داستان آغاز پاشاهی کیقباد از شاهنامه فردوسی + نثر ساده
داستان آغاز پادشاهی کیقباد در شاهنامه فردوسی آغاز دورهای تازه در تاریخ حماسی ایران است؛ دورهای که پس از پایان فرمانروایی پیشدادیان، با به تخت نشستن کیقباد، سلسله کیانیان شکل میگیرد. در این داستان، رستم به جستوجوی کیقباد میرود و او را که در البرزکوه زندگی میکند، پیدا میکند و به ایران بازمیگرداند. کیقباد سپس با یاری پهلوانان ایرانی به پادشاهی میرسد و خود را برای رویارویی با افراسیاب و سپاه توران آماده میکند. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان آغاز پادشاهی کیقباد، دیدار رستم و کیقباد و نخستین روزهای فرمانروایی او را با نثری ساده و روان روایت میکنیم.

ز ترکان طلایه بسی بد براه
رسید اندر ایشان یل صف پناهبرآویخت با نامداران جنگ
یکی گُرزهٔ گاو پیکر به چنگدلیران توران برآویختند
سرانجام از رزم بگریختندنهادند سر سوی افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پر آببگفتند وی را همه بیش و کم
سپهبد شد از کار ایشان دژمبفرمود تا نزد او شد قلون
ز ترکان دلیری گوی پرفسونبدو گفت بگزین ز لشکر سوار
وز ایدر برو تا در کوهساردلیر و خردمند و هشیار باش
به پاس اندرون نیز بیدار باشکه ایرانیان مردمی ریمنند
همی ناگهان بر طلایه زنندبرون آمد از نزد خسرو قلون
به پیش اندرون مردم رهنمونسر راه بر نامداران ببست
به مردان جنگی و پیلان مستوزان روی رستم دلیر و گزین
بپیمود زی شاه ایران زمینیکی میل ره تا به البرز کوه
یکی جایگه دید برنا شکوهدرختان بسیار و آب روان
نشستنگه مردم نوجوانیکی تخت بنهاده نزدیک آب
برو ریخته مشک ناب و گلابجوانی به کردار تابنده ماه
نشسته بران تخت بر سایهگاهرده برکشیده بسی پهلوان
به رسم بزرگان کمر بر میانبیاراسته مجلسی شاهوار
بسان بهشتی به رنگ و نگارچو دیدند مر پهلوان را به راه
پذیره شدندش ازان سایهگاهکه ما میزبانیم و مهمان ما
فرود آی ایدر به فرمان مابدان تا همه دست شادی بریم
به یاد رخ نامور می خوریمتهمتن بدیشان چنین گفت باز
که ای نامداران گردن فرازمرا رفت باید به البرز کوه
به کاری که بسیار دارد شکوهنباید به بالین سر و دست ناز
که پیشست بسیار رنج درازسر تخت ایران ابی شهریار
مرا باده خوردن نیاید به کارنشانی دهیدم سوی کیقباد
کسی کز شما دارد او را به یادسر آن دلیران زبان برگشاد
که دارم نشانی من از کیقبادگر آیی فرود و خوری نان ما
بیفروزی از روی خود جان مابگوییم یکسر نشان قباد
که او را چگونست رسم و نهادتهمتن ز رخش اندر آمد چو باد
چو بشنید از وی نشان قبادبیامد دمان تا لب رودبار
نشستند در زیر آن سایهدارجوان از بر تخت خود برنشست
گرفته یکی دست رستم به دستبه دست دگر جام پر باده کرد
وزو یاد مردان آزاده کرددگر جام بر دست رستم سپرد
بدو گفت کای نامبردار و گردبپرسیدی از من نشان قباد
تو این نام را از که داری به یادبدو گفت رستم که از پهلوان
پیام آوریدم به روشن روانسر تخت ایران بیاراستند
بزرگان به شاهی ورا خواستندپدرم آن گزین یلان سر به سر
که خوانند او را همی زال زرمرا گفت رو تا به البرز کوه
قباد دلاور ببین با گروهبه شاهی برو آفرین کن یکی
نباید که سازی درنگ اندکیبگویش که گردان ترا خواستند
به شادی جهانی بیاراستندنشان ار توانی و دانی مرا
دهی و به شاهی رسانی وراز گفتار رستم دلیر جوان
بخندید و گفتش که ای پهلوانز تخم فریدون منم کیقباد
پدر بر پدر نام دارم به یادچو بشنید رستم فرو برد سر
به خدمت فرود آمد از تخت زرکه ای خسرو خسروان جهان
پناه بزرگان و پشت مهانسر تخت ایران به کام تو باد
تن ژنده پیلان به دام تو بادنشست تو بر تخت شاهنشهی
همت سرکشی باد و هم فرهیدرودی رسانم به شاه جهان
ز زال گزین آن یل پهلواناگر شاه فرمان دهد بنده را
که بگشایم از بند گوینده راقباد دلاور برآمد ز جای
ز گفتار رستم دل و هوش و رایتهمتن همانگه زبان برگشاد
پیام سپهدار ایران بدادسخن چون به گوش سپهبد رسید
ز شادی دل اندر برش برطپیدبیازید جامی لبالب نبید
بیاد تهمتن به دم درکشیدتهمتن همیدون یکی جام می
بخورد آفرین کرد بر جان کیبرآمد خروش از دل زیر و بم
فراوان شده شادی اندوه کمشهنشه چنین گفت با پهلوان
که خوابی بدیدم به روشن روانکه از سوی ایران دو باز سپید
یکی تاج رخشان به کردار شیدخرامان و نازان شدندی برم
نهادندی آن تاج را بر سرمچو بیدار گشتم شدم پرامید
ازان تاج رخشان و باز سپیدبیاراستم مجلسی شاهوار
برین سان که بینی بدین مرغزارتهمتن مرا شد چو باز سپید
ز تاج بزرگان رسیدم نویدتهمتن چو بشنید از خواب شاه
ز باز و ز تاج فروزان چو ماهچنین گفت با شاه کنداوران
نشانست خوابت ز پیغمبرانکنون خیز تا سوی ایران شویم
به یاری به نزد دلیران شویمقباد اندر آمد چو آتش ز جای
ببور نبرد اندر آورد پایکمر برمیان بست رستم چو باد
بیامد گرازان پس کیقبادشب و روز از تاختن نغنوید
چنین تا به نزد طلایه رسیدقلون دلاور شد آگه ز کار
چو آتش بیامد سوی کارزارشهنشاه ایران چو زان گونه دید
برابر همی خواست صف برکشیدتهمتن بدو گفت کای شهریار
ترا رزم جستن نیاید بکارمن و رخش و کوپال و برگستوان
همانا ندارند با من توانبگفت این و از جای برکرد رخش
به زخمی سواری همی کرد پخشقلون دید دیوی بجسته ز بند
به دست اندرون گُرز و برزین کمندبرو حمله آورد مانند باد
بزد نیزه و بند جوشن گشادتهمتن بزد دست و نیزه گرفت
قلون از دلیریش مانده شگفتستد نیزه از دست او نامدار
بغرید چون تندر از کوهساربزد نیزه و برگرفتش ز زین
نهاد آن بن نیزه را بر زمینقلون گشت چون مرغ با بابزن
بدیدند لشکر همه تن به تنهزیمت شد از وی سپاه قلون
به یکبارگی بخت بد را زبونتهمتن گذشت از طلایه سوار
بیامد شتابان سوی کوهسارکجا بد علفزار و آب روان
فرود آمد آن جایگه پهلوانچنین تا شب تیره آمد فراز
تهمتن همی کرد هرگونه سازاز آرایش جامهٔ پهلوی
همان تاج و هم بارهٔ خسرویچو شب تیره شد پهلو پیشبین
برآراست باشاه ایران زمینبه نزدیک زال آوریدش به شب
به آمد شدن هیچ نگشاد لبنشستند یک هفته با رای زن
شدند اندران موبدان انجمنبهشتم بیاراست پس تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج
ترجمه روان
در این میان، گروهی از طلایهداران تورانی در راه به رستم برخوردند. رستم بیدرنگ با نامداران آنان درگیر شد و گرز سنگین و گاوپیکر خود را به دست گرفت. جنگ سختی درگرفت، اما دلیران توران سرانجام تاب مقاومت نیاوردند و گریختند. آنان با دلی پر از اندوه و چشمانی اشکبار نزد افراسیاب بازگشتند و آنچه را رخ داده بود برای او بازگفتند.
افراسیاب از این خبر بسیار خشمگین و نگران شد. پس یکی از دلیران تورانی به نام قلون را فراخواند و به او فرمان داد گروهی از سواران را برگزیند و به سوی کوهستان برود. او هشدار داد که ایرانیان مردمانی نیرنگزن و خطرناکاند و ممکن است ناگهان به طلایه حمله کنند؛ بنابراین باید در نگهبانی بسیار هوشیار باشد.
قلون با گروهی از سواران و جنگجویان، راه را بر سپاه ایرانی بست و آماده مقابله شد.
اما رستم، بیاعتنا به این موانع، راه خود را به سوی البرز ادامه داد. پس از پیمودن مسافتی، به جایی بسیار زیبا رسید؛ سرزمینی سرسبز با درختان فراوان و آبهای روان که محل آسایش و گردش جوانان بود. در کنار آب، تختی زیبا قرار داشت که بر آن مشک و گلاب پاشیده بودند. جوانی خوشچهره و درخشان، مانند ماه تابان، بر آن تخت نشسته بود و گروهی از پهلوانان نیز در اطرافش آماده خدمت بودند. مجلس آنان چنان آراسته و زیبا بود که گویی بخشی از بهشت را به آنجا آورده بودند.
