اشعار

داستان پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود از شاهنامه فردوسی + نثر ساده

داستان پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود، یکی از تاریک‌ترین و پرمایه‌ترین روایت‌های شاهنامه فردوسی است که در آن، نبرد همیشگی خیر و شر و عاقبت ستمگران به تصویر کشیده شده است. در مجله آفتاب، این حماسه کهن را با نثری ساده و روان برای شما بازگو می‌کنیم. ضحاک، پادشاه اهریمنی و ستمگر که با نیرنگ و فریب بر تخت شاهی ایران نشست، هزار سال بر جهان سلطنت کرد، اما این پادشاهی بر پایه بی‌داد و خون‌ریزی بنا شده بود و جز رنج و هراس برای مردمان به ارمغان نیاورد . سرانجام، فریدون از نسل جمشید بر او شورید و پس از نبردی سهمگین، ضحاک را در کوه دماوند به بند کشید و جهان را از چنگال او رهانید. با ما همراه باشید تا این روایت پرماجرا و عبرت‌آموز را با هم بخوانیم.

داستان پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود از شاهنامه فردوسی + نثر ساده

چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد بر این روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز

دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز

به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان

بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی

ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن

ترجمه روان

وقتی ضحاک بر تخت پادشاهی نشست، سال‌های بسیار بر جهان فرمان راند؛ چنان‌که نزدیک به هزار سال حکومت او به درازا کشید.

در این مدت، روزگار کاملاً دگرگون شد و سرنوشت جهان رنگ دیگری به خود گرفت.

کم‌کم خرد، دانایی و منش نیک از میان مردم رخت بربست و جای آن را نادانی و دیوانگی گرفت.

دانش و هنر دیگر ارزشی نداشت، اما جادوگری و فریبکاری ارج و قرب پیدا کرده بود.

راستی و درستکاری پنهان شد و بدی و ستم آشکارا در جامعه گسترش یافت.

دیوان و بدکاران بر همه چیز مسلط شدند و کسی جرئت نداشت از نیکی و حقیقت آشکارا سخن بگوید؛ اگر هم کسی به راستی باور داشت، ناچار بود آن را در خفا بر زبان بیاورد.

در همین روزگار، دو دختر جمشید را که پس از سقوط پدر پنهان شده بودند، پیدا کردند و با ترس و لرز از مخفیگاه بیرون آوردند.

آن دو، شهرناز و ارنواز بودند؛ بانوانی بزرگ‌زاده و گران‌قدر که در زیبایی، نجابت و بزرگواری در میان زنان روزگار بی‌همتا بودند.

شهرناز، دختری باوقار و باشکوه بود و ارنواز نیز به پاکدامنی و نجابت شهرت داشت.

آنان را به کاخ ضحاک بردند و به دست آن پادشاه ستمگر و اژدهاخو سپردند.

ضحاک کوشید با نیرنگ، فریب و روش‌های شیطانی، روح و اندیشه آنان را دگرگون کند و اخلاق ناپسند را به آنان بیاموزد.

اما ذات و روش او چیزی جز کج‌اندیشی، ستم، خون‌ریزی، غارت و ویرانگری نبود و خود نیز جز این راهی نمی‌شناخت.

داستان ارمایل و گرمایل در شاهنامه فردوسی | رهایی قربانیان مارهای مغزخوار ضحاک با معنی و زبان ساده

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت