داستان حرکت رستم به مازندران برای کمک به کی کاووس (شاهنامه فردوسی)
پس از گرفتار شدن کیکاووس و سپاهیان ایران در مازندران، خبر این اتفاق به زابلستان میرسد و رستم برای نجات شاه ایران آماده حرکت میشود. این بخش از شاهنامه فردوسی یکی از مهمترین روایتهای پهلوانی رستم است؛ جایی که دلاوری، وفاداری و مسئولیتپذیری او در برابر سرنوشت ایران به تصویر کشیده میشود. رستم با وجود سختی و خطرهای فراوان، راهی سفری دشوار میشود تا خود را به مازندران برساند و کیکاووس و سپاهیان گرفتار را نجات دهد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان حرکت رستم به مازندران برای کمک به کیکاووس را با زبانی ساده و روان روایت میکنیم.

ازان پس جهانجوی خسته جگر
برون کرد مردی چو مرغی به پرسوی زابلستان فرستاد زود
به نزدیک دستان و رستم درودکنون چشم شد تیره و تیره بخت
به خاک اندر آمد سر تاج و تختجگر خسته در چنگ آهرمنم
همی بگسلد زار جان از تنمچو از پندهای تو یادآورم
همی از جگر سرد باد آورمنرفتم به گفتار تو هوشمند
ز کم دانشی بر من آمد گزنداگر تو نبندی بدین بد میان
همه سود را مایه باشد زیانچو پوینده نزدیک دستان رسید
بگفت آنچ دانست و دید و شنیدهم آن گنج و هم لشکر نامدار
بیاراسته چون گل اندر بهارهمه چرخ گردان به دیوان سپرد
تو گویی که باد اندر آمد ببردچو بشنید بر تن بدرید پوست
ز دشمن نهان داشت این هم ز دوستبه روشن دل از دور بدها بدید
که زین بر زمانه چه خواهد رسیدبه رستم چنین گفت دستان سام
که شمشیر کوته شد اندر نیامنشاید کزین پس چمیم و چریم
وگر تخت را خویشتن پروریمکه شاه جهان در دم اژدهاست
به ایرانیان بر چه مایه بلاستکنون کرد باید ترا رخش زین
بخواهی به تیغ جهان بخش کینهمانا که از بهر این روزگار
ترا پرورانید پروردگارنشاید بدین کار آهرمنی
که آسایش آری و گر دم زنیبرت را به ببر بیان سخت کن
سر از خواب و اندیشه پردخت کنهران تن که چشمش سنان تو دید
که گوید که او را روان آرمیداگر جنگ دریا کنی خون شود
از آوای تو کوه هامون شودنباید که ارژنگ و دیو سپید
به جان از تو دارند هرگز امیدکنون گردن شاه مازندران
همه خرد بشکن بگرز گرانچنین پاسخش داد رستم که راه
درازست و من چون شوم کینه خواهازین پادشاهی بدان گفت زال
دو راهست و هر دو به رنج و وبالیکی از دو راه آنک کاووس رفت
دگر کوه و بالا و منزل دو هفتپر از دیو و شیرست و پر تیرگی
بماند بدو چشمت از خیرگیتو کوتاه بگزین شگفتی ببین
که یار تو باشد جهانآفریناگرچه به رنجست هم بگذرد
پی رخش فرخ زمین بسپردشب تیره تا برکشد روز چاک
نیایش کنم پیش یزدان پاکمگر باز بینم بر و یال تو
همان پهلوی چنگ و گوپال توو گر هوش تو نیز بر دست دیو
برآید به فرمان گیهان خدیوتواند کسی این سخن بازداشت
چنان کاو گذارد بباید گذاشتنخواهد همی ماند ایدر کسی
بخوانند اگرچه بماند بسیکسی کاو جهان را بنام بلند
گذارد به رفتن نباشد نژندچنین گفت رستم به فرخ پدر
که من بسته دارم به فرمان کمرولیکن بدوزخ چمیدن به پای
بزرگان پیشین ندیدند رایهمان از تن خویش نابوده سیر
نیاید کسی پیش درنده شیرکنون من کمربسته و رفتهگیر
نخواهم جز از دادگر دستگیرتن و جان فدای سپهبد کنم
طلسم دل جادوان بشکنمهرانکس که زنده است ز ایرانیان
بیارم ببندم کمر بر میاننه ارژنگ مانم نه دیو سپید
نه سنجه نه پولاد غندی نه بیدبه نام جهانآفرین یک خدای
که رستم نگرداند از رخش پایمگر دست ارژنگ بسته چو سنگ
فگنده به گردنش در پالهنگسر و مغز پولاد را زیر پای
پی رخش برده زمین را ز جایبپوشید ببر و برآورد یال
برو آفرین خواند بسیار زالچو رستم برخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جایبیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان برویبدو گفت کای مادر نیکخوی
نه بگزیدم این راه برآرزویمرا در غم خود گذاری همی
به یزدان چه امیدداری همیچنین آمدم بخشش روزگار
تو جان و تن من به زنهار داربه پدرود کردنش رفتند پیش
که دانست کش باز بینند بیشزمانه بدین سان همی بگذرد
دمش مرد دانا همی بشمردهران روز بد کز تو اندر گذشت
بر آنی کزو گیتی آباد گشت
ترجمه روان
پس از شکست سنگین ایرانیان، کاووس که سخت درمانده و خسته شده بود، مردی را بهسرعت از میان سپاه برگزید و او را به سوی زابلستان فرستاد تا نزد زال و رستم برود و از آنان یاری بخواهد.
