اشعار

داستان برآمد برین روزگار دراز فریدون فرزانه شد سالخورد از شاهنامه فردوسی

پس از سال‌ها فرمانروایی و گذر روزگار، فریدون، پادشاه بزرگ ایران در شاهنامه فردوسی، به دوران سالخوردگی می‌رسد. فردوسی در این بخش با بیتی زیبا می‌گوید: «برآمد برین روزگار دراز / فریدون فرزانه شد سالخورد»؛ عبارتی که گذشت سالیان و رسیدن پادشاه خردمند به پیری را به تصویر می‌کشد. این بخش از داستان، نقطه‌ای مهم در روایت زندگی فریدون است؛ زیرا پس از سال‌ها پادشاهی و پیروزی، اکنون زمان آن رسیده است که او به آینده سرزمین و سرنوشت فرزندانش بیندیشد. سالخوردگی فریدون زمینه‌ساز تصمیم‌های مهمی می‌شود که در ادامه، به داستان سه فرزند او، سلم، تور و ایرج و تقسیم سرزمین‌ها میان آنان پیوند می‌خورد. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان سالخوردگی فریدون و گذر روزگار بر او را بر اساس روایت شاهنامه فردوسی، با زبانی ساده و روان بازگو می‌کنیم و به اهمیت این بخش در ادامه داستان زندگی فریدون می‌پردازیم.

داستان برآمد برین روزگار دراز فریدون فرزانه شد سالخورد از شاهنامه فردوسی

برآمد برین روزگار دراز
زمانه به دل در همی داشت راز

فریدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندر آورد گرد

برین گونه گردد سراسر سخن
شود سست نیرو چو گردد کهن

چو آمد به کاراندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان خیرگی

بجنبید مر سلم را دل ز جای
دگرگونه‌تر شد به آیین و رای

دلش گشت غرقه به آزاندرون
به اندیشه بنشست با رهنمون

نبودش پسندیده بخش پدر
که داد او به کهتر پسر تخت زر

به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین

فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خرم و شادکام

بدان ای شهنشاه ترکان و چین
گسسته دل روشن از به گزین

ز نیکی زیان کرده گویی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند

کنون بشنو ازمن یکی داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان

سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما برآمد به بخت

اگر مهترم من به سال و خرد
زمانه به مهر من اندر خورد

گذشته ز من تاج و تخت و کلاه
نزیبد مگر بر تو ای پادشاه

سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزین سان پدر کرد بر ما ستم

چو ایران و دشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم و خاور به من

سپارد ترا مرز ترکان و چین
که از تو سپهدار ایران زمین

بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدر اندرون رای نیست

هیون فرستاده بگزارد پای
بیامد به نزدیک توران خدای

به خوبی شنیده همه یاد کرد
سر تور بی‌مغز پرباد کرد

چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت ناگاه برسان شیر

چنین داد پاسخ که با شهریار
بگو این سخن هم چنین یاد دار

که ما را به گاه جوانی پدر
بدین گونه بفریفت ای دادگر

درختیست این خود نشانده بدست
کجا آب او خون و برگش کبست

ترا با من اکنون بدین گفت‌گوی
بباید بروی اندر آورد روی

زدن رای هشیار و کردن نگاه
هیونی فگندن به نزدیک شاه

زبان‌آوری چرب گوی از میان
فرستاد باید به شاه جهان

به جای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دلاور شکیب

نشاید درنگ اندرین کار هیچ
کجا آید آسایش اندر بسیچ

فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد آن روی پوشیده‌راز

برفت این برادر ز روم آن ز چین
به زهر اندر آمیخته انگبین

رسیدند پس یک به دیگر فراز
سخن راندند آشکارا و راز

گزیدند پس موبدی تیزویر
سخن گوی و بینادل و یادگیر

ز بیگانه پردخته کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای

سخن سلم پیوند کرد از نخست
ز شرم پدر دیدگان را بشست

فرستاده را گفت ره برنورد
نباید که یابد ترا باد و گرد

چو آیی به کاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود

پس آنگه بگویش که ترس خدای
بباید که باشد به هر دو سرای

جوان را بود روز پیری امید
نگردد سیه‌ ، مویِ گشته سپید

چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
که شد تنگ بر تو سرای درنگ

جهان مرترا داد یزدان پاک
ز تابنده خورشید تا تیره خاک

همه بآرزو ساختی رسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه

نجستی به جز کژی و کاستی
نکردی به بخشش درون راستی

سه فرزند بودت خردمند و گرد
بزرگ آمدت تیره بیدار خرد

ندیدی هنر با یکی بیشتر
کجا دیگری زو فرو برد سر

یکی را دم اژدها ساختی
یکی را به ابر اندر افراختی

یکی تاج بر سر ببالین تو
برو شاد گشته جهان‌بین تو

نه ما زو به مام و پدر کمتریم
نه بر تخت شاهی نه اندر خوریم

ایا دادگر شهریار زمین
برین داد هرگز مباد آفرین

اگر تاج از آن تارک بی‌بها
شود دور و یابد جهان زو رها

سپاری بدو گوشه‌ای از جهان
نشیند چو ما از تو خسته نهان

و گرنه سواران ترکان و چین
هم از روم گردان جوینده کین

فراز آورم لشگر گرزدار
از ایران و ایرج برآرم دمار

چو بشنید موبد پیام درشت
زمین را ببوسید و بنمود پشت

بر آنسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای

به درگاه شاه آفریدون رسید
برآورده‌ای دید سر ناپدید

به ابر اندر آورده بالای او
زمین کوه تا کوه پهنای او

نشسته به در بر گرانمایگان
به پرده درون جای پرمایگان

به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر ژنده پیلان جنگ

ز چندان گرانمایه گرد دلیر
خروشی برآمد چو آوای شیر

سپهریست پنداشت ایوان به جای
گران لشگری گرد او بر به پای

برفتند بیدار کارآگهان
بگفتند با شهریار جهان

که آمد فرستاده‌ای نزد شاه
یکی پرمنش مرد با دستگاه

بفرمود تا پرده برداشتند
بر اسپش ز درگاه بگذاشتند

چو چشمش به روی فریدون رسید
همه دیده و دل پر از شاه دید

به بالای سرو و چو خورشید روی
چو کافور گرد گل سرخ موی

دولب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم
کیانی زبان پر ز گفتار نرم

نشاندش هم آنگه فریدون ز پای
سزاوار کردش بر خویش جای

بپرسیدش از دو گرامی نخست
که هستند شادان دل و تن‌درست

دگر گفت کز راه دور و دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز

فرستاده گفت ای گرانمایه شاه
ابی تو مبیناد کس پیش‌گاه

ز هر کس که پرسی به کام تواند
همه پاک زنده به نام تواند

منم بنده‌ای شاه را ناسزا
چنین بر تن خویش ناپارسا

پیامی درشت آوریده به شاه
فرستنده پر خشم و من بیگناه

بگویم چو فرمایدم شهریار
پیام جوانان ناهوشیار

بفرمود پس تا زبان برگشاد
شنیده سخن سر به سر کرد یاد

فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش

فرستاده را گفت کای هوشیار
بباید ترا پوزش اکنون به کار

که من چشم از ایشان چنین داشتم
همی بر دل خویش بگذاشتم

که از گوهر بد نیاید مهی
مرا دل همی داد این آگهی

بگوی آن دو ناپاک بیهوده را
دو اهریمن مغز پالوده را

انوشه که کردید گوهر پدید
درود از شما خود بدین سان سزید

ز پند من ار مغزتان شد تهی
همی از خردتان نبود آگهی

ندارید شرم و نه بیم از خدای
شما را همانا همین‌ست رای

مرا پیشتر قیرگون بود موی
چو سرو سهی قد و چون ماه روی

سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پست و گردان بجایست نوز

خماند شما را هم این روزگار
نماند برین گونه بس پایدار

بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و بر تیره خاک

به تخت و کلاه و به ناهید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه

یکی انجمن کردم از بخردان
ستاره شناسان و هم موبدان

بسی روزگاران شدست اندرین
نکردیم بر باد بخشش زمین

همه راستی خواستم زین سخن
به کژی نه سر بود پیدا نه بن

همه ترس یزدان بد اندر میان
همه راستی خواستم در جهان

چو آباد دادند گیتی به من
نجستم پراگندن انجمن

مگر همچنان گفتم آباد تخت
سپارم به سه دیدهٔ نیک بخت

شما را کنون گر دل از راه من
به کژی و تاری کشید اهرمن

ببینید تا کردگار بلند
چنین از شما کرد خواهد پسند

یکی داستان گویم ار بشنوید
همان بر که کارید خود بدروید

چنین گفت باما سخن رهنمای
جزین است جاوید ما را سرای

به تخت خرد بر نشست آزتان
چرا شد چنین دیو انبازتان

بترسم که در چنگ این اژدها
روان یابد از کالبدتان رها

مرا خود ز گیتی گه رفتن است
نه هنگام تندی و آشفتن است

ولیکن چنین گوید آن سالخورد
که بودش سه فرزند آزاد مرد

که چون آز گردد ز دلها تهی
چه آن خاک و آن تاج شاهنشهی

کسی کو برادر فروشد به خاک
سزد گر نخوانندش از آب پاک

جهان چون شما دید و بیند بسی
نخواهد شدن رام با هر کسی

کزین هر چه دانید از کردگار
بود رستگاری به روز شمار

بجویید و آن توشهٔ ره کنید
بکوشید تا رنج کوته کنید

فرستاده بشنید گفتار اوی
زمین را ببوسید و برگاشت روی

ز پیش فریدون چنان بازگشت
که گفتی که با باد انباز گشت

ترجمه روان

سال‌های زیادی از پادشاهی فریدون گذشت.

فریدون، که روزگاری جوان و نیرومند بود، اکنون پیر و سالخورده شده بود و کم‌کم توان و نیروی جوانی خود را از دست می‌داد.

طبیعی است که با گذشت زمان، نیروهای انسان کاهش می‌یابد و گاهی در روزگار پیری، بسیاری از مسائل برای او دشوار و مبهم می‌شود.

در همین زمان، دل سلم به طمع و آز گرفتار شد.

او از تقسیم پدر ناراضی بود؛ زیرا فریدون، ایران و سرزمین‌های مهم‌تر را به ایرج، برادر کوچک‌ترشان، داده بود.

سلم با خود اندیشید:

«من از ایرج بزرگ‌ترم و از نظر سن و خرد نیز بر او برتری دارم. پس چرا باید تاج و تخت شاهی به او برسد؟»

کینه در دلش جای گرفت و برای رسیدن به خواسته‌اش، نزد تور، برادر دیگرش که پادشاه توران و چین بود، فرستاده‌ای روانه کرد.

سلم به تور پیام داد:

«ای شاه توران و چین!

به نظر می‌رسد پدرمان در تقسیم جهان میان ما عدالت را رعایت نکرده است.

ما سه برادر بودیم؛ اما ایرج، که از ما کوچک‌تر است، از همه بهره بیشتری برده است.

ایران و سرزمین‌های پهلوانان و حتی یمن به او داده شده و روم و خاور نیز سهم من شده است.

تو هم تنها فرمانروای توران و چین شده‌ای.

اما من در این تقسیم‌بندی هیچ جایگاهی ندارم و به نظر می‌رسد پدرمان در هنگام تقسیم جهان، خرد و عدالت را کنار گذاشته است.

اگر تو نیز این تقسیم را ناعادلانه می‌دانی، باید چاره‌ای بیندیشیم.»

سلم فرستاده خود را نزد تور فرستاد.

فرستاده نزد تور رفت و سخنان سلم را برای او بازگو کرد.

تور نیز پس از شنیدن این سخنان، به‌شدت خشمگین شد.

او پاسخ داد:

«به سلم بگو که پدرمان در روزگار جوانی، ما را فریب داد.

او درختی کاشت که آبش خون و میوه‌اش تلخ و زیان‌بار است.

اکنون باید درباره این موضوع چاره‌ای بیندیشیم.

بهتر است فرستاده‌ای دانا، سخنور و زیرک نزد فریدون بفرستیم و از او بخواهیم در تقسیم جهان تجدیدنظر کند.

نباید در این کار درنگ کنیم؛ زیرا اگر دیر بجنبیم، دیگر فرصتی برای اصلاح این وضعیت باقی نمی‌ماند.»

وقتی فرستاده نزد سلم بازگشت و پاسخ تور را آورد، راز پنهانی میان دو برادر آشکار شد.

سلم از روم و تور از چین به یکدیگر پیوستند و درباره این موضوع به گفت‌وگو نشستند.

آن‌ها سرانجام موبدی دانا، باتجربه و سخنور را انتخاب کردند تا نزد فریدون برود و پیامشان را به او برساند.

سلم به فرستاده گفت:

«وقتی نزد فریدون رفتی، ابتدا از طرف هر دو برادر به او سلام برسان.

سپس به او بگو که انسان باید از خدا بترسد و بداند که دوران جوانی برای همیشه باقی نمی‌ماند.

جوانی روزی به پیری می‌رسد و موهای سیاه سفید می‌شوند.

پس چرا فریدون همچنان بر تخت پادشاهی نشسته و حاضر نیست جای خود را به جوانان بسپارد؟

خداوند جهان را از خورشید درخشان تا خاک تاریک به او سپرده بود.

او جهان را به خواست خود آباد کرد، اما در هنگام تقسیم آن، فرمان عدالت و خواست خداوند را رعایت نکرد.

سه فرزند خردمند و نیرومند داشت، اما یکی را بر دیگری برتری داد.

یکی را فرمانروای روم و خاور کرد، دیگری را بر توران و چین گماشت و ایرج را بر تخت ایران نشاند.

ما از ایرج چیزی کم نداریم؛ نه از نظر پدر و مادر و نه از نظر شایستگی.

پس چگونه چنین تقسیم ناعادلانه‌ای را بپذیریم؟

اگر فریدون تاج و تخت را از ایرج بگیرد و بخشی از جهان را به او بدهد، شاید ما نیز آرام شویم.

اما اگر این کار را نکند، سپاهیان توران و چین و جنگجویان روم را گرد می‌آوریم و به جنگ ایران و ایرج می‌رویم.»

فرستاده پس از شنیدن این سخنان، به فریدون ادای احترام کرد و راهی ایران شد.

او با سرعت فراوان خود را به درگاه فریدون رساند.

وقتی به پایتخت رسید، منظره‌ای شگفت در برابر خود دید.

کاخ فریدون چنان بلند و باشکوه بود که گویی سرش به آسمان رسیده است.

زمین اطراف آن نیز تا چشم کار می‌کرد گسترده بود.

در اطراف کاخ، بزرگان و پهلوانان بسیاری نشسته بودند.

برخی شیر و پلنگ را در کنار خود بسته بودند و برخی دیگر فیل‌های جنگی نیرومند داشتند.

خروش و هیاهوی پهلوانان چنان بود که گویی صدای شیران در همه‌جا پیچیده است.

فرستاده گمان کرد که سراسر این مکان مانند آسمان، پر از ستارگان و پهلوانان است.

کارگزاران دربار نزد فریدون رفتند و خبر دادند:

«فرستاده‌ای از راه دور آمده است؛ مردی بزرگ و صاحب‌منصب که می‌خواهد با شاه گفت‌وگو کند.»

فریدون دستور داد پرده‌های دربار را کنار بزنند و فرستاده را نزد او بیاورند.

همین که فرستاده چشمش به فریدون افتاد، از شکوه و بزرگی او شگفت‌زده شد.

فریدون همچنان قامتی بلند و استوار داشت؛ چهره‌اش مانند خورشید می‌درخشید و موهای سفیدش همچون کافور در میان چهره‌ای گلگون نمایان بود.

لبخندی بر لب داشت و با آرامش سخن می‌گفت.

فریدون فرستاده را نزد خود نشاند و ابتدا از حال سلم و تور پرسید:

«آیا دو پسرم سالم و شادمان هستند؟»

سپس پرسید:

«آیا راه طولانی و دشوار، تو را خسته کرده است؟»

فرستاده پاسخ داد:

«ای شاه بزرگ!

هیچ‌کس نباید بدون اجازه تو در این سرزمین در جایگاه پادشاهی بنشیند.

هرکس را که درباره‌اش پرسیدی، سالم و شادمان است.

من بنده‌ای هستم که در برابر تو جایگاهی ندارم، اما پیامی سخت و تند آورده‌ام.

این پیام از سوی دو جوان خشمگین است؛ من تنها مأمور رساندن آن هستم.»

فریدون به او اجازه داد سخنانش را بازگو کند.

فرستاده تمام پیام سلم و تور را برای او خواند.

فریدون با دقت به سخنان او گوش داد، اما وقتی آن پیام تند و پر از تهدید را شنید، خشمگین شد.

سپس به فرستاده گفت:

«ای مرد دانا، اکنون باید از تو عذرخواهی کنم؛ زیرا من انتظار نداشتم چنین سخنانی از فرزندانم بشنوم.

همیشه با خود می‌گفتم که از گوهر پاک، فرزندی بزرگ و شایسته پدید می‌آید.

اما اکنون باید به آن دو برادر نادان و ناسپاس بگویی:

شما از من پدید آمده‌اید و درود و محبت من نصیبتان بوده است، اما اکنون در برابر پدر خود چنین سخنانی بر زبان می‌آورید.

اگر به سبب سخنان و پندهای من، خردتان از میان رفته است، پیداست که از دانش و اندیشه بهره‌ای نبرده‌اید.

نه از خدا می‌ترسید و نه از کردار خود شرم دارید.

آیا فراموش کرده‌اید که من زمانی جوان بودم؟

موهایم سیاه بود، قامتم مانند سرو بلند بود و چهره‌ام مانند ماه می‌درخشید.

اما اکنون روزگار مرا پیر کرده است.

پشت من خم شده و موهایم سپید شده‌اند.

روزگار با شما نیز چنین خواهد کرد و جوانی‌تان برای همیشه باقی نمی‌ماند.

به خدای بزرگ، به خورشید درخشان و به زمین گسترده سوگند می‌خورم که در تقسیم جهان به شما ستم نکردم.

پیش از آنکه این کار را انجام دهم، گروهی از خردمندان، موبدان و ستاره‌شناسان را گرد آوردم.

روزهای بسیاری درباره این موضوع اندیشیدیم و سرزمین‌ها را بدون حساب و دلیل میان شما تقسیم نکردیم.

من از همه آنان خواستم که حقیقت و عدالت را بگویند.

در این تصمیم، نه فریب بود و نه بی‌عدالتی.

تنها ترس از خدا و خواست عدالت در میان بود.

من جهان را آباد کردم و قصد نداشتم میان مردم آشوب و دشمنی ایجاد کنم.

همیشه چنین می‌اندیشیدم که در پایان، جهان را میان سه فرزند نیک‌بخت خود تقسیم کنم.

اما اکنون اگر دل شما از راه درست منحرف شده و گرفتار کژی و تاریکی شده‌اید، ببینید خداوند با شما چه خواهد کرد.

من داستانی برایتان می‌گویم:

هرکس هر بذری بکارد، سرانجام همان را درو خواهد کرد.

شما از پدر خود شکایت دارید، اما بدانید که نتیجه کردار خود را خواهید دید.

آز و طمع بر خرد شما چیره شده است.

چرا این دیو طمع را به همدم خود تبدیل کرده‌اید؟

می‌ترسم این خشم و کینه سرانجام جان شما را از بدنتان جدا کند.

من خود اکنون به پایان زندگی نزدیک شده‌ام و دیگر زمان خشم و درگیری برای من نیست.

اما از گذشته آموخته‌ام که اگر آز از دل انسان بیرون برود، تاج و تخت و خاک و جهان هیچ‌کدام ارزش واقعی ندارند.

کسی که برادر خود را به خاک و خون بکشد، شایسته نیست که او را پاک و نیک‌نام بدانند.

جهان نیز کسان بسیاری مانند شما دیده و باز هم خواهد دید، اما با هرکسی همراه و سازگار نخواهد شد.

پس از خداوند راه رستگاری را بخواهید و برای سفر آخرت خود توشه فراهم کنید.

بکوشید تا رنج و گرفتاری خود را کوتاه کنید.»

فرستاده سخنان فریدون را شنید.

در برابر او سر فرود آورد و زمین را بوسید.

سپس از نزد فریدون بازگشت و چنان با شتاب حرکت کرد که گویی با باد همراه شده است.

داستان شورش سلم و تور علیه ایرج در شاهنامه فردوسی | آغاز دشمنی برادران

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت