داستان نقشه کشیدن تور و سلم برای کشتن ایرج از شاهنامه فردوسی
پس از تقسیم جهان میان سه پسر فریدون، سلم و تور از اینکه بخش بزرگ و ارزشمند سرزمینها به برادر کوچکترشان ایرج رسیده بود، دچار خشم و حسادت شدند. این کینه بهتدریج چنان شدت گرفت که دو برادر تصمیم گرفتند برای کنار زدن ایرج نقشهای شوم بکشند. آنان با وجود آگاهی از خرد، نیکخویی و محبوبیت ایرج، به جای پذیرفتن خواست پدر و حفظ آرامش، راه دشمنی و خشونت را در پیش گرفتند و زمینه یکی از تلخترین حوادث شاهنامه فردوسی را فراهم کردند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نقشه کشیدن تور و سلم برای کشتن ایرج را روایت میکنیم و به نقش حسادت، زیادهخواهی و کینه در شکلگیری این تراژدی بزرگ شاهنامه میپردازیم.

چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان
نبود آگه از رای تاریکشانپذیره شدندش به آیین خویش
سپه سربسر باز بردند پیشچو دیدند روی برادر به مهر
یکی تازهتر برگشادند چهردو پرخاشجوی با یکی نیک خوی
گرفتند پرسش نه بر آرزویدو دل پر ز کینه یکی دل به جای
برفتند هر سه به پرده سرایبه ایرج نگه کرد یکسر سپاه
که او بد سزاوار تخت و کلاهبیآرامشان شد دل از مهر او
دل از مهر و دیده پر از چهر اوسپاه پراگنده شد جفت جفت
همه نام ایرج بد اندر نهفتکه هست این سزاوار شاهنشهی
جز این را نزیبد کلاه مهیبه لشکر نگه کرد سلم از کران
سرش گشت از کار لشکر گرانبه لشگرگه آمد دلی پر ز کین
جگر پر ز خون ابروان پر ز چینسراپرده پرداخت از انجمن
خود و تور بنشست با رای زنسخن شد پژوهنده از هردری
ز شاهی و از تاج هر کشوریبه تور از میان سخن سلم گفت
که یک یک سپاه از چه گشتند جفتبه هنگامهٔ بازگشتن ز راه
نکردی همانا به لشکر نگاهسپاه دو شاه از پذیره شدن
دگر بود و دیگر به بازآمدنکه چندان کجا راه بگذاشتند
یکی چشم از ایرج نه برداشتنداز ایران دلم خود به دو نیم بود
به اندیشه اندیشگان برفزودسپاه دو کشور چو کردم نگاه
از این پس جز او را نخوانند شاهاگر بیخ او نگسلانی ز جای
ز تخت بلندت کشد زیر پایبرین گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند
ترجمه روان
وقتی ایرج به نزدیکی برادرانش رسید، هنوز از نیت تاریک و نقشهٔ پنهانی آنان خبر نداشت.
سلم و تور به ظاهر، مطابق رسم و آیین خود، به استقبال او آمدند و تمام سپاهشان نیز برای استقبال از ایرج پیش رفتند.
وقتی چهرهٔ برادرشان را دیدند، در ظاهر با مهربانی و محبت با او برخورد کردند و چهرهای شاد و دوستانه به خود گرفتند.
اما در حقیقت، دو برادر کینهجو در برابر یک برادر نیکدل قرار گرفته بودند.
پس از استقبال، هر سه به سوی خیمه و پردهسرای رفتند تا با یکدیگر گفتوگو کنند.
تمام سپاهیان، وقتی ایرج را دیدند، به شایستگی و بزرگی او پی بردند.
ایرج آنقدر شایسته و باشکوه بود که بسیاری از آنان در دل خود گفتند:
«این مرد شایستهٔ پادشاهی است.
تاج و تخت شاهی سزاوار اوست و هیچکس دیگر به اندازهٔ او شایستگی فرمانروایی ندارد.»
محبت ایرج چنان در دل سپاهیان اثر گذاشت که آرام و قرارشان از دست رفت.
دلشان سرشار از مهر او شد و چهرهٔ زیبای او در ذهنشان نقش بست.
پس از آن، سپاهیان پراکنده شدند و هر گروه به جای خود رفت.
اما در میان سپاهیان، نام ایرج همچنان پنهانی بر زبانها بود.
همه میگفتند:
«ایرج شایستهٔ پادشاهی است و تنها او سزاوار تاج و تخت شاهنشاهی است.»
سلم که از گوشهای سپاه را زیر نظر داشت، متوجه این علاقه و دلبستگی شد.
این موضوع او را سخت نگران کرد.
او به لشکرگاه خود رفت؛ در حالی که دلش پر از کینه بود، قلبش از خشم میجوشید و چهرهاش از شدت ناراحتی درهم رفته بود.
سلم دستور داد سراپرده را از دیگران خالی کنند.
سپس خود و تور در خلوت نشستند تا دربارهٔ این مسئله چارهاندیشی کنند.
آنها از هر دری سخن گفتند؛ از پادشاهی، تاج و تخت و فرمانروایی بر سرزمینهای گوناگون.
سرانجام سلم رو به تور کرد و گفت:
«آیا متوجه شدی که چرا سپاهیان هنگام بازگشت از استقبال ایرج، اینگونه دستهدسته و گروهگروه در کنار هم حرکت میکردند؟
شاید هنگام بازگشت، به سپاه توجه نکردی.
سپاهی که برای استقبال از ایرج آمده بود، با سپاهی که پس از بازگشت او را همراهی میکرد، بسیار متفاوت بود.
در مسیر بازگشت، آنقدر سربازان شیفتهٔ ایرج شده بودند که هیچکدام چشم از او برنمیداشتند.
من از همان ابتدا دربارهٔ این موضوع نگران بودم، اما اکنون نگرانیام بسیار بیشتر شده است.
وقتی به سپاه دو کشور نگاه کردم، فهمیدم که اگر ایرج زنده بماند، از این پس هیچکس جز او را شاه واقعی نخواهند دانست.
اگر ریشهٔ او را از جای نکنیم، روزی از تخت بلند ما پایینمان خواهد کشید و خودش بر جای ما خواهد نشست.»
بدین ترتیب، سلم و تور از جای خود برخاستند.
آنها تمام شب را به اندیشیدن و نقشهکشیدن گذراندند تا راهی برای از میان برداشتن ایرج پیدا کنند.



