داستان سقوط پادشاهی جمشید به دست ضحاک از شاهنامه فردوسی
داستان سقوط پادشاهی جمشید به دست ضحاک، یکی از تأثیرگذارترین و عبرتآموزترین روایتهای شاهنامه فردوسی است که در آن، فرجام غرور و رویگردانی از حق به زیبایی به تصویر کشیده شده است. در مجله آفتاب، این حماسه کهن را با نثری ساده و روان برای شما بازگو میکنیم. جمشید، پادشاه قدرتمندی که هفتصد سال بر جهان دادگری کرد، بر اثر خودپسندی و ادعای خدایی، فرّ ایزدی را از دست داد و جهان را به کام ضحاک، پادشاه اهریمنی، رها کرد . این روایت، بیانگر نبرد همیشگی خیر و شر و عاقبت شوم کسانی است که از مسیر حق و عدالت روی میگردانند. با ما همراه باشید تا این داستان پرماجرا و پر از پند را با هم بخوانیم.

از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوشسیه گشت رخشنده روز سپید
گسستند پیوند از جمّشیدبر او تیره شد فرّهٔ ایزدی
به کژی گرایید و نابخردیپدید آمد از هر سویی خسروی
یکی نامجویی ز هر پهلُویسپه کرده و جنگ را ساخته
دل از مهر جمشید پرداختهیکایک ز ایران برآمد سپاه
سوی تازیان برگرفتند راهشنودند کانجا یکی مهتر است
پر از هول شاه اژدها پیکر استسواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک رویبه شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندندکی اژدهافش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاداز ایران و از تازیان لشکری
گزین کرد گرد از همه کشوریسوی تخت جمشید بنهاد روی
چو انگشتری کرد گیتی برویچو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نوبرفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاهچو صد سالش اندر جهان کس ندید
بر او نام شاهی و او ناپدیدصدم سال روزی به دریای چین
پدید آمد آن شاه ناپاک دیننهان گشته بود از بد اژدها
نیامد به فرجام هم ز او رهاچو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگبه ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کردشد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاهاز او بیش بر تخت شاهی که بود
بر آن رنج بردن چه آمدش سودگذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بدچه باید همه زندگانی دراز
چو گیتی نخواهد گشادنت رازهمی پروراندت با شهد و نوش
جز آواز نرمت نیاید به گوشیکایک چو گوئی که گسترد مهر
نخواهد نمودن به بد نیز چهربدو شاد باشی و نازی بدوی
همان راز دل را گشایی بدوییکی نغز بازی برون آورد
به دلت اندرون درد و خون آورددلم سیر شد زین سرای سپنج
خدایا مرا زود بِرْهان ز رنج
ترجمه روان
پس از آنکه جمشید دچار غرور شد و فرّه ایزدی از او روی گرداند، در سراسر ایران آشوب و ناآرامی به پا شد.
از هر گوشه کشور، فریاد اعتراض و صدای جنگ بلند شد و آرامش از میان رفت.
روزگار روشن و آباد، تیره و تار شد و مردم دیگر دلبسته جمشید نبودند.
از آنجا که لطف خداوند از او دور شده بود، جمشید کمکم از راه درست منحرف شد، خرد خود را از دست داد و تصمیمهای نادرست گرفت.
در گوشهوکنار سرزمین، مدعیان پادشاهی یکی پس از دیگری سر برآوردند.
هر یک سپاهی فراهم کرده بودند و آرزوی رسیدن به تاج و تخت را در سر میپروراندند.
همه آنان دیگر از جمشید روی گردان شده بودند و هیچ علاقهای به ادامه فرمانروایی او نداشتند.
سرانجام گروه بزرگی از ایرانیان سپاهی گرد آوردند و راه سرزمین تازیان را در پیش گرفتند.
شنیده بودند که در آنجا فرمانروایی نیرومند و هراسانگیز حکومت میکند؛ همان ضحاک که او را به سبب سنگدلی و پلیدی، «اژدهاپیکر» مینامیدند.
بزرگان و جنگاوران ایران نزد او رفتند و از او خواستند پادشاه آنان شود.
همگی او را ستودند و ضحاک را به عنوان شاه ایران پذیرفتند.
ضحاک با شتاب به سوی ایران آمد، تاج پادشاهی را بر سر گذاشت و بر این سرزمین فرمان راند.
او از میان ایرانیان و تازیان سپاهی بزرگ فراهم کرد و با آن به سوی پایتخت جمشید حرکت کرد.
چنان بر سراسر جهان مسلط شد که گویی همه زمین در مشت او قرار گرفته بود.
در این هنگام، بخت از جمشید برگشته بود.
دیگر نیروی مقاومت در او نمانده بود و توان ایستادگی در برابر دشمن را نداشت.
سرانجام، تاج، تخت، گنج، سپاه و همه شکوه پادشاهی خود را از دست داد و آنها را به ضحاک واگذار کرد.
پس از آن، جمشید ناپدید شد.
صد سال تمام هیچکس از او خبری نداشت و نمیدانست کجا زندگی میکند.
او برای نجات جان خود از دست ضحاک، پنهانی زندگی میکرد.
اما پس از گذشت یک قرن، سرانجام در سرزمین چین پیدا شد.
ضحاک او را دستگیر کرد و حتی لحظهای به او مهلت نداد.
با بیرحمی، دستور داد او را با ارّه از میان به دو نیم کنند و به این شکل، زندگی پادشاهی که زمانی بزرگترین فرمانروای جهان بود، پایان یافت.
بدینگونه، آن تخت باشکوه، آن قدرت عظیم و آن فرمانروایی بیمانند نیز از میان رفت.
روزگار همه آن شکوه را مانند پر کاهی با خود برد.
فردوسی در اینجا پرسشی تلخ مطرح میکند:
وقتی حتی جمشید، با آن همه قدرت و عظمت، نتوانست چیزی از این جهان با خود ببرد، پس این همه رنج برای به دست آوردن تاج و تخت چه سودی داشت؟
او نزدیک به هفتصد سال زندگی کرد، کارهای بزرگ و کوچک بسیاری انجام داد، تمدنی باشکوه ساخت و جهان را آباد کرد؛ اما سرانجام، همه چیز را رها کرد و رفت.
پس عمر طولانی، اگر پایانش جدایی از دنیا باشد، چه ارزشی دارد؟
این جهان هیچگاه راز خود را برای انسان آشکار نمیکند.
گاهی انسان را با نعمت، آسایش، شادی و شیرینی زندگی پرورش میدهد؛ چنانکه گویی همیشه مهربان است و هرگز روی بد خود را نشان نخواهد داد.
انسان نیز به این دنیا دل میبندد، به آن اعتماد میکند و حتی راز دلش را با آن در میان میگذارد.
اما ناگهان، روزگار چهره خود را عوض میکند؛ بازی تازهای آغاز میشود و همان دنیایی که مایه شادی بود، دل انسان را پر از اندوه، درد و خون میکند.
فردوسی در پایان، با نگاهی سرشار از اندوه، میگوید:
«از این جهان ناپایدار خسته شدهام؛
خدایا، مرا هرچه زودتر از رنجهای این سرای گذرا رهایی ببخش.»
داستان پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود از شاهنامه فردوسی + نثر ساده