کاووس در پیامی برای زال و رستم گفت:
اکنون چشمانم تاریک شده و بخت و اقبال نیز از من برگشته است. تاج و تخت من به خاک افتاده و خودم در چنگال اهریمن گرفتار شدهام؛ چنان رنجور و درماندهام که گویی جانم بهزودی از تنم جدا خواهد شد.
اکنون سخنان و پندهای خردمندانه تو را به یاد میآورم و از اینکه به حرفت گوش ندادم، از درون شرمسار و پشیمانم. به سبب نادانی و کمخردی خود، چنین گزندی بر من و ایران وارد شد.
اگر تو برای این گرفتاری چارهای نیندیشی و به یاری ما نیایی، همه آنچه به دست آوردهایم، به زیان تبدیل خواهد شد.
پیک نزد زال رسید و هرچه دیده و شنیده بود برای او بازگو کرد. او از نابودی سپاه ایران، غارت گنجها و اسارت پهلوانان گفت و توضیح داد که تمام شکوه و قدرت ایرانیان در برابر دیوان از میان رفته است؛ گویی بادی شدید وزیده و همه داشتههای آنان را با خود برده است.
زال با شنیدن این خبر بسیار اندوهگین و خشمگین شد. با این حال، این خشم را از دشمن پنهان کرد و در دل خود نگه داشت. او با روشنبینی دریافت که اگر کاری انجام نشود، این شکست میتواند سرنوشت ایران را برای همیشه تغییر دهد.
سپس رو به رستم کرد و گفت:
اکنون دیگر شمشیر در نیام مانده و زمان آن نیست که دست روی دست بگذاریم یا برای آسایش خود زندگی کنیم. شاه ایران در چنگال اژدهایی گرفتار شده و این گرفتاری، بلای بزرگی برای سراسر ایران است.
اکنون وقت آن رسیده که رخش را زین کنی و برای گرفتن انتقام به میدان بروی. شاید پروردگار تو را دقیقاً برای چنین روزی پرورش داده است.
رستم نباید در برابر چنین کاری که ریشه در اهریمن و جادو دارد، آرام بنشیند. باید ببر بیان را بر تن کند، خواب و اندیشه را کنار بگذارد و خود را برای جنگی بزرگ آماده کند.
زال با شور و هیجان ادامه داد:
هرکس چشمش به نیزه تو بیفتد، دیگر آرامش نخواهد داشت. اگر وارد جنگی به گستردگی دریا شوی، از شدت نبرد خون جاری خواهد شد و از غرش و هیاهوی تو کوه و دشت به لرزه درمیآید. نباید بگذاری ارژنگ و دیو سپید حتی لحظهای به نجات و پیروزی خود امید داشته باشند.
اکنون باید به سراغ شاه مازندران بروی و با گرز سنگین خود قدرت و غرور او را درهم بشکنی.
رستم در پاسخ گفت راهی که در پیش دارد طولانی و دشوار است و پرسید چگونه باید خود را به دشمن برساند. زال به او گفت دو راه وجود دارد و هر دو پر از رنج و خطرند:
راه نخست همان راهی است که کاووس با سپاهش پیمود. راه دوم، مسیر کوهستانی و بلندیهاست که باید از هفت منزل دشوار عبور کرد؛ جایی پر از دیو و شیر و تاریکی که ممکن است از شدت خطر و هراس، چشم انسان توان دیدن را از دست بدهد.
اما زال به رستم سفارش کرد راه دوم را انتخاب کند؛ زیرا این مسیر، هرچند بسیار سخت است، کوتاهتر خواهد بود و جهانآفرین نیز یاور او خواهد بود.
رستم پذیرفت و گفت هرچند این راه دشوار است، سرانجام به پایان خواهد رسید و رخش او را از میان این سرزمینهای سخت عبور خواهد داد. او تصمیم گرفت شب را تا صبح به نیایش خداوند بگذراند و از او یاری بخواهد؛ شاید دوباره بتواند زال را ببیند و پهلوی او، چنگ و گرز خود را به کار گیرد.
اما رستم به این حقیقت نیز آگاه بود که ممکن است سرنوشت به گونهای دیگر رقم بخورد. شاید او نیز در این راه به دست دیوان کشته شود و دیگر نتواند بازگردد. در این صورت، چه کسی میتواند فرمان خداوند و گردش روزگار را تغییر دهد؟ هیچکس نمیتواند چیزی را که مقدر شده، متوقف کند.
رستم در ادامه به زال گفت که آماده انجام فرمان اوست و کمربند خدمت و جنگ را بر کمر بسته است؛ اما خردمندان و پهلوانان گذشته هیچگاه بدون ضرورت خود را به دل خطر نمیانداختند. انسان نباید آنقدر از زندگی خود سیر شده باشد که بیمحابا خود را در برابر درندهای چون شیر قرار دهد.
با این حال، اکنون که او آماده شده، جز خداوند دادگر پناه و یاوری نمیخواهد. جان و تن خود را فدای سپاه و شاه خواهد کرد و برای نجات ایرانیان، طلسم و قدرت جادویی دشمنان را خواهد شکست.
رستم با اطمینان و غرور پهلوانی سوگند خورد که اگر زنده بماند، تمام اسیران ایرانی را آزاد خواهد کرد و کمر همت خواهد بست تا دشمنان را از میان بردارد. او گفت از ارژنگ و دیو سپید گرفته تا سنجه، پولاد غندی و بید، هیچکدام را باقی نخواهد گذاشت.
رستم به نام خداوند جهانآفرین سوگند خورد که پایش را از روی رخش پایین نخواهد گذاشت تا زمانی که ارژنگ را به بند کشیده باشد؛ آنچنان که گویی سنگ شده و زنجیری بر گردنش افتاده است. او همچنین گفت سر و مغز پولاد را زیر پای رخش خواهد کوبید و با نیروی این اسب نیرومند، زمین را به لرزه درمیآورد.
سپس رستم ببر بیان را بر تن کرد و آماده حرکت شد. زال نیز او را بسیار ستود و برایش آرزوی پیروزی کرد.
رستم پای خود را در رکاب رخش گذاشت و بر پشت او نشست. رخش نیز استوار و آرام ایستاد؛ هم رنگ و ظاهرش نشان از آمادگی داشت و هم دل رستم از تصمیمی که گرفته بود، محکم و استوار بود.
در این هنگام رودابه، مادر رستم، با چشمانی پر از اشک نزد او آمد و بهشدت گریست. زال نیز از رفتن فرزندش اندوهگین بود.
رستم مادر را دلداری داد و گفت:
ای مادر نیکسرشت، من این راه را از روی هوس و آرزوی شخصی انتخاب نکردهام. نمیخواهم تو را در غم و نگرانی خود رها کنم، اما این سرنوشت و فرمان روزگار است که چنین راهی پیش روی من قرار گرفته است. تو جان و تن مرا به خداوند بسپار و از او یاری بخواه.
آنگاه زمان وداع فرا رسید. بزرگان و نزدیکان برای بدرقه رستم آمدند؛ زیرا هیچکس نمیدانست آیا بار دیگر او را خواهند دید یا نه.
رستم به سوی راه دشوار مازندران حرکت کرد و پشت سر گذاشتن این مسیر را آغاز کرد؛ در حالی که همه میدانستند این سفر یکی از بزرگترین آزمونهای زندگی او خواهد بود.
فردوسی در پایان یادآور میشود که روزگار همواره در گذر است و انسان خردمند ارزش هر روز را میداند. هر روز بدی که از زندگی انسان میگذرد، میتواند مقدمهای برای آبادانی و نیکی در آینده باشد؛ همانگونه که رنج و سختی امروز رستم، قرار است راه نجات ایران و آزادی شاه و پهلوانان اسیر را هموار کند.



