اشعار

داستان امتحان شدنِ فرزندان توسط فریدون از شاهنامه فردوسی

داستان آزمودن فرزندان فریدون یکی از بخش‌های مهم و جذاب شاهنامه است؛ جایی که فریدون برای شناخت بهتر شخصیت و شایستگی سه پسرش، یعنی سلم، تور و ایرج، آنان را در آزمونی مهم قرار می‌دهد. فریدون می‌خواهد بداند کدام‌یک از فرزندانش از خرد، شجاعت و شایستگی بیشتری برای فرمانروایی برخوردار است و چگونه می‌توان آینده آنان و سرزمین‌های تحت فرمانشان را رقم زد. این آزمون، علاوه بر نشان دادن هوشمندی و دوراندیشی فریدون، زمینه‌ساز اتفاقات مهمی در ادامه داستان و شکل‌گیری سرنوشت متفاوت سه برادر می‌شود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان آزمودن فرزندان فریدون در شاهنامه فردوسی را با زبانی ساده روایت می‌کنیم و به بررسی نقش این آزمون در شناخت شخصیت سلم، تور و ایرج و سرنوشت تاریخی آنان خواهیم پرداخت.

داستان امتحان شدنِ فرزندان توسط فریدون از شاهنامه فردوسی

فرستادهٔ شاه را پیش خواند
فراوان سخن را به خوبی براند

که من شهریار ترا کهترم
به هرچ او بفرمود فرمانبرم

بگویش که گرچه تو هستی بلند
سه فرزند تو برتو بر ارجمند

پسر خود گرامی بود شاه را
بویژه که زیبا بود گاه را

سخن هر چه گفتی پذیرم همی
ز دختر من اندازه گیرم همی

اگر پادشا دیده خواهد ز من
و گر دشت گردان و تخت یمن

مرا خوارتر چون سه فرزند خویش
نبینم به هنگام بایست پیش

پس ار شاه را این چنین است کام
نشاید زدن جز به فرمانش گام

به فرمان شاه این سه فرزند من
برون آنگه آید ز پیوند من

کجا من ببینم سه شاه ترا
فروزندهٔ تاج و گاه ترا

بیایند هر سه به نزدیک من
شود روشن این شهر تاریک من

شود شادمان دل به دیدارشان
ببینم روانهای بیدارشان

ببینم کشان دل پر از داد هست
به زنهارشان دست گیرم به دست

پس آنگه سه روشن جهان‌بین خویش
سپارم بدیشان بر آیین خویش

چو آید بدیدار ایشان نیاز
فرستم سبکشان سوی شاه باز

سراینده جندل چو پاسخ شنید
ببوسید تختش چنان چون سزید

پر از آفرین لب ز ایوان اوی
سوی شهریار جهان کرد روی

بیامد چو نزد فریدون رسید
بگفت آن کجا گفت و پاسخ شنید

سه فرزند را خواند شاه جهان
نهفته برون آورید از نهان

از آن رفتن جندل و رای خویش
سخنها همه پاک بنهاد پیش

چنین گفت کاین شهریار یمن
سر انجمن سرو سایه فکن

چو ناسفته گوهر سه دخترش بود
نبودش پسر دختر افسرش بود

سروش ار بیابد چو ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاک‌بوس

ز بهر شما از پدر خواستم
سخنهای بایسته آراستم

کنون تان بباید بر او شدن
به هر بیش و کم رای فرخ زدن

سراینده باشید و بسیارهوش
به گفتار او برنهاده دوگوش

به خوبی سخنهاش پاسخ دهید
چو پرسد سخن رای فرخ نهید

ازیرا که پروردهٔ پادشا
نباید که باشد به جز پارسا

سخن‌گوی و روشن دل و پاک‌دین
به کاری که پیش آیدش پیش‌بین

زبان راستی را بیاراسته
خرد خیره کرده ابر خواسته

شما هر چه گویم ز من بشنوید
اگر کار بندید خرم بوید

یکی ژرف‌بین است شاه یمن
که چون او نباشد به هرانجمن

گرانمایه و پاک هرسه پسر
همه دل‌نهاده به گفت پدر

ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند

بجز رای و دانش چه اندرخورد
پسر را که چونان پدر پرورد

ترجمه روان

شاه یمن فرستادهٔ فریدون را نزد خود فراخواند و با احترام و آرامش با او سخن گفت.

او گفت:

«من خودم را در برابر فریدون، پادشاه بزرگ، کوچک‌تر و فرمان‌بردار می‌دانم و هر دستوری که او بدهد، می‌پذیرم.

به او بگو که هرچند تو پادشاهی بزرگ و قدرتمند هستی، اما سه پسرت برایت بسیار ارزشمندند.

هر پادشاهی فرزند خودش را دوست دارد؛ به‌ویژه اگر فرزندانش زیبا، شایسته و درخور تاج‌وتخت باشند.

من هرچه گفتی می‌پذیرم و دربارهٔ ازدواج دخترانم با پسرانت مخالفتی ندارم.

اما از فریدون تنها یک درخواست دارم:

اگر می‌خواهد دخترانم را ببیند، یا حتی اگر می‌خواهد دشت‌ها، سرزمین‌ها و تخت یمن را ببیند، من هیچ‌چیز را به اندازهٔ سه دخترم عزیز نمی‌دانم.

پس اگر خواستهٔ شاه همین است، من نیز جز به فرمان او قدمی برنمی‌دارم.

سه دختر من نیز به فرمان فریدون از خانه و خاندان من بیرون خواهند آمد و به همسری پسران او درمی‌آیند.

اما پیش از آن، باید سه پسر فریدون را ببینم؛ همان سه شاهزاده‌ای که قرار است تاج و تخت او را به ارث ببرند.

بگذار هر سه نزد من بیایند.

با دیدن آنان، شهر تاریک و دل من روشن خواهد شد.

از دیدارشان شادمان می‌شوم و می‌خواهم خودم ببینم که آیا دلشان با عدالت و نیکی همراه است یا نه.

اگر آنان را شایسته و نیک‌سرشت ببینم، دستشان را به نشانهٔ احترام و پذیرش در دست خواهم گرفت.

پس از آن، سه دختر زیبای خود را طبق آیین و رسم، به آنان خواهم سپرد.

هرگاه پس از این دیدار، فریدون به دختران نیاز داشته باشد، آنان را بی‌درنگ نزد شاه ایران خواهم فرستاد.»

جندل، فرستادهٔ فریدون، وقتی این پاسخ را شنید، تخت شاه یمن را بوسید و از او خداحافظی کرد.

لب‌هایش پر از آفرین و ستایش بود و به سوی فریدون، پادشاه جهان، بازگشت.

وقتی نزد فریدون رسید، همهٔ سخنان شاه یمن و پاسخی را که داده بود، برای او بازگو کرد.

فریدون نیز سه پسر خود را فراخواند و آنان را از پنهانگاه بیرون آورد.

جندل سپس دربارهٔ سفر و گفت‌وگوهای خود با شاه یمن، همه‌چیز را برای آنان شرح داد.

او گفت:

«شاه یمن، مردی بزرگ و شایسته است؛ پادشاهی که در میان مردم مانند سروی بلند و سایه‌گستر است.

او سه دختر دارد که مانند گوهرهایی ارزشمند و هنوز دست‌نخورده‌اند.

این دختران آن‌قدر زیبا و شایسته‌اند که اگر حتی فرشتگان نیز آنان را ببینند، در برابرشان سر فرود می‌آورند.

من برای شما از پدرشان درخواست ازدواج کردم و سخنان لازم را با او در میان گذاشتم.

اکنون شما باید نزد او بروید و با دقت و خرد با او سخن بگویید.

هرچه از شما پرسید، با زیبایی و شایستگی پاسخ دهید و پیش از سخن گفتن، خوب بیندیشید.

زیرا کسی که فرزند یک پادشاه است، باید پاک‌سرشت، خردمند و شایسته باشد.

باید سخن‌گو، روشن‌دل و پاک‌دین باشید و در هر کاری که پیش می‌آید، دوراندیشی کنید.

باید زبانتان با راستی آراسته باشد و خردتان را فدای خواسته‌های بیهوده نکنید.

هرچه من می‌گویم، به یاد داشته باشید و اگر به آن عمل کنید، زندگی‌تان نیک و شاد خواهد شد.

شاه یمن مردی بسیار ژرف‌اندیش و داناست و کمتر کسی را می‌توان یافت که در خرد و دوراندیشی با او برابری کند.»

هر سه پسر گرامی فریدون، با تمام وجود سخنان پدر و جندل را پذیرفتند.

آنان از نزد فریدون بیرون آمدند؛ جوانانی دانا، زیرک و آگاه که برای این دیدار آماده بودند.

زیرا برای پسرانی که پدری مانند فریدون آنان را پرورش داده است، چه چیزی شایسته‌تر از خرد، دانش و تصمیم درست می‌تواند باشد؟

داستان استقبال پادشاه یمن از پسران فریدون از شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا