داستان شکستِ تور از ایرج در نبرد (شاهنامه فردوسی)
پس از نبردهای سخت و خونینی که میان سپاه ایران و لشکریان تور و سلم درگرفت، ورق جنگ به سود ایرانیان برگشت و سرنوشت دشمنان ایرج به نقطهای سرنوشتساز رسید. در این بخش از شاهنامه فردوسی، تور که سالها پیش در کشتن برادر خود، ایرج، نقش اصلی را داشت، با سپاهی شکستخورده و روحیهای درهمشکسته، دیگر توان ایستادگی در برابر دلاوران ایران را ندارد. فردوسی این بخش از داستان را با توصیفهایی حماسی و پرشکوه روایت میکند و نشان میدهد که چگونه خونخواهی ایرج به ثمر مینشیند و عدالت، پس از سالها انتظار، به دشمنان او نزدیک میشود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان شکست تور در نبرد با سپاه ایران را مرور میکنیم و با یکی از مهمترین رخدادهای دوران پادشاهی منوچهر در شاهنامه آشنا میشویم.

چو از روز رخشنده نیمی برفت
دل هر دو جنگی ز کینه بتفتبه تدبیر یک با دگر ساختند
همه رای بیهوده انداختندکه چون شب شود ما شبیخون کنیم
همه دشت و هامون پر از خون کنیمچو کارآگهان آگهی یافتند
دوان زی منوچهر بشتافتندرسیدند پیش منوچهر شاه
بگفتند تا برنشاند سپاهمنوچهر بشنید و بگشاد گوش
سوی چاره شد مرد بسیار هوشسپه را سراسر به قارن سپرد
کمینگاه بگزید سالار گردببرد از سران نامور سیهزار
دلیران و گردان خنجرگزارکمینگاه را جای شایسته دید
سواران جنگی و بایسته دیدچو شب تیره شد تور با صدهزار
بیامد کمربستهٔ کارزارشبیخون سگالیده و ساخته
بپیوسته تیر و کمان آختهچو آمد سپه دید بر جای خویش
درفش فروزنده بر پای پیشجز از جنگ و پیکار چاره ندید
خروش از میان سپه بر کشیدز گَردِ سواران هوا بست میغ
چو برق درخشنده پولاد تیغهوا را تو گفتی همی برفروخت
چو الماس روی زمین را بسوختبه مغز اندرون بانگ پولاد خاست
به ابر اندرون آتش و باد خاستبرآورد شاه از کمینگاه سر
نبد تور را از دو رویه گذرعنان را بپیچید و برگاشت روی
برآمد ز لشکر یکی های هویدمان از پس ایدر منوچهر شاه
رسید اندر آن نامور کینه خواهیکی نیزه انداخت بر پشت او
نگونسار شد خنجر از مشت اوز زین برگرفتش به کردار باد
بزد بر زمین، دادِ مردی بدادسرش را هم آنگه ز تن دور کرد
دد و دام را از تنش سور کردبیامد به لشکرگه خویش باز
به دیدار آن لشکر سرفراز
ترجمه روان
وقتی نیمی از روز گذشت، دل سلم و تور بیش از پیش از کینه و دشمنی شعلهور شد.
آن دو با یکدیگر مشورت کردند و پس از کنار گذاشتن پیشنهادهای مختلف، تصمیم گرفتند شبانه به سپاه ایران حمله کنند.
گفتند:
«همین که شب فرا برسد، ناگهان شبیخون میزنیم و سراسر دشت را از خون ایرانیان سرخ میکنیم.»
اما دیدهبانان و جاسوسان ایران از این نقشه باخبر شدند.
آنان با شتاب خود را به منوچهر رساندند و خبر دادند که دشمن قصد دارد شبانه حمله کند.
منوچهر با دقت به سخنان آنان گوش داد و بیدرنگ به فکر چاره افتاد.
او فرماندهی سپاه را به قارن سپرد و خود تصمیم گرفت برای دشمن کمین بگذارد.
منوچهر سی هزار نفر از بهترین پهلوانان و جنگجویان دلیر را برگزید.
سپس جای مناسبی را برای کمین انتخاب کرد و آن گروه را در آنجا مستقر ساخت تا در زمان مناسب به دشمن یورش ببرند.
شب فرا رسید و تاریکی همه جا را فرا گرفت.
تور با صد هزار جنگجو، در حالی که همه برای شبیخون آماده بودند، به سوی سپاه ایران حرکت کرد.
شمشیرها، تیرها و کمانها آماده بود و همه تصور میکردند که میتوانند ایرانیان را غافلگیر کنند.
اما هنگامی که به اردوگاه ایران رسیدند، دیدند سپاه ایران کاملاً آماده است.
درفشهای برافراشته، صفهای منظم و آمادگی جنگجویان نشان میداد که نقشه شبیخون لو رفته است.
تور دریافت که دیگر راهی جز آغاز نبرد ندارد.
پس فرمان حمله داد و فریاد جنگ از میان سپاهش برخاست.
با آغاز نبرد، گرد و غبار اسبان سراسر آسمان را پوشاند.
درخشش شمشیرهای فولادی همچون برق در میان تاریکی شب میدرخشید.
جرقه برخورد سلاحها چنان بود که گویی آسمان و زمین از آتش روشن شدهاند.
صدای برخورد شمشیرها، فریاد جنگجویان و هیاهوی نبرد همه جا را فرا گرفته بود.
در همین هنگام، منوچهر از کمینگاه بیرون آمد.
تور ناگهان خود را از هر دو سو در محاصره دید و دیگر راه گریزی نداشت.
وحشتزده اسبش را برگرداند تا فرار کند، اما غوغای سپاه ایران از هر طرف بلند شد.
منوچهر با سرعتی همچون باد خود را به تور رساند.
نیزهای نیرومند به پشت او پرتاب کرد.
ضربه آنچنان شدید بود که تور تعادلش را از دست داد، خنجر از دستش افتاد و از زین اسب بر زمین سرنگون شد.
منوچهر بیدرنگ از اسب فرود آمد، تور را از زمین بلند کرد و با نیرویی تمام بر خاک کوبید.
سپس با یک ضربه، سر او را از تن جدا کرد و او را به سزای خون ایرج رساند.
پیکر بیجان تور را در میدان نبرد رها کرد تا خوراک درندگان شود.
پس از این پیروزی، منوچهر با آرامش به اردوگاه خود بازگشت.
سپاه ایران با دیدن پیروزی شاه جوان، روحیهای دوچندان گرفت و آماده ادامه نبرد با سلم شد.
داستان فرستادنِ سرِ تور برای فریدون و آه پدر (شاهنامه فردوسی)



