اشعار فریدون مشیری | مجموعه شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار فریدون مشیری
فریدون مشیری یکی از محبوبترین شاعران معاصر ایران است که با زبان ساده، لطیف و سرشار از احساس، جایگاهی ویژه در دل دوستداران شعر فارسی پیدا کرده است. آثار او با مضامینی چون عشق، انساندوستی، امید، طبیعت و زندگی، نسلهای مختلف را تحت تأثیر قرار داده و بسیاری از شعرهایش به آثار ماندگار ادبیات معاصر تبدیل شدهاند. بسیاری از علاقهمندان به ادبیات به دنبال اشعار فریدون مشیری هستند تا از شعرهای عاشقانه، کوتاه، احساسی و معروف این شاعر بزرگ لذت ببرند و از آنها برای مطالعه، استوری یا اشتراکگذاری استفاده کنند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین اشعار فریدون مشیری را گردآوری کردهایم که شامل شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار او است.

فهرست محتوا
فریدون مشیری که بود؟
فریدون مشیری (۱۳۰۵-۱۳۷۹) از شاعران نامدار معاصر ایران است که با زبان ساده، صمیمی و عاشقانهاش جایگاهی ویژه در دل مخاطبان فارسیزبان یافته است.
او که در تهران به دنیا آمد، سرودن شعر را از نوجوانی آغاز کرد و در کنار شغل دولتی در وزارت پست، فعالیت گستردهای در عرصه مطبوعات داشت و به مدت ۱۸ سال مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود.
مشیری با حفظ تعادل میان سنت و نوآوری، به عنوان یک شاعر میانهگرا شناخته میشود؛ او قالبهای عروضی سنتی را به شیوهای نو به کار گرفت و با بهرهگیری از وزنهای نیمایی و چهارپاره، سبکی مستقل پدید آورد که هم برای عموم قابل درک است و هم از عمق و ظرافت شعری برخوردار است.
معروفترین اثر او، شعر «کوچه» است که در سال ۱۳۳۹ منتشر شد و به یکی از زیباترین و ماندگارترین اشعار عاشقانه فارسی تبدیل گشت.
همچنین همکاری مشیری با شورای موسیقی و شعر رادیو در کنار هوشنگ ابتهاج و سیمین بهبهانی، نقش موثری در غنای برنامههای موسیقایی و پیوند شعر و موسیقی ایران داشت.
درونمایه اصلی اشعار او عشق، امید، طبیعت، انسانمداری و وطندوستی است؛ او با بیانی روشن و بیپیرایه، از احساسات درونی و مسائل اجتماعی و اخلاقی سخن میگوید و به ستایش زیباییها و ارزشهای انسانی میپردازد . دفترهای شعر او از جمله «تشنه طوفان»، «ابر و کوچه»، «بهار را باور کن» و «از خاموشی» همواره از آثار پرفروش و محبوب ادبیات معاصر بوده است.
شعرهای کوتاه فریدون مشیری
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
باد سردی می وزد در باغ یاد
برگ خشکی می رود همراه باد
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
بشناسید خدا را هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین
بنشین، مرو که در دلِ شب در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
خوب، خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب بهتر از تمام شعر های ناب!
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم
اشعار ایرج میرزا | مجموعه غزلیات، اشعار عاشقانه، طنز و معروف ایرج میرزا

کاش می دیدم چیست
آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست
می خواهم و می خواستمت، تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
تـو کیستی کـه مـن اینگونه بی تـو بی تابم؟!
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
بگذار سر بـه سین مـن تا کـه بشنوی
موزیک اشتیاق دلی دردمند را
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود
عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشن گر شب های بلندِ قفسم بود
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است
يادم آيد تو به من گفتی از اين عشق حذر كن
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
به کسی کینه نگیرید، دل بی کینه قشنگ است
به همه مهر بورزید، به خدا مهر قشنگ است
سنگ ها هم حرف هایی می زنند
گوش کن خاموش ها گویا ترند
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب!؟
مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو
در کنار تو مفهوم زندگی است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
اشعار گروس عبدالملکیان | مجموعهای از زیباترین شعرهای عاشقانه، کوتاه و مفهومی
اشعار بلند فریدون مشیری
تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسردهست.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزردهست.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُردهست!
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیانکن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگبرگِ این چمن پیوندِ پنهان است.
تو را این ابر ظلمتگستر بیرحم بیباران،
تو را این خشکسالیهای پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامۀ شوم شغالان،
بانگ بیتعطیل زاغان،
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندمزار،
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونههای سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمانِ غمباری،
ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکندهست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت!
من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقیست میمانم.
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم!
امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر میافشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح میخوانم،
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت!
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب
اشعار نیما یوشیج (گزیدهای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