وقتی آنان رستم را دیدند، به استقبالش رفتند و از او خواستند مهمانشان باشد و اندکی در کنارشان بیاساید. اما رستم پاسخ داد که برای کاری بزرگ و مهم به البرز آمده است و نمیتواند در چنین زمانی به آسایش و بادهگساری بپردازد. ایران پادشاه ندارد و تخت شاهی بدون شهریار مانده است؛ بنابراین از آنان خواست نشانی کیقباد را به او بدهند.
یکی از آن جوانان گفت که کیقباد را میشناسد و اگر رستم نزد آنان فرود آید و نانشان را بخورد، نشانی او را خواهد گفت.
رستم از رخش فرود آمد و چون نشانی کیقباد را شنید، همراه آنان به کنار رود رفت. جوان بر تخت خود نشست، دست رستم را گرفت و جامی پر از باده به دست دیگرش گرفت و به یاد پهلوانان آزاده نوشید. سپس از رستم پرسید که نام کیقباد را از کجا شنیده است.
رستم پاسخ داد که از سوی پهلوانان ایران برای یافتن او آمده است. گفت که تخت شاهی ایران آماده شده و بزرگان کشور کیقباد را برای پادشاهی برگزیدهاند. سپس از پدرش، زال، سخن گفت و توضیح داد که زال او را مأمور کرده است به البرز بیاید، کیقباد را بیابد و او را برای پذیرفتن پادشاهی به ایران ببرد.
جوان پس از شنیدن سخنان رستم خندید و گفت:
«من خود کیقبادم؛ از نسل فریدون و از خاندان شاهان.»
رستم همین که حقیقت را دریافت، از تخت زرین او پایین آمد و با احترام در برابرش سر فرود آورد. او کیقباد را شایستهترین پادشاه ایران دانست و برایش آرزو کرد که تخت شاهی و قدرت بر همه سرزمین ایران از آنِ او باشد.
سپس پیام زال را به کیقباد رساند و گفت که بزرگان ایران او را برای پادشاهی خواستهاند و جهان را برای آمدنش آماده کردهاند.
کیقباد از شنیدن این سخنان بسیار شادمان شد. جامی از باده پر کرد و به یاد رستم نوشید و رستم نیز جامی نوشید و بر پادشاهی کیقباد آفرین گفت.
پس از آن، کیقباد راز خوابی را که دیده بود برای رستم بازگو کرد. گفت در خواب دیده است که از سوی ایران دو باز سفید نزد او آمدند و تاجی درخشان، مانند خورشید، همراه داشتند. آن دو باز تاج را بر سر او گذاشته بودند. وقتی از خواب بیدار شده بود، این خواب را نشانهای نیک دانسته و به همین دلیل آن مجلس باشکوه را در آن مرغزار برپا کرده بود.
رستم با شنیدن خواب کیقباد گفت که خواب او نشانهای روشن از آینده و پادشاهی اوست. اکنون زمان آن رسیده که همراه یکدیگر به ایران بروند و نزد بزرگان و پهلوانان بازگردند.
کیقباد آماده حرکت شد. رستم نیز کمر بست و همراه او راه افتاد. آنان شب و روز با شتاب تاختند تا سرانجام به طلایه تورانیان رسیدند.
قلون، سردار تورانی، از آمدن آنان باخبر شد و برای نبرد آماده شد. کیقباد نیز خواست سپاه را برای جنگ آرایش دهد، اما رستم به او گفت که خود را درگیر نبرد نکند؛ چراکه رستم، رخش، گرز و تجهیزات جنگیاش برای مقابله با دشمن کافی هستند.
رستم سپس رخش را به حرکت درآورد و با ضربهای یکی از سواران را از پای درآورد. قلون با دیدن رستم، او را همچون دیوی میدید که از بند رها شده و گرز و کمند در دست دارد. به سوی رستم حمله کرد و نیزهای به طرف او انداخت.
رستم با چابکی نیزه را گرفت و قلون از این دلاوری حیرت کرد. تهمتن نیزه را از دست او گرفت، غرش بلندی سر داد و مانند تندر بر او تاخت. سپس با نیزه، قلون را از روی زین برداشت و بر زمین افکند.
سپاه قلون با دیدن این صحنه، وحشتزده گریخت و طلایه تورانیان یکباره شکست خورد.
رستم پس از پیروزی بر طلایه، راه خود را ادامه داد و به کوهستان رسید؛ جایی که آب روان و علفزار فراوان داشت. در آنجا فرود آمد و تا شب به آمادهسازی مقدمات بازگشت پرداخت.
وقتی شب فرا رسید، رستم کیقباد را با جامه و سازوبرگ شایسته پادشاهی آراست؛ تاج و لباس شاهانه بر تن او کرد و او را نزد زال برد.
کیقباد شبانه به نزد زال رسید و رستم او را معرفی کرد. پس از آن، بزرگان و موبدان ایران یک هفته گرد هم آمدند و درباره پادشاهی کیقباد به رای و گفتوگو پرداختند.
سرانجام در روز هشتم، تختی از عاج آراستند و تاج شاهی را بر فراز آن قرار دادند تا کیقباد، نخستین پادشاه کیانی، بر تخت ایران بنشیند.



