داستان پادشاهی جمشید از شاهنامه فردوسی؛ هفتصد سال شکوه و فرّ ایزدی
داستان پادشاهی جمشید، یکی از بلندترین و پرشکوهترین روایتهای شاهنامه فردوسی است که در آن، هفتصد سال از تاریخ اساطیری ایران به تصویر کشیده شده است. در مجله آفتاب، این حماسه کهن را با نثری ساده و روان برای شما بازگو میکنیم. جمشید، چهارمین پادشاه جهان و از نوادگان کیومرث، با فرّ ایزدی و خردمندی خود، توانست جهان را به اوج آبادانی و شکوفایی برساند. او با اختراع جوشن (زره) و سلاحهای جنگی، ریسندگی و بافندگی، و تفکیک مردم به چهار طبقه (روحانیون، سپاهیان، برزگران و هنرمندان)، بنیاد تمدن بشری را استوار کرد . اما سرانجام، غرور و خودخواهی، این پادشاه قدرتمند را از مسیر حق دور ساخت و فرّ ایزدی از او روی گرداند و راهی جز شکست و سرگردانی برایش باقی نماند. با ما همراه باشید تا این روایت پرماجرا و آموزنده را با هم بخوانیم.

گرانمایه جمشید فرزند او
کمر بست یکدل پر از پند اوبرآمد بر آن تخت فرّخ پدر
به رسم کیان بر سرش تاج زرکمر بست با فرّ شاهنشهی
جهان گشت سرتاسر او را رهیزمانه بر آسود از داوری
به فرمان او دیو و مرغ و پریجهان را فزوده بدو آبروی
فروزان شده تخت شاهی بدویمنم گفت با فرّهٔ ایزدی
همم شهریاری همم موبدیبدان را ز بد دست کوته کنم
روان را سوی روشنی ره کنمنخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپردبه فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشناچو خفتان و تیغ و چو برگستوان
همه کرد پیدا به روشن روانبدین اندرون سال پنجاه رنج
ببرد و از این چند بنهاد گنجدگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد
که پوشند هنگام ننگ و نبردز کتّان و ابریشم و موی قز
قصب کرد پر مایه دیبا و خزبیاموختشان رشتن و تافتن
به تار اندرون پود را بافتنچو شد بافته شستن و دوختن
گرفتند از او یکسر آموختنچو این کرده شد ساز دیگر نهاد
زمانه بدو شاد و او نیز شادز هر انجمن پیشهور گرد کرد
بدین اندرون نیز پنجاه خوردگروهی که کاتوزیان خوانیاش
به رسم پرستندگان دانیاشجدا کردشان از میان گروه
پرستنده را جایگه کرد کوهبدان تا پرستش بود کارشان
نوان پیش روشن جهاندارشانصفی بر دگر دست بنشاندند
همی نام نیساریان خواندندکجا شیر مردان جنگ آورند
فروزندهٔ لشکر و کشورندکز ایشان بود تخت شاهی به جای
و ز ایشان بود نام مردی به پایبسودی سه دیگر گره را شناس
کجا نیست از کس بر ایشان سپاسبکارند و ورزند و خود بدروند
به گاه خورش سرزنش نشنوندز فرمان تنآزاده و ژندهپوش
ز آواز پیغاره آسوده گوشتن آزاد و آباد گیتی بر اوی
بر آسوده از داور و گفتگویچه گفت آن سخنگوی آزاده مرد
که آزاده را کاهلی بنده کردچهارم که خوانند اهتوخوشی
همان دستورزان ابا سرکشیکجا کارشان همگنان پیشه بود
روانشان همیشه پر اندیشه بودبدین اندرون سال پنجاه نیز
بخورد و بورزید و بخشید چیزاز این هر یکی را یکی پایگاه
سزاوار بگزید و بنمود راهکه تا هر کس اندازهٔ خویش را
ببیند بداند کم و بیش رابفرمود پس دیو ناپاک را
به آب اندر آمیختن خاک راهر آنچ از گل آمد چو بشناختند
سبک خشت را کالبد ساختندبه سنگ و به گچ دیو دیوار کرد
نخست از بَرَش هندسی کار کردچو گرمابه و کاخهای بلند
چو ایوان که باشد پناه از گزندز خارا گهر جست یک روزگار
همی کرد از او روشنی خواستاربه چنگ آمدش چند گونه گهر
چو یاقوت و بیجاده و سیم و زرز خارا به افسون برون آورید
شد آراسته بندها را کلیددگر بویهای خوش آورد باز
که دارند مردم به بویش نیازچو بان و چو کافور و چون مشک ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلابپزشکی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گزندهمان رازها کرد نیز آشکار
جهان را نیامد چنو خواستارگذر کرد از آن پس به کشتی بر آب
ز کشور به کشور گرفتی شتابچنین سال پنجه برنجید نیز
ندید از هنر بر خرد بسته چیزهمه کردنیها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پایبه فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاختکه چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتیچو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانرواجهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرومانده از بخت اوبه جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندندسر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمینبزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستندچنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگارچنین سال سیصد همی رفت کار
ندیدند مرگ اندر آن روزگارز رنج و ز بدشان نبد آگهی
میان بسته دیوان به سان رهیبه فرمان مردم نهاده دو گوش
ز رامش جهان پر ز آوای نوشچنین تا بر آمد بر این روزگار
ندیدند جز خوبی از کردگارجهان سربهسر گشت او را رهی
نشسته جهاندار با فرّهییکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن را ندیدمنی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناسپاسگرانمایگان را ز لشگر بخواند
چه مایه سخن پیش ایشان براندچنین گفت با سالخورده مهان
که جز خویشتن را ندانم جهانهنر در جهان از من آمد پدید
چو من نامور تخت شاهی ندیدجهان را به خوبی من آراستم
چنان است گیتی کجا خواستمخور و خواب و آرامتان از من است
همان کوشش و کامتان از من استبزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاستهمه موبدان سرفگنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چونچو این گفته شد فرّ یزدان از اوی
بگشت و جهان شد پر از گفتوگویمنی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کارچه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوشبه یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراسبه جمشید بر تیرهگون گشت روز
همی کاست آن فرّ گیتیفروز
ترجمه روان
پس از مرگ طهمورث، پسر دانا و شایستهاش جمشید، که اندرزهای پدر را به خوبی به خاطر سپرده بود، بر تخت پادشاهی نشست.
او تاج زرین پادشاهی را بر سر گذاشت و با شکوه و فرّه ایزدی فرمانروای جهان شد. همه مردم و حتی دیوان، پرندگان و پریان فرمان او را میبردند و جهان در دوران او به اوج عزت و آبادانی رسید.
جمشید گفت:
«به لطف خداوند، هم پادشاه این جهانم و هم نگهبان دین و راستی. بدکاران را از ستم بازمیدارم و مردم را به سوی روشنایی و نیکی هدایت میکنم.»
نخست به سامان دادن سپاه پرداخت. دستور داد ابزارهای جنگی ساخته شوند و این کار را به پهلوانان سپرد.
به یاری دانش و فرّه ایزدی، آهن را نرم کردند و از آن خود، زره، جوشن، خفتان، شمشیر و برگستوان ساختند.
پنجاه سال از عمرش صرف ساختن و کامل کردن این ابزارها شد تا سپاه ایران نیرومند و آماده باشد.
پس از آن، به فکر پوشاک مردم افتاد.
از کتان، ابریشم، موی بز، پارچههای نفیس، دیبا و خز لباس تهیه کرد و به مردم آموخت چگونه نخ بریسند، پارچه ببافند، آن را بشویند و لباس بدوزند.
بدین ترتیب، هنر بافندگی و خیاطی در میان مردم رواج یافت.
این کار نیز پنجاه سال زمان برد.
سپس جامعه را بر پایه شغل و مسئولیت مردم سامان داد و هر گروه را در جایگاه مناسب خود قرار داد.
نخست، گروه موبدان و پرستندگان خدا را از دیگران جدا کرد. آنان را به کوهستانها فرستاد تا به عبادت، نیایش و راهنمایی مردم بپردازند.
دوم، جنگاوران و سپاهیان را سامان داد؛ کسانی که از کشور دفاع میکردند و امنیت و پایداری پادشاهی به دست آنان بود.
سوم، کشاورزان را در جایگاه خود قرار داد؛ مردمی که زمین را کشت میکردند، محصول برمیداشتند و با تلاش خود، زندگی جامعه را میگرداندند. آنان آزادانه کار میکردند و از سرزنش و زورگویی دیگران در امان بودند.
چهارم، پیشهوران و صنعتگران را سازمان داد؛ کسانی که با هنر و مهارت خود ابزار، وسایل و صنایع مورد نیاز مردم را میساختند.
جمشید برای هر گروه جایگاه و وظیفهای مشخص تعیین کرد تا هر کس بداند چه مسئولیتی دارد و جامعه با نظم و عدالت اداره شود.
این ساماندهی نیز پنجاه سال دیگر به طول انجامید.
سپس دستور داد دیوان به مردم ساختن بناها را بیاموزند.
آنها گل را با آب آمیختند، خشت ساختند و با سنگ و گچ، ساختمانهای استوار بنا کردند.
از آن پس، حمام، کاخ، ایوان و ساختمانهای بزرگ ساخته شد و هنر معماری در میان مردم گسترش یافت.
جمشید سالها در جستوجوی گنجینههای زمین بود.
سرانجام توانست گوهرهایی مانند یاقوت، بیجاده، نقره و طلا را از دل سنگ بیرون آورد و راه بهرهبرداری از آنها را به مردم بیاموزد.
او همچنین مردم را با عطرها و خوشبوکنندههای گوناگون آشنا کرد؛ مانند کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب.
علاوه بر این، دانش پزشکی، درمان بیماریها و راههای حفظ تندرستی را نیز آشکار ساخت تا مردم زندگی سالمتری داشته باشند.
جمشید کشتیسازی و دریانوردی را نیز رواج داد و مردم توانستند با کشتی از سرزمینی به سرزمین دیگر سفر کنند.
او پنجاه سال دیگر نیز برای پیشرفت دانش و هنر کوشید و هیچ دانشی را بیارزش نمیشمرد.
وقتی همه این کارها به پایان رسید، تختی باشکوه ساخت که با جواهرات فراوان آراسته شده بود.
دیوان آن تخت را بر دوش میگرفتند و آن را تا بلندای آسمان بالا میبردند.
جمشید بر آن تخت، همچون خورشیدی درخشان، بر فراز جهان مینشست و مردم با شگفتی به شکوه او مینگریستند.
در همان روز، مردم بر سر او گوهر افشاندند و آن روز را نوروز نامیدند.
روز نخست فروردین، آغاز سال نو شد و مردم با شادی، جشن، بادهنوشی و موسیقی آن را گرامی داشتند.
از آن زمان، جشن نوروز به یادگار از جمشید برای ایرانیان باقی ماند.
در دوران فرمانروایی او، نزدیک به سیصد سال مردم نه بیماری میشناختند، نه مرگ زودرس، نه رنج و نه ستم.
دیوان فرمانبردار انسانها بودند و جهان سرشار از شادی، آرامش و آسایش بود.
همه مردم فرمانبردار جمشید بودند و او با شکوه و فرّه ایزدی بر جهان فرمان میراند.
اما کمکم غرور در دل جمشید راه یافت.
روزی بر تخت شاهی نشست و به اطراف نگریست. چون دید همه جهان فرمانبردار اوست، دیگر جز خود کسی را بزرگ نمیدانست.
او بزرگان و موبدان را فراخواند و گفت:
«تمام هنرها و پیشرفتهای این جهان از من آغاز شده است. هیچ پادشاهی به بزرگی من نبوده است.
من جهان را آباد کردهام و همه آسایش، خوراک، خواب، رفاه و کامیابی شما از من است.
تاج و تخت پادشاهی تنها شایسته من است. چه کسی میتواند ادعا کند که جز من پادشاهی وجود دارد؟»
همه بزرگان از ترس، سر به زیر انداختند و هیچکس جرئت نکرد با او مخالفت کند.
اما همین که این سخنان از زبان جمشید بیرون آمد، فرّه ایزدی از او روی گرداند.
در سراسر جهان زمزمه افتاد که پادشاه دچار خودبینی و غرور شده است.
از آنجا که جمشید به جای سپاسگزاری از خداوند، خود را سرچشمه همه نعمتها دانست، لطف الهی از او دور شد و پایههای فرمانرواییاش سست گردید.
فردوسی در پایان این بخش پندی بزرگ میدهد:
هرگاه کسی به مقام و قدرت رسید، باید بندگی خدا را فراموش نکند؛ زیرا ناسپاسی در برابر خداوند، آرامش را از دل انسان میگیرد و سرانجام، سقوط او را رقم میزند.
از همان روز، روزگار جمشید رو به تیرگی گذاشت و آن شکوه و فرّهای که جهان را روشن میکرد، اندکاندک از میان رفت.



