انسان را از قیدهای معمول آزاد میکند و او را به سوی صداقت، شور زندگی و حقیقت هدایت میکند.
شعر امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را سعدی + تفسیر
غزل وه که گر من بازبینم روی یار خویش را سعدی با تفسیر



