اشعار قیصر امینپور (مجموعه شعرهای عاشقانه، احساسی و ماندگار قیصر امینپور)
قیصر امینپور از برجستهترین شاعران معاصر ایران است که با زبانی روان، صمیمی و سرشار از تصویرهای شاعرانه، جایگاهی ماندگار در ادبیات فارسی به دست آورده است. شعرهای او آمیزهای از عشق، امید، انسانیت، دغدغههای اجتماعی، معنویت و تأملات فلسفی هستند و به همین دلیل، همچنان در میان دوستداران شعر فارسی محبوبیت فراوانی دارند. آثار قیصر امینپور علاوه بر ارزش ادبی، احساسات عمیق انسانی را با بیانی ساده و تأثیرگذار به مخاطب منتقل میکنند و بسیاری از سرودههای او به خاطره جمعی علاقهمندان ادبیات تبدیل شدهاند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از زیباترین اشعار قیصر امینپور را گردآوری کردهایم که شامل شعرهای عاشقانه، کوتاه، اجتماعی و ماندگار این شاعر نامدار است.

فهرست محتوا
قیصر امین پور که بود؟
قیصر امینپور (۱۳۳۸ – ۱۳۸۶) از شاعران برجسته و تأثیرگذار معاصر ایران است که به عنوان یکی از چهرههای شاخص شعر پس از انقلاب اسلامی شناخته میشود. او در روستای گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد و تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی تا مقطع دکترا در دانشگاه تهران ادامه داد. رساله دکتری او با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» به راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی یکی از آثار ارزشمند در این حوزه محسوب میشود.
امینپور فعالیت شعری خود را از سالهای ابتدایی پس از انقلاب در کنار شاعرانی چون سید حسن حسینی در حوزه هنری آغاز کرد و مسئولیت صفحه شعر هفتهنامه سروش را بر عهده داشت. او بعدها به عنوان استاد دانشگاه در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس پرداخت و در سال ۱۳۸۲ به عضویت پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی برگزیده شد.
از ویژگیهای بارز شعر او میتوان به تلفیق هنرمندانه بلاغت کلاسیک با زبان امروزی اشاره کرد که توانست ظرفیتهای تازهای به زبان فارسی بیفزاید. استفاده از آرایه ایهام یکی از شگردهای برجسته اوست که به غنای شعری اش افزوده است. امینپور هیچگاه شعر بیوزن نسرود و همواره به موسیقی شعر پایبند بود.
مجموعههای شعر او همچون «در کوچه آفتاب»، «تنفس صبح»، «آینههای ناگهان»، «گلها همه آفتابگردانند» و «دستور زبان عشق» از آثار پرمخاطب ادبیات معاصر است. همچنین اشعار او در عرصه موسیقی نیز تأثیرگذار بوده و توسط خوانندگانی چون علیرضا افتخاری اجرا شده است.
امینپور در سال ۱۳۷۸ دچار سانحه تصادف شد و سالها با بیماری دست و پنجه نرم کرد و سرانجام در آبان ۱۳۸۶ بر اثر بیماری کلیه و قلب درگذشت.
شعرهای کوتاه قیصر امین پور
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود اگر عشق نبود
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث معلول و علت کنیم؟
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
ما را به حال خود بگذارید و بگذرید
از خیل رفتگان بشمارید و بگذرید
اکنون که پا به روی دل ما گذاشتید
پس دست بر دلم مگذارید و بگذرید
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
از هر نظر تو عین پسند دل منی
هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را
زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
رنگین کمان عشق اهورایی
از پشت شیشه دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریاست
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم تو را دوست دارم
نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آینده های ما
من جز برای تو نمی خواهم خودم را
ای از همه من های من بهتر، من تو
هر چیز و هر کس رو به سویی در نمازند
ای چشم های من، نماز دیدن تو!
هر چه کاشتم به باد رفت و ماند
کاش ها و کاش ها و کاش ها
دور کرد و کور کرد عشق را
دور باش ها و کور باش ها
بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست؟
چون مرگ، ناگزیری و تدبیر تو محال
ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد
آن سان که نسیم برگ را می بوسد
یا حادثه زین و برگ را می بوسد
وقتی لب پلک خسته اش را می بست
گفتی که لبان مرگ را می بوسد
اشعار مهدی اخوان ثالث | مجموعه شعرهای عاشقانه، اجتماعی و ماندگار اخوان ثالث

زندگی بی عشـق اگر باشد همان جان کندن است
دم به دم جان کنـــدن ای دل کار دشواری است، نیست؟
زندگی بی عشــق اگر باشد لبی بی خنده است
بر لب بی خنـده باید جای خندیدن گریست
اشعار بلند قیصر امین پور
این روزها که میگذرد، هر روز
احساس میکنم که کسی در باد
فریاد میزند
احساس میکنم که مرا
از عمق جادههای مهآلود
یک آشنای دور صدا میزند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثلِ صدای آمدنِ روز است
آن روزِ ناگزیر که میآید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بیبهانه توقف کند
تا چشمهای خستهی خوابآلود
از پُشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستوجوی دوست
آغاز میشود
روزی که روز تازهٔ پرواز
روزی که نامهها همه باز است
روزی که جای نامه و مُهر و تمبر
بالِ کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامهای بفرستیم
صندوقهای پُستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیادهرو
بر روی روزنامه نخوابد
وخواب نانِ تازه نبیند
روزی که روی در ها
با خط سادهای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع!»
و زانوان خستهٔ مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصههای واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثلِ قصههای قدمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخن
لبخند بیدریغ
لبخند بیمضایقهٔ چشمها
آن روز
بیچشمداشت بودنِ لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجرههای تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثلِ لباس
صحبت نمیکنند
پروانههای خُشک شده، آن روز
از لای برگهای کتاب شعر
پرواز میکنند
و خواب در دهان مسلسلها
خمیازه میکشد
و کفشهای کهنه سربازی
در کنج موزههای قدیمی
با تار عنکبوت گره میخورند
روزی که توپها
در دست کودکان
از باد پُر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گلها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دلها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشمها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بیپنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیهٔ باغ میکشند
که میتوان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز البفا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی نباشد
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جادههای گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
ای پُشت لحظهها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثلِ روز، آمدنت روشن!
این روزها که میگذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم ؟
اشعار فریدون مشیری | مجموعه شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار فریدون مشیری
شعرهای زیبای قیصر امین پور
نه گندُم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بیشمار نام شهیدانت
هابیل را که نامِ نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمیآوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بتها، الههها
و پیکرتمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر میکنند
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژهای خام
در دستهای خستهٔ من
شعر میشوند
من در ادای نام تو
دم میزنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بودهام
جز با طنین نام تو
شعری سرودهام!
نام تو نام مجنون
نام تو نام بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانههای نام تو را میگریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است
نام تو
رازی نوشته بر پر پروانههاست
گُلها همه به نام تو مشهورند
آیینهها
از انعکاس نامِ تو میخندند
در کوچههای خاطره باران
وقتی که خوشههای اقاقی
از نردههای حوصلهٔ دیوار
سرریز میکنند
و در مشام باد
عطر بنفش نام تو میپیچد
نامت
طلسم «بسم» اقاقیهاست
بینام تو جزام خلاء
ده کورهٔ جهان را
خواهد خورد
نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه همسایگی است
وقتی به شیب درّه
سرازیر میشود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغهها
هاشور میزنند
وقتی که طبل تبت را
پیشانی تفکر و تردید
میکوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نیسم است
نام تو چیست ؟
لبخنده کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز میکند
که بگوید:
«سیب»
نام تو نور
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضروری است!
نامی برای مُردن
نامی برای تا ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
تاریخ عاشقان
فهرست کوچکی
از بیشمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خوردهاند
و شاعر گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مُردهاند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست!
اشعار گروس عبدالملکیان | مجموعهای از زیباترین شعرهای عاشقانه، کوتاه و مفهومی

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونان که بایدند
نبایدها…
مثلِ همیشه آخر حرفم
و حرفِ آخرم را
با بُغض میخورم
عُمری است
لخندهای لاغرم را
در دل ذخیره میکنم:
باشد برای روزِ مبادا
امّا
در صفحههای تقویم
روزی به نامِ روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثلِ همین روزهای ماست
امّا کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روزِ مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما
چونان که بایدند
نبایدها…
هر روز بیتو
روزِ مبادا ست!
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سالِ گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مُردن چقدر حوصله میخواهد
بیآنکه در سراسر عُمرت
یک روز، یک نفس
بیحسِ مرگ زیسته باشی !
انگار، این سال ها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لا به لای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکیِ من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است !
آه، ای شباهت دور !
ای چشم های مغرور !
این روز ها که جرئت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم
بگذار …
بگذریم !
این روز ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
نه گندُم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
از بیشمار نام شهیدانت
هابیل را که نامِ نخستین بود
دیگر
این روزها به یاد نمیآوری
هابیل
نام دیگر من بود
یوسف، برادرم نیز
تنها به جرم نام تو
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
بتها، الههها
و پیکرتمام خدایان را
صورتگران
به نام تو تصویر میکنند
نام تو را
روزی تمام غارنشینان
بر سنگها نوشتند
و سنگها از آن روز
جنگل شدند
امروز هم
از کیمیای نام تو
این واژهای خام
در دستهای خستهٔ من
شعر میشوند
من در ادای نام تو
دم میزنم
شعرم حرام باد
اگر روزی
تا بودهام
جز با طنین نام تو
شعری سرودهام!
نام تو نام مجنون
نام تو نام بیستون
نام تو نام دیگر شیرین
نام تو هند
نام تو چین است
و شاعران عاشق
در عهد جاهلیت
ویرانههای نام تو را میگریستند
نام تو نام دیگر لیلا
نام تو نام دیگر سلماست
نام تو باغهای معلق
نام تو فتح قیصر و کسری است
نام تو
رازی نوشته بر پر پروانههاست
گُلها همه به نام تو مشهورند
آیینهها
از انعکاس نامِ تو میخندند
در کوچههای خاطره باران
وقتی که خوشههای اقاقی
از نردههای حوصلهٔ دیوار
سرریز میکنند
و در مشام باد
عطر بنفش نام تو میپیچد
نامت
طلسم «بسم» اقاقیهاست
بینام تو جزام خلاء
ده کورهٔ جهان را
خواهد خورد
نام تو چیست ؟
غوغای رودخانه همسایگی است
وقتی به شیب درّه
سرازیر میشود
نام تو روستاست
شبها که سقف خواب مرا
قورباغهها
هاشور میزنند
وقتی که طبل تبت را
پیشانی تفکر و تردید
میکوبد
نام تو شیشه
نام تو شبنم
نام تو دستمال نیسم است
نام تو چیست ؟
لبخنده کودکی است
که با حالتی نجیب
لب باز میکند
که بگوید:
«سیب»
نام تو نور
نام تو شور
نام تو لبخند
لبخند
در تلفظ نامت
ضروری است!
نامی برای مُردن
نامی برای تا ابد زیستن
نامی برای بی که بدانی چرا
گاهی گریستن
تاریخ عاشقان
فهرست کوچکی
از بیشمار نام شهیدان توست
پیغمبران
به نام تو سوگند خوردهاند
و شاعر گمنام
تنها به جرم بردن نام تو مُردهاند
زیرا که نام کوچک تو
شرح هزار نام بزرگ خداست
زیرا
هزار نام خدا
زیباست!
اشعار نیما یوشیج (گزیدهای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)
شعر قیصر امین پور
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: “زوجی فرد شد”
بعد هم تبعید و زندان ِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد
آمادهٔ سفر
انبان پُر ز خشم و خطر بر دوش
میرفت
اما
چشمان ما چو آینهها خیره مانده بود
در لحظههای بدرود
حتیٰ
آبی به روی آینههامان نریختیم
رسم سفر همیشه نه این بود
در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکردهام
در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشتهام
از اگر اگر به یا رسیدهام
از کجا به ناکجا …
یا اگر به وهم بودنم
احتمال دادهام
باز هم دویدهام
آنچان که زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس
حدس میزند
هرچه میدوم
با گمان رد گامهای تو
گم نمیشوم
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی !
برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی …
آه …
مردن چقدر حوصله میخواهد
بیآنکه در سراسر عُمرت
یک روز، یک نفس
بیحسِ مرگ زیسته باشی !
انگار، این سال ها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لا به لای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشمهای کودکیِ من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است !
آه، ای شباهت دور !
ای چشم های مغرور !
این روز ها که جرئت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم
بگذار …
بگذریم !
این روز ها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی

خارها
خوار نیستند
شاخههای خشک
چوبههای دار نیستند
میوههای کالِ کرم خورده نیز
روی شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خشخشی به گوش میرسد
برگهای بیگناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد!
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تَن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشته سخن» در آورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثلِ دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چینِ پوستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهٔ شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمامِ استخوان بودنم
لحظههای ساده سرودنم
درد میکند
انحنای روحِ من
شانههای خسته غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهٔ لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیز خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای توبهتوی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهٔ مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
عکس نوشته شعرهای قیصر امین پور
در میان آفتاب و دل
مرز مشترک کجاست؟
چشم های من
میزبان لحظه هاست:
نقشهها و مرزهای رو به رو
مرزهای درد، آرزو
مرز های مبهم خیال
مرز های ممکن و محال
نقشهها فاصله
مرزهای خاکی و غریب
بینِ آفتاب و دل کشیدهاند
مرزهای شرقی دلم کجاست؟
چشمهای من
میزبان نقشههاست
کوهها
روی نقشه سر به اوج میزنند
رودها
روی نقشه موج میزنند
مرزهای بین آفتاب و دل
ناگهان خراب میشوند.
چشمهای من
این جزیرهها که در تصرف غم است
این جزیرهها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریههای نمنم است
گرچه گریههای گاهگاه من
آب میدهد درخت درد را
برق آه بیگناه من
ذوب میکند
سد صخرههای سخت درد را
فکر میکنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح میکند
پایتخت درد* را
امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در تو
خلاصه کردم
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار
تکرار می شدی
تکرار
از تمام راز و رمز های عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمی شود
من سرم نمی شود
ولی
راستی
دلم
که می شود
از بد بدتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نا برادر، تنها
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند
نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی
آه
مردن چه قدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی
انگار این سالها که میگذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه میشوم
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیبتر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است
آه، ای شباهت دور
ای چشم های مغرور
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم
بگذار در خیال تو باشم
بگذار …
بگذریم
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است
اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

مردم همه
تو را به خدا
سوگند میدهند
اما برای من
تو آن همیشهای
که خدا را به تو
سوگند میدهم
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی…
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها
هر روز بی تو
روز مبادا است
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
صبح یک روز سرد پاییزی
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند
بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست!
باز انگار زنگ انشا بود
تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم
آرزوی شما در آینده
شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت:
کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم
زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها بسویی رفت
و معلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین می گفت:
آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها آرزوی من این ست
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد
اشعار پروین اعتصامی / گلچین شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه پروین اعتصامی