تک و تنها به تو میاندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچلهها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
میبینم
من به این جمله نمیاندیشم
به تو میاندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
صبح از دریچه سر به درون میکشد به ناز
وز مشرقِ خیال
تو
صبحِ تابناکتری را
سر در کنار من
با چهره شکفته چو گلهای نسترن
لبخند میزنی
من
آفتاب پاکتری را
در نوشخندِ مهر تو میبینم
در مطلعِ بلند شکفتن
من
روز خویش را
با آفتاب رویِ تو
کز مشرق خیال دمیده ست
آغاز میکنم
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال :
که دستم به دستِ توست
من
جای راه رفتن
پرواز میکنم
آن لحظهها که مات
در انزوای خویش
یا در میانِ جمع
خاموش مینشینم
موسیقی نگاهِ تو را گوش میکنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش میکنم
گویند این و آن به هم : آهسته
هان و هان!
دیوانه را ببینید!
بی خود چو کودکان
لبخند میزند!
با خود چگونه گرم سخن گفتن است! آه !
من ، دور از این ملامت بیگاه
همچنان
سر مست در فضای پریخانههای راز
شاد از شکوهِ طالع و بخت موافقم
آخر ، چگونه بانگ برآرم که : عاقلان !
دیوانه نیستم !
به خدا سخت عاشقم !
شعرهای زیبای فریدون مشیری
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمیخندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخهها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته میپرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
میکند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان میلرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
میرسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچهام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمهها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی

شرم تان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل های تان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری میکنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
بس کنید
عکس نوشته اشعار فریدون مشیری برای استوری
سرانجام بشر را، این زمان، اندیشناکم، سخت
بیش از پیش
که میلرزم به خود از وحشت این یاد
نه میبیند
نه میخواند
نه میاندیشد
این ناسازگار، ای داد
نه آگاهش توانی کرد، با زاری
نه بیدارش توانم کرد، با فریاد
نمیداند
براین جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون
که ره گم میکند در خون
ازین پس، ماتم نان میکند بیداد
نمیداند
زمینی را که با خون آبیاری میکند
گندم نخواهد داد
نیمه شب
از ناله مرغی که در ژرفای ظلمت
بال و پر میزد
زجا جستم
ناله آن مرغ زخمی همچنان از دور میآمد
لحظهای در بهت بنشستم
ناله آن مرغ زخمی همچنان از دور میآمد
ماه غمگین
ابر سنگین
خانه در غربت
ناله آن مرغ زخمی همچنان از دور میآمد
لحظههایی شهر سرشار از صدای ناله مرغان زخمی شد
اوج این موسیقی غمناک، در افلاک میپیچید!
مانده بوده سخت در حیرت که آیا هیچکاری میتوانستم؟
آسمان، هستی، خدا، شب، برگها چیزی
نمیگفتند
آه در هر خانه این شهر،
مادران با گریه میخفتند،
دانستم
شوق دیدار توام هست
چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز
به تو نزدیک ترم، می دانم
یک دو روزی دیگر
از همین شاخه لرزان حیات
پرکشان سوی تو می آیم باز
دوستت دارم
بسیار هنوز
از دل و دیده، گرامیتر هم
آیا هست ؟
دست
آری، ز دل و دیده گرامیتر
دست
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان
بیگمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل کنی از دنیا
دستآورد است
هر چه اسباب جهان باشد، در روی زمین
دست دارد همه را زیر نگین
سلطنت را که شنیده ست چنین ؟
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست
در فروبستهترین دشواری
در گرانبارترین نومیدی
بارها بر سرخود، بانگ زدم
– هیچت ار نیست مخور خون جگر
دست که هست
بیستون را یاد آر
دستهایت را بسپار به کار
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار
وه چه نیروی شگفتانگیزی است
دستهایی که به هم پیوسته است
به یقین، هر که به هر جای، درآید از پای
دستهایش بسته است
دست در دست کسی
یعنی پیوند دو جان
دست در دست کسی
یعنی: پیمان دو عشق
دست در دست کسی داری اگر
دانی، دست
چه سخنها که بیان میکند از دوست به دوست
لحظهای چند که از دست طبیب
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد
نوشداروی شفابخشتر از داروی اوست
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ
پرچم شادی و شوق است که افراشتهای
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست
دست، گنجینه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه در گردن دوست
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی
آنچه آتش به دلم میزند اینک هر دم
سرنوشت بشرست
داده با تلخی غمهای دگر دست به هم
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی
دستهامان، نرسیده است به هم
اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

شعر فریدون مشیری
درون آینه ها درپی چه می گردی؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زان که غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن،
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی
گیرم گریختی همه عمر،
کجا پناه بری؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که، من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ، می ترکد
چه جای دل که دراین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام، که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد، که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان، همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند؟
درون آینه ها در پی چه می گردی ؟
بر ماسه ها نوشتم
دریای هستی من ، از عشق توست سرشار
این را به یاد.
بسپار!
بر ماسه ها نوشتی
ای همزبان دیرین
این آرزوی پاکی است؛
اما…
به باد بسپار
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
تو بخواه
پاسخ چلچله هارا تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله هارا با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت
همه جا
من بهر حال که باشم بتو می اندیشم.
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟!
با شما هستم
اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضايی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرايی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فرياد بلندی بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند کسی
که نيازی به تنفس دارد
نیاز دارم.
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریاست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستارههای ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خندههای توام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب
اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)



