اشعار

داستان نبرد منوچهر با سلم (شاهنامه فردوسی با نثر ساده)

داستان نبرد منوچهر با سلم یکی از مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین بخش‌های شاهنامه فردوسی است که پایان دشمنی دیرینه میان خاندان فریدون را روایت می‌کند. پس از کشته شدن ایرج به دست دو برادرش، سلم و تور، سال‌ها گذشت تا منوچهر، نوه ایرج، بزرگ شد و به فرمان فریدون برای گرفتن خون پدر بزرگ خود به میدان آمد. در این نبرد، فردوسی علاوه بر توصیف دلاوری‌ها و صحنه‌های باشکوه جنگ، پیام‌هایی عمیق درباره عدالت، سرنوشت، انتقام، پشیمانی و پیروزی حق بر ستم را بیان می‌کند. اگرچه سپاه منوچهر با قدرت و تدبیر پیش می‌رود، اما رویارویی او با سلم تنها یک نبرد نظامی نیست؛ بلکه پایان یکی از تلخ‌ترین اختلاف‌های خانوادگی در تاریخ اسطوره‌ای ایران به شمار می‌آید. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان نبرد منوچهر با سلم را با نثری ساده و روان بازگو می‌کنیم تا خوانندگان در هر سنی بتوانند از این بخش ارزشمند شاهنامه لذت ببرند.

داستان نبرد منوچهر با سلم (شاهنامه فردوسی با نثر ساده)

به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه
وزان تیرگی کاندر آمد به ماه

پس پشتش اندر یکی حصن بود
برآورده سر تا به چرخ کبود

چنان ساخت کاید بدان حصن باز
که دارد زمانه نشیب و فراز

هم این یک سخن قارن اندیشه کرد
که برگاشتش سلم روی از نبرد

کلانی دژش باشد آرامگاه
سزد گر برو بربگیریم راه

که گر حصن دریا شود جای اوی
کسی نگسلاند ز بن پای اوی

یکی جای دارد سر اندر سحاب
به چاره برآورده از قعر آب

نهاده ز هر چیز گنجی به جای
فگنده برو سایه پر همای

مرا رفت باید بدین چاره زود
رکاب و عنان را بباید بسود

اگر شاه بیند ز جنگ‌آوران
به کهتر سپارد سپاهی گران

همان با درفش همایون شاه
هم انگشتر تور با من به راه

بباید کنون چاره‌ای ساختن
سپه را به حصن اندر انداختن

من و گرد گرشاسپ وین تیره شب
برین راز بر باد مگشای لب

چو روی هوا گشت چون آبنوس
نهادند بر کوههٔ پیل کوس

همه نامداران پرخاشجوی
ز خشکی به دریا نهادند روی

سپه را به شیروی بسپرد و گفت
که من خویشتن را بخواهم نهفت

شوم سوی دژبان به پیغمبری
نمایم بدو مهر انگشتری

چو در دژ شوم برفرازم درفش
درفشان کنم تیغ های بنفش

شما روی یکسر سوی دژ نهید
چنانک اندر آید دمید و دهید

سپه را به نزدیک دریا بماند
به شیروی شیراوژن و خود براند

بیامد چو نزدیکی دژ رسید
سخن گفت و دژدار مهرش بدید

چنین گفت کز نزد تور آمدم
بفرمود تا یک زمان دم زدم

مرا گفت شو پیش دژبان بگوی
که روز و شب آرام و خوردن مجوی

کز ایدر درفش منوچهر شاه
سوی دژ فرستد همی با سپاه

تو با او به نیک و به بد یار باش
نگهبان دژ باش و بیدار باش

چو دژبان چنین گفتها را شنید
همان مهر انگشتری را بدید

همان گه در دژ گشادند باز
بدید آشکارا ندانست راز

نگر تا سخنگوی دهقان چه گفت
که راز دل آن دید کو دل نهفت

مرا و تو را بندگی پیشه باد
ابا پیشه‌مان نیز اندیشه باد

به نیک و به بد هر چه شاید بدن
بباید همی داستان ها زدن

چو دژدار و چون قارن رزمجوی
یکایک به روی اندر آورده روی

یکی بدسگال و یکی ساده دل
سپهبد به هر چاره آماده دل

همی جست آن روز تا شب زمان
نه آگاه دژدار از آن بدگمان

به بیگانه بر مهر خویشی نهاد
بداد از گزافه سر و دژ به باد

چو شب روز شد قارن رزمخواه
درفشی برافراخت چون گرد ماه

خروشید و بنمود یک یک نشان
به شیروی و گردان گردن کشان

چو شیروی دید آن درفش یلی
به کین روی بنهاد با پردلی

در حصن بگرفت و اندر نهاد
سران را ز خون بر سر افسر نهاد

به یک دست قارن به یک دست شیر
به سر گرز و تیغ آتش و آب زیر

چو خورشید بر تیغ گنبد رسید
نه آیین دژ بد نه دژبان پدید

نه دژ بود گفتی نه کشتی بر آب
یکی دود دیدی سراندر سحاب

درخشیدن آتش و باد خاست
خروش سواران و فریاد خاست

چو خورشید تابان ز بالا بگشت
چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت

بکشتند از ایشان فزون از شمار
همی دود از آتش برآمد چو قار

همه روی دریا شده قیرگون
همه روی صحرا شده جوی خون

ترجمه روان

پس از کشته شدن تور، خبر این شکست به سلم رسید.

سلم که احساس خطر کرده بود، به فکر پناه گرفتن در دژی بسیار مستحکم افتاد؛ دژی بلند و نفوذناپذیر که بر فراز صخره‌ها ساخته شده بود و گویی سر به آسمان می‌کشید. او امیدوار بود اگر اوضاع جنگ بدتر شد، به آن قلعه پناه ببرد و جان خود را نجات دهد.

در همین زمان، قارن، سردار دانا و باتجربهٔ سپاه ایران، حدس زد که سلم دیر یا زود به همان دژ خواهد گریخت. او با خود گفت:

«اگر سلم وارد این قلعه شود، بیرون کشیدن او تقریباً غیرممکن خواهد بود؛ زیرا این دژ در جایگاهی ساخته شده که دست هیچ سپاهی به آن نمی‌رسد.»

قارن تصمیم گرفت پیش از آنکه سلم به قلعه برسد، با نقشه‌ای هوشمندانه آن را تصرف کند.

او از منوچهر اجازه خواست تا گروهی از بهترین جنگجویان را با خود ببرد. همچنین درفش تور و انگشتر مخصوص او را برداشت تا بتواند خود را فرستادهٔ تور معرفی کند.

شب هنگام، قارن همراه گرشاسپ و گروهی اندک، بی‌سروصدا به سوی دژ حرکت کرد و بقیهٔ سپاه را به فرماندهی شیروی در نزدیکی دریا پنهان کرد.

وقتی به دروازهٔ قلعه رسید، به نگهبان گفت:

«من از سوی تور آمده‌ام. او مرا فرستاده تا به دژبان خبر دهم که سپاه منوچهر در راه است. از این پس باید شب و روز آماده باشید، آسایش را کنار بگذارید و از قلعه به‌خوبی نگهبانی کنید.»

برای اینکه حرفش باورپذیر باشد، انگشتر تور را نیز نشان داد.

دژبان با دیدن آن انگشتر، دیگر هیچ شکی نکرد. بدون اینکه بیشتر تحقیق کند، دروازهٔ دژ را گشود و قارن و همراهانش را به داخل راه داد.

فردوسی در همین جا هشدار مهمی می‌دهد و می‌گوید:

کسی که راز دل خود را پنهان می‌کند، می‌تواند دیگران را فریب دهد؛ اما آن‌که بی‌احتیاط به بیگانه اعتماد کند، سرانجام خود و دارایی‌اش را بر باد خواهد داد.

دژبان نیز همین اشتباه را مرتکب شد. او به بیگانه اعتماد کرد و نادانسته، هم جان خود و هم قلعه را به نابودی سپرد.

قارن تا فرارسیدن شب، نقشهٔ خود را پنهان نگه داشت.

وقتی هوا کاملاً تاریک شد، درفش ایران را بر فراز قلعه برافراشت؛ این همان علامتی بود که از پیش با سپاه ایران هماهنگ کرده بود.

شیروی به محض دیدن درفش، فرمان حمله را صادر کرد.

سپاهیان ایران با سرعت به سوی قلعه یورش بردند، دروازه‌ها را در اختیار گرفتند و نبردی سخت در داخل دژ آغاز شد.

قارن از یک سو و شیروی از سوی دیگر، دشمنان را در میان گرفتند. شمشیرها می‌درخشید، گرزها فرود می‌آمد و آتش و دود همه‌جا را فرا گرفته بود.

با طلوع خورشید، دیگر از آن دژ استوار و نگهبانانش اثری نمانده بود. گویی همه‌چیز در آتش و دود نابود شده بود.

در پایان نبرد، شمار زیادی از سپاهیان سلم کشته شدند؛ دود آتش تا آسمان بالا می‌رفت، دریا از تیرگی خون تیره شده بود و سراسر دشت به جویبارهایی از خون تبدیل شده بود. این پیروزی، راه منوچهر را برای رسیدن به سلم هموارتر کرد و انتقام خون ایرج را یک گام دیگر به سرانجام نزدیک ساخت.

داستان به پادشاهی رسیدن منوچهر (شاهنامه فردوسی + نثر ساده)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا