اشعار

داستان پادشاهی فریدون پانصد سال بود از شاهنامه فردوسی

داستان پادشاهی پانصدساله فریدون یکی از بخش‌های مهم و باشکوه شاهنامه است که پس از شکست و به بند کشیده شدن ضحاک روایت می‌شود. فریدون پس از پیروزی بر فرمانروای ستمگر، سال‌های بسیار بر ایران فرمانروایی می‌کند و دوران پادشاهی او در شاهنامه با دادگری، آبادانی و شکوه همراه است. در روایت فردوسی، پادشاهی فریدون پانصد سال به طول می‌انجامد و او در این مدت، سرزمینی گسترده را اداره می‌کند؛ اما در پایان این دوران طولانی، مسئله جانشینی و تقسیم قلمرو میان پسرانش، زمینه‌ساز رخدادهایی مهم و سرنوشت‌ساز در ادامه داستان‌های شاهنامه می‌شود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان پادشاهی پانصدساله فریدون را با زبانی ساده روایت می‌کنیم و به بررسی جایگاه فریدون، ویژگی‌های دوران فرمانروایی او و پیام‌های اسطوره‌ای و اخلاقی این بخش از شاهنامه فردوسی خواهیم پرداخت.

داستان پادشاهی فریدون پانصد سال بود از شاهنامه فردوسی

فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته سر مهر‌ماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوری‌ها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهرهٔ شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست
تن‌آسانی و خوردن آیین اوست

اگر یادگار‌ است از او ماه مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

ورا بد جهان سالیان پانصد
نیفکند یک روز بنیاد بد

جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخور

نماند چنین دان جهان بر کسی
درو شادکامی نیابی بسی

فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان

ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سرآمد برو روزگار مهی

پس آگاهی آمد ز فرخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور

نیایش‌کنان شد سر و تن بشست
به پیش جهان‌داور آمد نخست

نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همی‌خواند نفرین به ضحاک بر

همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار

وزان پس کسی را که بودش نیاز
همی‌داشت روز بد خویش راز

نهانش نوا کرد و کس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت

یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز

دگر هفته مر بزم را کرد ساز
مهانی که بودند گردن فراز

بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش

وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوریده نهان خواسته

همان گنج‌ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت

گشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید

همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازی به زرین عذار

همان جوشن و خود و زوپین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ

همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد

فرستاد نزدیک فرزند چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز

چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین

بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند

که ای شاه پیروز‌ِ یزدان‌شناس
ستایش مر او را و زویت سپاس

چنین روز روزت فزون باد بخت
بد اندیشگان را نگون باد بخت

تو را باد پیروزی از آسمان
مبادا به جز داد و نیکی گمان

و زآن پس جهان‌دیدگان سوی شاه
ز هر گوشه‌ای برگرفتند راه

همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تاج سپهبد فرو ریختند

همان مهتران از همه کشور‌ش
بدان خرمی صف زده بر درش

ز یزدان همی‌خواستند آفرین
بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین

همه دست برداشته بآسمان
همی خواندندش به نیکی گمان

که جاوید بادا چنین شهریار
برومند بادا چنین روزگار

و زآن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان

هر آن چیز کز راه بیداد دید
هر آن بوم و بر کآن نه آباد دید

به نیکی ببست از همه دست بد
چنانک از ره هوشیاران سزد

بیاراست گیتی بسان بهشت
به جای گیا سرو گلبن بکشت

از آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد

کجا کز جهان گوش خوانی همی
جز این نیز نامش ندانی همی

ترجمه روان

پس از آنکه فریدون بر ضحاک پیروز شد و جهان را از وجود او پاک کرد، به پادشاهی رسید و خود را فرمانروای سراسر جهان دانست.

او مطابق رسم پادشاهان کیانی، تاج و تختی باشکوه برای خود آماده کرد و کاخ شاهی را آراست.

در روز خجستهٔ مهرماه، تاج کیانی را بر سر گذاشت و رسماً بر تخت پادشاهی نشست.

با روی کار آمدن فریدون، روزگار از بدی و اندوه رهایی یافت.

مردم دوباره به راه راستی و نیکی بازگشتند و از ستم و داوری‌های نادرست دور شدند.

سپس جشنی بزرگ و تازه برپا کردند.

فرزانگان و بزرگان شادمان در کنار یکدیگر نشستند و هرکدام جامی از یاقوت در دست گرفتند.

شراب روشن نوشیدند و در کنار چهرهٔ شاه جدید، جهانی تازه را جشن گرفتند؛ جهانی که با داد و عدالت فریدون آغاز شده بود.

فریدون دستور داد آتش روشن کنند و در آن عنبر و زعفران بسوزانند.

از آن پس، مهرگان به عنوان یادگار دوران او باقی ماند؛ جشنی برای شادی، آسایش و بهره‌بردن از نعمت‌های زندگی.

اما شاعر در میان این شادی، انسان را به یاد ناپایداری جهان می‌اندازد:

اگر ماه مهر و جشن مهرگان یادگار فریدون است، تو نیز تا زمانی که در این جهان هستی، تلاش کن و زندگی را با رنج و اندوه بیهوده تباه نکن.

فریدون پانصد سال پادشاهی کرد و در دوران او روزگار گرفتار بدی و تباهی نشد.

اما هیچ‌کس برای همیشه در جهان باقی نمی‌ماند.

ای انسان، به دنیا و خواسته‌های آن بیش از اندازه دل نبند و از رفتن و دگرگونی روزگار اندوهگین نشو؛ زیرا این جهان برای هیچ‌کس جاودانه نمی‌ماند و شادی‌های آن نیز همیشگی نیستند.

در این میان، فرانک هنوز نمی‌دانست که فرزندش به پادشاهی سراسر جهان رسیده است.

هنگامی که خبر رسید فریدون تاج شاهی بر سر گذاشته و ضحاک از تخت پادشاهی کنار رفته است، این خبر را به مادرش رساندند.

فرانک از شنیدن این خبر بسیار شاد شد.

او سر و تن خود را شست و ابتدا با نیایش به درگاه خداوند رفت.

سپس سر بر خاک نهاد و ضحاک را نفرین کرد.

او خداوند را نیز ستایش کرد و از گردش شادمانهٔ روزگار و پیروزی فرزندش سپاسگزاری نمود.

پس از آن، فرانک به سراغ نیازمندان رفت.

او به کسانی که در سختی و فقر بودند، پنهانی کمک می‌کرد و نمی‌گذاشت کسی بفهمد این کمک‌ها از طرف اوست.

فرانک یک هفته به همین شکل دارایی خود را میان نیازمندان تقسیم کرد.

آن‌قدر به مردم کمک کرد که دیگر حتی فقیرترین افراد نیز از بخشش‌های او بی‌نصیب نماندند.

در هفتهٔ دوم، فرانک برای بزرگان و مهتران جشنی برپا کرد.

خانهٔ خود را مانند باغی زیبا آراست و همهٔ بزرگان را به مهمانی دعوت کرد.

پس از آن، گنج‌ها و دارایی‌های ارزشمندی را که سال‌ها پنهان کرده بود، بیرون آورد.

فرانک تصمیم گرفت این گنج‌ها را برای فرزندش بفرستد.

درهای گنجینه‌ها را گشود و هرچه برای یک پادشاه شایسته بود، آماده کرد.

جامه‌های شاهانه، گوهرهای گران‌بها، اسب‌های تازی با زین و ساز و برگ زرین، زره، کلاه‌خود، نیزه، شمشیر، کلاه و کمربندهای ارزشمند را آماده کردند.

فرانک همهٔ این دارایی‌ها را بر شترها بار کرد و همراه با پیامی پر از ستایش و دعای خیر، برای فریدون فرستاد.

وقتی فریدون این دارایی‌ها را دید، آن‌ها را پذیرفت و مادرش را ستایش کرد.

بزرگان سپاه نیز وقتی جایگاه و بزرگی فریدون را شناختند، نزد او آمدند و او را ستایش کردند.

آنان گفتند:

«ای شاه پیروز و خداشناس!

ستایش و سپاس شایستهٔ خداوندی است که تو را به این جایگاه رسانده است.

امیدواریم هر روز بر بخت و شکوه تو افزوده شود و دشمنانت شکست بخورند.

پیروزی از آسمان همراه تو باد و جز داد و نیکی، هیچ اندیشه‌ای در سر نداشته باشی.»

پس از آن، بزرگان و فرمانروایان سراسر جهان از هر سو به سوی فریدون آمدند.

آن‌ها طلا و گوهرهای فراوان آوردند و بر تاج و تخت شاهی او ریختند.

مهتران و بزرگان کشورهای مختلف نیز با شادی در برابر کاخ او صف کشیدند.

همه از خداوند برای فریدون پیروزی و نیک‌بختی خواستند و تاج، تخت، کلاه و نگین او را ستایش کردند.

همه دست‌های خود را به سوی آسمان بلند کردند و برای او آرزو کردند:

«چنین پادشاهی همیشه پایدار و جاودان باد!

روزگار او همیشه آباد و پربرکت باد!»

پس از آن، فریدون در سراسر جهان سفر کرد.

او به هر سرزمین رفت و هرچه را آشکار و پنهان بود، بررسی کرد.

هرجا نشانی از بیداد و ظلم دید، با نیکی و عدالت با آن مقابله کرد.

هر سرزمینی را که آباد نبود، آباد ساخت و هرجا را که از مسیر درست خارج شده بود، اصلاح کرد.

فریدون جهان را چنان آراست که گویی بهشتی زیبا شده است.

در زمین‌های مختلف به جای گیاهان بی‌ارزش، درختان سرو و بوته‌های گل کاشت و سرزمین‌ها را زیباتر و آبادتر کرد.

سپس از آمل گذشت و به سوی تمیشه رفت.

در آن سرزمین مشهور و زیبا اقامت کرد؛ سرزمینی که آن‌قدر شناخته‌شده بود که در هر گوشهٔ جهان نامش را می‌شناختند.

داستان به دنیا آمدن فرزندان فریدون از شاهنامه فردوسی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا