داستان مطلع شدن فریدون از مرگ ایرج (شاهنامه فردوسی)
ماجرای آگاه شدن فریدون از مرگ ایرج یکی از جانسوزترین بخشهای شاهنامه فردوسی است؛ جایی که پادشاه سالخورده پس از امید فراوان به برقراری صلح میان فرزندانش، با تلخترین خبر زندگی خود روبهرو میشود. ایرج که با نیت آشتی و دوری از خونریزی نزد برادرانش رفته بود، به دست سلم و تور کشته شد و اندکی بعد، نشانههای این جنایت به فریدون رسید. اندوه عمیق فریدون از مرگ فرزند بیگناهش، تنها سوگ یک پدر نیست، بلکه آغاز فصل تازهای از انتقام، دادخواهی و ادامه نبرد میان نسلهای بعدی در شاهنامه به شمار میرود. در این مطلب از مجله آفتاب، داستان مطلع شدن فریدون از مرگ ایرج را بهصورت کامل روایت میکنیم و به مفاهیم انسانی و اخلاقی این بخش تأثیرگذار از شاهنامه فردوسی میپردازیم.

فریدون نهاده دو دیده به راه
سپاه و کلاه آرزومند شاهچو هنگام برگشتن شاه بود
پدر زان سخن خود کی آگاه بودهمی شاه را تخت پیروزه ساخت
همی تاج را گوهر اندر نشاختپذیره شدن را بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستندتبیره ببردند و پیل از درش
ببستند آذین به هر کشورشبه زین اندرون بود شاه و سپاه
یکی گرد تیره برآمد ز راههیونی برون آمد از تیره گرد
نشسته برو سوگواری به دردخروشی برآورد دل سوگوار
یکی زر تابوتش اندر کناربه تابوت زر اندرون پرنیان
نهاده سر ایرج اندر میانابا ناله و آه و با روی زرد
به پیش فریدون شد آن شوخ مردز تابوت زر تخته برداشتند
که گفتار او خوار پنداشتندز تابوت چون پرنیان برکشید
سر ایرج آمد بریده پدیدبیافتاد ز اسپ آفریدون به خاک
سپه سر به سر جامه کردند چاکسیه شد رخ و دیدگان شد سپید
که دیدن دگرگونه بودش امیدچو خسرو برانگونه آمد ز راه
چنین بازگشت از پذیره سپاهدریده درفش و نگونسار کوس
رخ نامداران به رنگ آبنوستبیره سیه کرده و روی پیل
پراکنده بر تازی اسپانش نیلپیاده سپهبد پیاده سپاه
پر از خاک سر برگرفتند راهخروشیدن پهلوانان به درد
کنان گوشت تن را بران رادمردبرین گونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهرمبر خود به مهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی در کمانچو دشمنش گیری نمایدت مهر
و گر دوست خوانی نبینیش چهریکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شستسپه داغ دل شاه با های و هوی
سوی باغ ایرج نهادند رویبه روزی کجا جشن شاهان بدی
وزان پیشتر بزمگاهان بدیفریدون سر شاه پور جوان
بیامد ببر برگرفته نوانبر آن تخت شاهنشهی بنگرید
سر شاه را نزدر تاج دیدهمان حوض شاهان و سرو سهی
درخت گلفشان و بید و بهیتهی دید از آزادگان جشنگاه
به کیوان برآورده گرد سیاههمی سوخت باغ و همی خست روی
همی ریخت اشک و همی کند مویمیان را به زنار خونین ببست
فکند آتش اندر سرای نشستگلستانش برکند و سروان بسوخت
به یکبارگی چشم شادی بدوختنهاده سر ایرج اندر کنار
سر خویشتن کرد زی کردگارهمی گفت کای داور دادگر
بدین بیگنه کشته اندر نگربه خنجر سرش کنده در پیش من
تنش خورده شیران آن انجمندل هر دو بیداد از آن سان بسوز
که هرگز نبینند جز تیره روزبه داغی جگرشان کنی آژده
که بخشایش آرد بریشان ددههمی خواهم از روشن کردگار
که چندان زمان یابم از روزگارکه از تخم ایرج یکی نامور
بیاید برین کین ببندد کمرچو دیدم چنین زان سپس شایدم
اگر خاک بالا بپیمایدمبرینگونه بگریست چندان بزار
همی تا گیا رستش اندر کنارزمین بستر و خاک بالین او
شده تیره روشن جهانبین اودر بار بسته گشاده زبان
همی گفت کای داور راستانکس از تاجداران بدینسان نمرد
که مردست این نامبردار گردسرش را بریده به زار اهرمن
تنش را شده کام شیران کفنخروشی به زاری و چشمی پرآب
ز هر دام و دد برده آرام و خوابسراسر همه کشورش مرد و زن
به هر جای کرده یکی انجمنهمه دیده پرآب و دل پر ز خون
نشسته به تیمار و گرم اندرونهمه جامه کرده کبود و سیاه
نشسته به اندوه در سوگ شاهچه مایه چنین روز بگذاشتند
همه زندگی مرگ پنداشتند
ترجمه روان
فریدون هر روز چشمانتظار بازگشت ایرج بود.
او آرزو داشت فرزندش همراه سپاه و با شکوه یک شاه پیروز به خانه بازگردد.
از سرنوشت تلخی که برای ایرج رقم خورده بود، هیچ خبری نداشت.
به همین دلیل، فرمان داد تخت شاهی را بیارایند و تاج را با گوهرهای گرانبها زینت دهند.
برای استقبال از ایرج، جشن بزرگی آماده کردند.
رامشگران را فراخواندند، ساز و آواز برپا شد و شراب مهیا کردند.
طبلها و شیپورها به صدا درآمد و همهجا را برای ورود شاهزاده آذین بستند.
در همین هنگام، از دور گرد و غباری در افق پدیدار شد.
همه گمان کردند ایرج و سپاهش از راه رسیدهاند.
اما از دل آن گرد و غبار، تنها یک شتر نمایان شد که سوگواری اندوهگین بر آن نشسته بود.
در کنار او تابوتی زرین قرار داشت.
درون آن تابوت، میان پارچهای از حریر، سرِ بریده ایرج گذاشته شده بود.
آن مرد سوگوار با آه و ناله خود را به فریدون رساند.
تابوت زرین را پیش روی شاه نهادند و در آن را گشودند.
وقتی پارچه حریر را کنار زدند، سر بریده ایرج آشکار شد.
فریدون با دیدن آن صحنه، از اسب بر زمین افتاد.
تمام سپاه از شدت اندوه گریبان دریدند.
چهره شاه از غم سیاه شد و چشمانش از اشک رنگ باخت.
او هرگز تصور نمیکرد استقبال باشکوهی که برای فرزندش آماده کرده بود، به چنین ماتمی تبدیل شود.
سپاهی که برای استقبال رفته بود، این بار با عزاداری بازگشت.
درفشها پاره شد، طبلها را واژگون کردند و چهره بزرگان از اندوه تیره گشت.
بر فیلها و اسبها نشانههای عزا بستند.
شاه و سپاه همگی پیاده، با سرهایی خاکآلود و چشمانی اشکبار، پیکر ایرج را همراهی کردند.
پهلوانان با صدای بلند گریه میکردند و از شدت اندوه بر سر و سینه میزدند.
فردوسی در اینجا از بیوفایی دنیا سخن میگوید و هشدار میدهد:
«روزگار همیشه چنین است؛
نخست چهرهای مهربان نشان میدهد، اما ناگهان همه چیز را از انسان میگیرد.
به مهر دنیا دل نبند.
گاهی چون دشمن با تو رفتار میکند و گاهی حتی روی دوستی خود را نیز از تو پنهان میسازد.
پس دل از محبت این جهان بشوی؛ زیرا وفاداری در سرشت آن نیست.»
فریدون و سپاه داغدار، سر بریده ایرج را به باغی بردند که زمانی محل جشنها و شادیهای شاهان بود.
فریدون سر فرزند جوانش را در آغوش گرفت و به تخت شاهی نگریست.
آن تخت، حوضها، سروهای بلند، درختان گل و باغی که روزگاری سرشار از شادی بود، اکنون در سکوت و اندوه فرو رفته بود.
جشنگاه شاهان خالی شده و غبار غم همه جا را فرا گرفته بود.
فریدون از شدت اندوه، موهای خود را میکند و اشک میریخت.
کمربند خونین عزا بر کمر بست و کاخ را به آتش کشید.
باغهای سرسبز را ویران کرد و سروها را سوزاند.
از آن روز، همه شادیهایش پایان یافت.
سپس سر ایرج را در آغوش گرفت و رو به درگاه خداوند چنین دعا کرد:
«ای دادگر بزرگ!
به این جوان بیگناه بنگر.
سرش را از تن جدا کردند و بدنش را خوراک درندگان ساختند.
دل آن دو ستمگر را چنان به آتش انتقام بسوزان که هرگز رنگ آسایش نبینند.
از تو میخواهم آنقدر به من عمر بدهی که از نسل ایرج، پهلوانی برخیزد و انتقام این خون ناحق را بگیرد.
پس از آن، اگر مرگ نیز فرا برسد، دیگر آرزویی نخواهم داشت.»
فریدون آنقدر گریست که گویی از اشکهایش گیاه از زمین رویید.
مدتها بر خاک خوابید؛ زمین بسترش شد و خاک بالش او.
با چشمانی اشکبار پیوسته خدا را میخواند و میگفت:
«هیچ پادشاهی چنین سرنوشت دردناکی نداشته است.
سر فرزندم را بریدند و تنش را خوراک شیران کردند.
چه ظلمی از این بزرگتر میتوان تصور کرد؟»
اندوه فریدون تنها اندوه یک پدر نبود؛ سراسر کشور در سوگ ایرج فرو رفت.
در همه شهرها مردم گرد هم آمدند و عزاداری کردند.
زن و مرد، پیر و جوان، همگی اشک میریختند.
لباسهای سیاه و کبود بر تن کردند و روزهای بسیاری را در ماتم شاهزاده جوان سپری نمودند.
غم ایرج چنان سنگین بود که مردم، زندگی را چیزی جز انتظار مرگ نمیدیدند و سراسر ایران در اندوهی عمیق فرو رفت.



