اشعار

اشعار محمدعلی بهمنی؛ گزیده غزل‌های عاشقانه و ماندگار شاعر محبوب

محمدعلی بهمنی، از نام‌آورترین غزلسرایان معاصر ایران، با زبانی ساده، صمیمی و سرشار از احساس، توانست جایگاهی ویژه در دل مخاطبان شعر و ترانه بیابد. در مجله آفتاب، به اشعار این شاعر می‌پردازیم که با درون‌مایه‌ای عاشقانه و گاه اجتماعی، پیوندی عمیق با موسیقی و ترانه برقرار کرد و بسیاری از سروده‌هایش با صدای خوانندگانی چون ناصر عبداللهی و عماد رام در خاطره‌ها ماندگار شد. از غزل‌های ناب او تا ترانه‌های ماندگاری چون «مثل روزای بارونی» و «دل سپرده»، هرکدام روایتی از تنهایی، عشق و امید هستند. اگر از علاقه‌مندان به شعر ناب و دلنشین فارسی هستید، با ما همراه باشید تا گزیده‌ای از بهترین غزل‌های محمدعلی بهمنی را مرور کنیم.

اشعار محمدعلی بهمنی؛ گزیده غزل‌های عاشقانه و ماندگار شاعر محبوب

محمدعلی بهمنی که بود؟

محمدعلی بهمنی (۱۳۲۱–۱۴۰۳) از شاعران و ترانه‌سرایان برجستهٔ معاصر ایران بود که به دلیل نوآوری در غزل و پیوند آن با موسیقی، جایگاهی ویژه در ادبیات فارسی دارد.

او در سال ۱۳۲۱ در دزفول زاده شد و سرودن شعر را از نه سالگی، با تشویق فریدون مشیری، آغاز کرد. نخستین شعرش در مجلهٔ «روشنفکر» به چاپ رسید . بهمنی در طول زندگی پربار خود، افزون بر ترانه‌سرایی، با رادیو همکاری داشت و مجموعه‌های شعری متعددی منتشر کرد، از جمله «باغ لاله»، «بی‌وزنی»، «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» و «دهاتی».

از او به عنوان غزلسرایی میانه‌رو و نوآور یاد می‌شود که میان سنت و مدرنیته تعادل برقرار کرد . او در غزل، از ظرفیت‌های شعر نیمایی بهره برد و با استفاده از آرایه‌های ادبیِ بدیع، زبان امروزی و ساختارهای نمایشی، تحولی در این قالب سنتی پدید آورد . بهمنی خود معتقد بود که «تنم مثل غزل است و روحم مثل نیما» و بر تأثیرپذیری غزل معاصر از نیما تأکید داشت.

اشعار ساده و روان او با عاطفه‌ای عمیق و انسانی، مخاطبان گسترده‌ای پیدا کرد و با خوانندگانی چون همایون شجریان و علیرضا قربانی همکاری داشت . محمدعلی بهمنی در شهریور ۱۴۰۳ پس از یک دوره بیماری در تهران درگذشت.

اشعار محمدعلی بهمنی

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدیناسن خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها …. خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گشتم گم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

اشعار قیصر امین‌پور (مجموعه شعرهای عاشقانه، احساسی و ماندگار قیصر امین‌پور)

اشعار محمدعلی بهمنی

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی ترا کنار خود احساس می کنم

اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدنت را بها کم است

عکس نوشته اشعار محمد علی بهمنی

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

ها سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب

ای ماجرای شعر و شب های جنون من

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

دراین زمانهٔ بی‌های‌وهوی لال‌پرست

خوشا به حال کلاغان قیل‌وقال‌پرست

چگونه شرح دهم لحظه‌لحظهٔ خود را

برای این‌همه ناباور خیال‌پرست

به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال‌پرست

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند

به پای هرزه‌علف‌های باغ کال‌پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال‌پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری‌ست

به تنگ‌چشمی نامردم زوال‌پرست

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی، چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را، امّا

غزل توست که در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه تو را می‌جویم

تازه می‌یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم

در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز این‌ها نیست

پر می‌کشم از پنجره‌ی خواب تو تا تو

هر شب من و دیدار در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خواب پر از راز

کافی ست مرا، ‌ای همه‌ی خواسته‌ها تو

دیشب من و تو بسته‌ی این خاک نبودیم

من یکسره آتش، همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه‌ی روز نمی‌کرد

با آتش مان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم

‌ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو

آزادگی و شیفتگی، مرز ندارد

حتا شده‌ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازان سیاست؟

دیگر نه و هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست

یعنی همه جا تو، همه جا تو، همه جا تو

پاسخ بده از این همه مخلوق چرا من؟

تا شرح دهم از همه خلق، چرا تو

اشعار مهدی اخوان ثالث | مجموعه شعرهای عاشقانه، اجتماعی و ماندگار اخوان ثالث

عکس نوشته اشعار محمد علی بهمنی

اشعار نو محمد علی بهمنی

زمانه وار اگر می‌پسندیم کر و لال

به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم، ولی ملالی نیست

که دوست جان کلام منست در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه‌ها که مرا برده اند زیر سوال

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم

بشوق توست که تکرار می‌شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی

که تا همیشه ز چشمت نمی‌نهم‌ ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز

نهایتی ست که آسان نمی‌دهم به زوال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می‌خواهی

بگو رسیده بیفتم به دامنت، یا کال؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن

مرا، ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی

به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام

کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟ که سفرکردن از هوایت را

نمی‌توانم حتی به بال‌های خیال

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته‌ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان‌ها

تپش تبزده نبض مرا می‌فهمید

آسمان روشنی‌اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می‌گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافی ست

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافی ست

گله‌ای نیست، من و فاصله‌ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه‌ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم! کافی ست

اشعار فریدون مشیری | مجموعه شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار فریدون مشیری

شعرهای زیبای محمد علی بهمنی

می‌نوشمت که تشنگی‌ام بیشتر شود

آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود

آنگاه بی‌مضایقه‌تر نعره می‌کشم

تا آسمان ِ کر شده هم با خبر شود

آن‌قدر‌ها سکوت تو را گوش می‌دهم

تا گوشم از شنیدن ِ بسیار کر شود

تو در منی و شعرم اگر «حافظانه» نیست

«عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود»

آرامشم همیشه مرا رنج داده‌است

شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟

مرهم به زخم ِ بسته که راهی نمی‌برد

کاشا که عشق مختصری نیشتر شود

باید به فکر تنهایی خودم باشم

دست خودم را می‌گیرم و

از خانه بیرون می‌زنیم

در پارک

به جز درخن

هیچ کس نیست

روی تمام نیمکت‌های خالی می‌نشینیم

تا پارک

از تنهایی رنج نبرد

دلم گرفته

یاد تنهایی اتاق خومان می‌افتم

و از خودم خواهش می‌کنم

به خانه بازگردد

می پرسد از من کسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند

این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد

آیینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد

کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم

حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند

می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت

کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم

حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین

آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگ‌های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند

به پای هرزه علف‌های باغ کال پرست

رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست

کمال دار را برای من کمال پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟

ها نکشانی به پشیمانی‌ام

اشعار گروس عبدالملکیان | مجموعه‌ای از زیباترین شعرهای عاشقانه، کوتاه و مفهومی

اشعار عاشقانه محمدعلی بهمنی

هوای عشق رسیده است تا حوالی من

اگر دوباره ببارد به خشک سالی من

مگرکه خواب و خیالی بنوشدم ورنه

که آب می خورد از کاسه ی سفالی من؟

همیشه منظرم از دور دیدنی تر بود

خود اعتراف کنم بوریاست قالی من

مرا مثال به چیزی که نیستم زده اند

خوشا به من؟نه! خوشا بر من مثالی من

به هوش باش که در خویشتن گم ات نکند

هزار کوچه ی این شهرک خیالی من

اگرچه بودو نبودم یکی ست، باز مباد

تو را عذاب دهد گاه جای خالی من

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری

بهانه بود همیشه شکسته بالی من

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت

چه بی جواب سؤالی ست بی سؤالی من

اشعار عاشقانه محمدعلی بهمنی

تو از اول سلام ات پاسخ بدرود با خود داشت

اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت

بهشتت سبزتر از وعده ی شداد بود اما

برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت

ببخشایم اگر بستم دگر پلک تماشا را

که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان گر چه

دل سودابه سانت هرچه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه ام بگذار دریا ارمغان تـو

بگو جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را

تا زود‌تر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم‌ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل کند این مسئله‌ها را

از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام

دلگیرِ آسمانم و آزرده‌ی زمین

امشب برای هرچه و هر کار خسته‌ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

وایا … کزین حصار دل آزار خسته‌ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی‌شکیبم و بی یار خسته‌ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز

از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام

اشعار نیما یوشیج (گزیده‌ای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا