اشعار پابلو نرودا (زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار پابلو نرودا)
پابلو نرودا یکی از بزرگترین شاعران قرن بیستم و از تأثیرگذارترین چهرههای ادبیات جهان است که آثارش با مضامین عاشقانه، سیاسی و انسانی شناخته میشود. زبان ساده اما عمیق، تصویرسازیهای احساسی و بیان صادقانه عشق و زندگی باعث شدهاند که شعرهای او در سراسر جهان محبوبیت ویژهای پیدا کنند. اشعار پابلو نرودا ترکیبی از احساس، طبیعت و نگاه فلسفی به زندگی هستند و همچنان الهامبخش میلیونها خواننده و نویسنده در سراسر دنیا به شمار میروند. بسیاری از علاقهمندان ادبیات به دنبال زیباترین اشعار پابلو نرودا هستند تا با دنیای عاطفی و فکری این شاعر بزرگ بیشتر آشنا شوند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعهای از مشهورترین و ماندگارترین اشعار پابلو نرودا را گردآوری کردهایم.

فهرست محتوا
پابلو نرودا که بود؟
پابلو نرودا (۱۹۷۳-۱۹۰۴) شاعر، دیپلمات و سیاستمدار برجستهٔ اهل شیلی، از مهمترین چهرههای ادبیات آمریکای لاتین در قرن بیستم و برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۷۱ است . نام اصلی او نفتالی ریکاردو ریس باسوآلتو بود و نام مستعار «نرودا» را به یاد یان نرودا، شاعر اهل چک، برای خود برگزید.
نرودا سرودن شعر را از نوجوانی آغاز کرد و در بیست سالگی با انتشار مجموعهٔ «بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی» به شهرتی جهانی دست یافت . شعر او در طول زندگی دستخوش تحولات سبکی متعددی شد: از غزلهای عاشقانه و سرشار از احساسات نخستین، به شعر پیچیده و سوررئالیستی «اقامت بر روی زمین» که انزوا و یأس را به تصویر میکشید، و سپس به شعر اجتماعی و سیاسی که در اثر حماسی «سرود عمومی» به اوج خود رسید . «سرود عمومی» حماسهای منظوم در ستایش تاریخ، طبیعت و مردم آمریکای لاتین است که با نگاهی کمونیستی سروده شده.
نرودا افزون بر شاعری، سالها در مقام کنسول افتخاری در کشورهای گوناگون آسیایی و اروپایی خدمت کرد و به عضویت حزب کمونیست شیلی درآمد و مدتی نیز سناتور بود . او به دلیل انتقاد از دولت وقت، مدتی را در تبعید و مخفیگاه سپری کرد . در سال ۱۹۷۰، دوستش سالوادور آلنده، رئیسجمهور سوسیالیست شیلی، او را به عنوان سفیر به فرانسه منصوب کرد . نرودا پس از کودتای آگوستو پینوشه در سال ۱۹۷۳ و چند روز پس از خودکشی آلنده، بر اثر بیماری سرطان درگذشت . مرگ او در شرایط سیاسی آن دوران، همواره با گمانههایی دربارهٔ نقش حکومت نظامی در آن همراه بوده است.
شعرهای کوتاه پابلو نرودا
اگر اندک اندک
دوستم نداشته باشی
من نیز تو را
از دل میبرم
اندک اندک
اگر یكباره فراموشم كنی
در پی من نگرد
زیرا
پیش از تو
فراموشت كرده ام
اما اگر هیچ چیز
نتواند ما را از مرگ برهاند
لااقل “عشق”
از زندگی نجاتمان خواهد داد …
چونان به من نزدیکی
که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی
چونان نزدیکی
که دستهای تو بر شانهام
گویی دستهای مناند
و هنگام که تو چشم میبندی
منم که به خواب میروم!
وقتی تو می خوانی مرا
وقتی تو آوازم می کنی
صدایت
لایه ای از دانه روز برمی دارد
و پرندگان زمستانی
هم آوایت می شوند.
گوش دریا
پر است از زنگ و زنجیر و زنجره
از موج و اوج و حضیض
و من
پرم از تو
وقتی تو آوازم می کنی.
به کسی که دوستش داری
بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
او دیگر صدایت را نخواهد شنید…!
روزی، جایی، دقیقه ای،
خودت را باز خواهی یافت…
و آن وقت،
یا لبخند خواهی زد،
یا اشک خواهی ریخت……
اشعار محمود درویش | گزیدهای از زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمود درویش

اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی،
به آرامی آغاز به مردن میکنی!
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،
به آرامی آغاز به مردن میکنی!
اگر بردهی عادات خود شوی!
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی!
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد،
ﻋﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻋﺒﻮﺭ می کنند
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ می شوند…
آه..
که عشق
بس
کوتاه است
و
فراموشی،
بس بلند …
تو را از ته دل به یاد میآوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست
تو را دوست دارم
همانند کسی که پنهانی
بعضی چیزهای تاریک
میان سایه و روح را دوست دارد
هیچ وقت آدم ها را با انتظار امتحان نکنید
انتظار، آدم ها را عوض می کند
امشب غمگینانه ترین سطرها را می نویسم؛
دوستش داشتم!
او نیز گاهی؛
دوستم می داشت
تو را از ته دل به یاد می آوردم،
دلی فشرده به غم،
غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامی عشق
یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینم
و حس میکنم که تو دوری؟
عشق بسیار کوتاه است
اما فراموش کردن آن بسیار طولانی
همیشه چیزهایی را که نداشته ام
بیشتر دوست داشته ام
همچون تو
که بسیار دوری
که بسیار ندارمت
صبح
سرشار از طوفان است.
در قلب تابستان.
اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر کند
بی بهاری که تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم
اشعار نزار قبانی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار نزار قبانی
اشعار بلند پابلو نرودا
وقتی از سفرهای زیادی بازگشتم،
سبز و معلق ماندم
میان خورشید و جغرافیا –
من دیدم که بال ها چگونه کار میکنند،
و عطرهای چگونه پراکنده میشوند
توسط تلگراف پرها ،
من از بالا مسیر را دیدم،
چشمه و کاشی سقف ها را،
ماهیگیران در تجارتشان ،
تمبان های حبابی;
من همه اینان را از آسمان سبزم دیدم.
الفبای بیشتری نداشتم
نسبت به پرستوها در مسیرشان ،
آب ناچیز و درخشان
از پرنده ای نحیف در آتش
که از گرده میرقصد
بگو آیا گل سرخ، عریان است؟
یا همین یک لباس را دارد؟
راست است که امیدها را باید
با شبنم آبیاری کرد؟
چرا درختان
شوکت ریشههایشان را پنهان میکنند؟
چه چیزی در جهان
از قطارِ ایستاده در باران غمانگیزتر است؟
چرا برگها وقتی احساس زردی میکنند
خودکشی میکنند؟
به خاطر تو،
در باغهایی مملو از گلهای شکفته شده
من از شمیم خوش بهاران زجر میکشم!
چهرهات را به یاد ندارم،
زمان زیادیست که دیگر دستانت در خاطرم نیست؛
چگونه لبانت مرا نوازش میکردند؟!
به خاطر تو،
تندیسهای سپید خوابیده در پارکها را دوست دارم،
تندیسهای سپیدی که نه صدایشان به گوش میرسد و نه چیزی را به نگاه میکشند.
صدایت را از یاد بردهام
صدای پر از شادیات را؛
چشمانت را به خاطر ندارم.
همانگونه که گلی با عطرش همآغوش میشود
با خاطرات مبهمی از تو در آمیختهام.
با دردهای زخمگونهای زیست میکنم؛
اگر مرا لمس کنی
آسیبی به من خواهی زد که ترمیم نخواهد شد!
نوازشهایت مرا احاطه میکند
مانند پیچکهایی که از دیوار افسردگی بالا میروند!
عشقت را از یاد بردهام
با اینحال از ورای هر پنجرهای مانند تصویری گنگ میبینمت.
به خاطر تو،
رایحهی سنگین تابستان آزارم میدهد!
به خاطر تو،
یکبار دیگر به جستجوی آرزوهای مدفونم بر میخیزم:
ستارههای دنبالهدار،
شهابها…
اگر به ناگهان تو نباشی
اگر به ناگهان تو زنده نباشی
من زندگی را ادامه خواهم داد
جرأت نمیکنم
جرأت نمیکنم بنویسم
اگر تو بمیری
من زندگی را ادامه خواهم داد
زیرا
جایی که انسان صدایی ندارد
صدای من آنجاست
وقتی سیاهپوستان را میزنند
نمیتوانم مرده باشم
وقتی برادرانام را میزنند
باید با آنها بروم
وقتی پیروزی
نه پیروزی من
بلکه پیروزی بزرگ
میآید
هرچند گنگ
باید حرف بزنم
باید آمدناش را ببینم
اگر کورم
نه
مرا ببخش
اگر تو زنده نباشی
اگر تو، عزیز
عشق من
اگر تو
مرده باشی
تمام برگها در سینهام فرود میآید
و روحام شب و روز
بارانی خواهد بود
و برف قلبام را خواهد سوزاند
من باید
باسرما و آتش
با مرگ و برف
راه بروم
و پاهایام میخواهند قدم بزنند
به جایی که تو خفتهای
اما
من زندگی را ادامه خواهم داد
زیرا تو خواستی
بیش از هرچیز
من رام نشدنی باشم
عشقام
زیرا تو میدانی
من فقط یک مرد نیستم
بلکه همهی مَردانام.
برای دل من بس است سینهی تو،
برای آزادی تو، بالهای من.
به آسمان میرسد از دهان من
آنچه بر روح تو خفته بود.
در توست وهم هر روزه.
چون ژاله به گلبرگ میرسی.
با غیبت خود زیر افق نقب میزنی.
جاودانه در گریز، همچو موج.
گفتهام که میان باد میخواندی
همچو کاجها و همچو دکلها.
همانگونه درازی و کمگویی،
و یکباره پُراندوه میشوی، همچو یک سفر.
چون شاعری کهن، به خود میخوانی.
لبریز طنینها و صداهایی دلتنگی.
بیدار میشدم، وگاهگاه میکوچید و میگریخت
هر پرنده که بر روح تو خفته بود.
منو فراموش نکن
میخوام یه چیز را بدانی
میدانی چگونه است،
اگر به ماه بلوری نگاه کنم
یا به شاخه ی قرمز پاییز اهسته در دم پنجره ام ،
اگر نزدیک اتش ،خاکستر ناملموس را لمس کنم یا تن کنده چروکیده را ،
هر چیزی مرا به سوی تو میکشاند
انگاره هر چیزی که وجود دارد
،رایحه ،نور ،فلزات، قایقکوچکی بودن در حرکت بسمت جزیرهایت در انتظارمن ،
خوب ،حالا،
اگر ارام ارام دست از دوست داشتن من بکشید
منم آرام آرام دست از عاشق بودن تو میکشم
اگر به ناگهان منو فراموش کنید
دنبال من نگرد،
چونکه خیلی وقت پیش تو را فراموش کردهام
اشعار نیما یوشیج (گزیدهای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

اشعار عاشقانه پابلو نرودا
دوستات دارم
و
شادمانی من
میگزد لبانِ نرم تو را.
گرانه و سنگین بود
این
به من عادت کردنات.
عادت به روح منزوی و وحشی من
و نامم
که از آن گریزاناند همه.
مدیدی هست
ای مروارید تک
تو را عاشقام
و
تو را چون بانوی کهکشان باور دارم.
گلهای شادی را از کوهپایه میچینم
فندقهای سیاه تو را
و سبدهایی از حصیر جنگل
پر از بوسهها
با تو چنان میکنم
که بهار
با درختان گیلاس.
در میان همهی آن دیگران،
در میان این رودخانهی تندِ مواج
که هزاران زن از آن در گذرند،
در جستجوی نشانی از توام؛
با گیسوان تافته و چشمانِ پرآزرم ِ گودافتادهات،
با گامهای سبکی که آهسته آهسته در دریا سفر میکنند.
به ناگهان
میاندیشم که میتوانم ناخنهایت را دقیقتر به یاد آورم؛
ناخنهایی کشیده و ظریف؛ که انگار خواهرزادهی گیلاساند.
سپس
گیسوانات از خاطرم میگذرند؛
و میاندیشم که تصویرت را دیدهام،
به سانِ آتشی عظیم که در دریا شعلهور است.
من بسیار گشتم،
اما هیچکس طنین صدای تو را نداشت،
یا ملایمات تو را
[همچون] یک روز سایهسار و خنک که از جنگل آوردی.
هیچکس گوشهای کوچک تو را ندارد.
تو خالص و کامل هستی؛
و همه چیزت تک است؛
و من با تو ادامه میدهم؛
و عاشقانه با تو شناور میشوم،
در رودی به پهنای میسیسیپی
به سوی دریای زنانگی.
موهایات،
صدایات،
و لبانات را آرزومندم
گرسنه و در سکوت
از کوچهها عبور میکنم
بیتوسل به نانی،
ازسپیدهی صبح، ازخود بِدَر
روز را در پی ترنّم صدای آب گامهایات میپیمایم
من طالب آبشارِ خندههای توأم
و آن دستان به رنگ زیر شیروانیهایِ بر افروخته و ملتهب
آری، میخواهم کام بجویام
از آن سنگِ رنگ باختهی انگشتانات
میخواهم نوش کنم تنات را همچون بادامی بِکر
و آن فروغِ ناپدید شده با اخگر زیباییات
میخواهم کام گیرم از آن بینیِ سر بالا
آن اربابِ مغرورِ سیمایات
میخواهم نوش کنم آن سایهی گریزناک مژگانات را
گرسنهام، میروم، میآیم، شفق را بو میکشم
و تو را میجویم، و قلب سوزندهی تو را میطلبم
همچون یوزپلنگی در کویرِ کوئیتراتو*.
این شفق را هم از دست دادهایم.
هیچکسی ما را
دست در دست هم نمیدید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا میافتاد.
من از پنجرهام
جشن غروب را دیدهام سرِ تپههای دور.
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دستهای من میسوخت.
تو را از ته دل به یاد میآوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامی ِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینام و حس میکنم که تو دوری؟
میافتاد کتابی که همیشه در شفق، زنگاریست.
و چون سگی زخمی
شنلام روی پای من میغلتید.
همیشه، همیشه عصرها دور میشوی.
روبه آنجا که شفق میشتابد و از پس او
پیکرهها محو میشوند.
آنها تفنگهای پر از باروت را آوردند
آنان دستور این کشتار وحشیانه را صادر کردند
آنها اینجا با خلقی مواجه شدند
گردآمده به حکم عشق و وظیفه
که سرودی میخواندند.
دخترک با پرچمش فرو افتاد
و پسر، خندان، زخمی، در کنارش
مردم وحشتزده، با درد و خشم
دیدند آنان را که بر خاک میافتادند
و همانجا که کشتگان افتاده بودند
مردم پرچمهایشان را در خون زدند
تا آن را رو به دژخیمان دوباره بر پا دارند.
به خاطر این مردگان، به خاطر مردگانمان
مجازات میخواهم!
برای آنها که بر خاک میهن خون ریختند
مجازات میخواهم!
برای جلادی که حکم این کشتار را داد
مجازات میخواهم!
برای خیانتکاری که به قیمت خون دیگران بالا رفت
مجازات میخواهم!
برای آنکه فرمان مرگ داد
مجازات میخواهم!
برای آنان که از این جنایت دفاع کردند
مجازات میخواهم!
نمیخواهم دست خونآلودهشان را به سمتم دراز کنند
من مجازات میخواهم!
نمیخواهم سفیر من باشند،
نمیخواهم حتی در خانهشان راحت بنشینند
مجازات میخواهم!
میخواهم در همین مکان، همین میدان، محاکمه شوند
من مجازات میخواهم!
من مجازات میخواهم!
صبح
سرشار از طوفان است.
در قلب تابستان.
ابرها
چون دستمالهای سپید وداع
عبور میکنند.
و باد، در دستهای روندهی خود
تکان میدهدشان.
قلب باد
بر فراز سکوت عاشقانهی ما
بیشمار میکوبد.
باد
نغمهخوان و آسمانی
چنان چون زبانی سرشار از نبردها و آوازها
میان درختان زمزمه میکند
با هجوم بیامان
برگهای مرده را
می برد با خود
و دور میکند از راه
پیکانهای تپندهی پرندگان را.
که باد درختان را در موجی بیکف
و مادهای بیوزن و آتشهای خمیده
واژگون میسازد.
انبوه بوسههایش
از تاختوتاز باد تابستان
میشکند و غرق میشود در آب.
میان کاخها با سنگ های خسته،
کوچههای پراگ با زیباییهایش،
میان خندهها و جلادان سیبری،
میان کاپری و آتش روی دریا،
میان عطر تلخ اکلیل کوهی،
عشق، عشق نهایی و اصلی
در آرامشی سخاوتمند
به زندگیام بسته شد
در حالی که
بین دو دست دوست
و در سنگِ روحم
سوراخ سیاهی کنده میشد
و آنجا در دوردست، میهنم میسوخت
صدایم میزد، انتظارم را میکشید
وامیداشت تا زنده باشم
حفظ کنم خودم را و رنج بکشم.
تبعید گرد است
دایرهای است، حلقهای،
پاهایت دور تا دور میگردند،
زمین را میپیمایی
اما این زمین، زمینِ تو نیست،
روز بیدارت میکند و این روزِ تو نیست،
شب فرا میرسد، اما ستارگانت پیدا نیست،
برادرانی مییابی، اما خون تو را ندارند.
همچون شبحی هستی که سرخ میشود
چرا که نمیتوانی دوست بداری
آنانی را که صمیمانه دوستت دارند،
از این رو شگفتآور نیست
اگر نیازمند خار دشمنان میهنت باشی
و درماندگی اندوهبار مردمت،
و اندوههایی در انتظارت باشند
و درست در آستانهی دَر دندانهایشان را نشانت بدهند.
با این حال، با قلبی درمانناپذیر
هر نشانهی اضافی را تداعی میکردم
چونان که تنها یک عسل دلپذیر
در درخت زمین من لانه کرده باشد،
و من از هر پرنده میشنیدم
دور دستترین آواها را،
ترانهای را که مرا از زمان کودکیام از خواب بیدار میکرد
زیر نور مرطوب باران.
من، زمین فقیر میهن
دهانهی آتشفشانها
ماسهها و چهرهی کانی پوش صحراها را
ترجیح میدادم
بر این جام نوری که عطایم میشد.
خود را تنها در باغی یافتم، گمگشته،
خصم خشن مجسمهای شدم
دشمنِ آن چیزی که طی قرنها تصمیم میگرفت
میان زنبورهای نقره و تقارن.
تبعید!
فاصله پهنتر میشود،
با زخمی بر گرده نفس میکشیم،
زیستن حکمی ناگزیر است،
روحِ ریشهکن شده بیداد را تجربه میکند،
نمیپذیرد زیبایی عطا شده را،
سرزمین تیرهبخت خود را میجوید
و بر روی آن، شهادت یا آرامش را.
شاید این دردِ عشق پنهان بود، شاید شک بود یا رنجِ به شک آلوده،
شاید ترس از زخمی بود که میتوانست در پوست تو راه یابد همچنان که در پوست من،
و نیز گذاردن قطره سرشک گزندهای بود روی پلکهای آن کسی که دوستم میداشت،
به یقین، ما نه آسمانی با خود داشتیم، نه سایهای و نه شاخهی آلویی سرخ با میوهها و شبنمهایش،
تنها خشم کوچههای بی در و بیپیکر در روحم وارد میشد و بیرون میرفت
بدون این که بداند به کجا میرود یا از کجا میآید، بیکشتن یا مردنی حتا.
دور نشو
حتی برای یک روز
زیرا که
زیرا که
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی که قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند
ترکم نکن
حتی برای ساعتی
چرا که قطره های کوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شکست خورده ام ببندد
آه
خدا نکند که رد پایت بر ساحل محو شود
و پلکانت در خلا پرپر زنند
حتی ثانیه ای ترکم نکن ، دلبندترین
چرا که همان دم
آنقدر دور می شوی
که آواره جهان شوم، سرگشته
تا بپرسم که باز خواهی آمد
یا اینکه رهایم می کنی
تا بمیرم
اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی
عکس نوشته اشعار پابلو نرودا
امشب میتوانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایم
شاید بسرایم :
شب ستارهباران است
و لرزانند، ستارههای نیلگون در دورست
باد شب در آسمان میپیچد و آواز می خواند
امشب میتوانم غمگنانهترین شعرها را بسرایم
دوستش داشتم،
او هم گاهی دوستم داشت.
در چنین شبهایی او را در آغوش داشتم
زیر آسمان بیکران بارها میبوسیدمش
دوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.
چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟
امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایم
اندیشه نداشتن او،
احساس از دست دادنش
و شنیدن شب بلند و بلندتر بی حضور او
و شعر به جان چنگ میزند،
همچون شبنم بر سبزه
چه باک اگر عشقم را توان نگه داشتن نبود.
شب ستاره باران است
و او با من نیست همین و بس.
به دور دست کسی آواز میخواند.
به دور دست
جانم به از دست دادنش راضی نیست
گویی برای نزدیک کردنش،
نگاهم به جستجوی اوست
دلم او را می جوید و
او با من نیست!
همان شب است که همان درختان را سفید می کند
اما ما دیگر همان نیستیم که بوده ایم
دیگر دوستش ندارم آری، اما چه دوستش میداشتم
آوایم در پی باد بود تا به حیطه شنوایی اش دستی بساید..
از آنِ دیگری، از آنِ دیگری خواهد بود
همان گونه که پیش از بوسههای من بود.
آوایش
تن روشنش
چشمان بی کرانش
دیگر دوستش نمی دارم آری، اما شاید دوستش میداشتم.
عشق،
بس کوتاه هست و فراموشی طولانی.
چون در شب هایی این چنین او را در بر کشیدهام
جانم به از دست دادنش راضی نیست
خود اگر این واپسین دردیست که از او به من میرسد
و این آخرین شعری که می نویسم، برای او…
یک چیز را میخواهم بدانی
میدانی که چه جور است
اگر من از پنجرهام به ماه روشن،
به شاخهی سرخِ پاییزِ سست نگاه میکنم
اگر برِ آتش خاکستر نامحسوس
یا تنه چروکیده کُندهای را لمس میکنم
همه چیز مرا به تو میکشاند
انگار هر چه وجور دارد
رایحهها و عطرها، نورها و فلزات
قایقهای کوچکی بودند
که مرا به سوی جزیرههای تو میرانند که در انتظار مَنَنَد
باری، حالا
اگر کمکم دست از دوست داشتنم برداری
من هم کمکم از عشقت دست میکشم
اگر ناگهان فراموشم کنی
در انتظارم نباش
چون من پیش از آن فراموشت کردهام
اگر طولانی و دیوانهوار به ترک کردنم فکر میکنی
مثل آن هجوم آگهیهای تبلیغاتی
که از درون زندگی من میگذرد
و بخواهی
مرا در ساحل قلبی که آنجا ریشه دارم ترک کنی
به یاد داشته باش
که در آن روز
آن لحظه
باید از تو دست بردارم
ریشههایم را برکنم
تا سرزمین دیگری بجویم
اما اگر هر روز
هر ساعت
احساس کنی که سرنوشتت همراه شیرینی کینهتوزانه با من گره خرده
اگر هر روز یک گل
در جستجوی من از لبان تو برآید (اگر هر روز اسمم را مثل یک گل صدا کنی)
آه عشق من، جان من
در من تمام آن آتش گذشته تکرار میشود
در من هیچ چیز خاموش و فراموش نمیشود
عشق من از عشق تو جان میگیرد، عزیزم
و تا هنگامی که تو زندهای از آن تو خواهد بود
بی آنکه عشق تو مرا ترک گوید
باد اسب است:
گوش کن چگونه میتازد
از میان دریا، از میان آسمان.
میخواهد مرا با خود ببرد: گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سُم دارد
برای بردن من.
مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهانهای بیشمارش را
بر سینه دریا و زمین میشکند.
گوش کن چگونه باد
چهار نعل میتازد
برای بردن من.
با پیشانیات بر پیشانیام،
با دهانت بر دهانم،
تنمان گره خورده
به عشقی که ما را سر میکشد،
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.
بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دریا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید،
زمانی که آرام آرام فرو میروم
در چشمان درشت تو،
و تنها یک امشب
در آنها آرام میگیرم، عشق من.
در پی نشانی از توام
نشانی ساده
میان این رود مواج
که هزاران زن ، از آن درگذرند
نشانی از چشمانت
آنگاه که خجالت می کشند
وقتی که نور را حتی
از خود عبور می دهند
ناخن هایت ، عموزاده های گیلاس اند
و من
گاه در این اندیشه ام که کاش
می شد خراشم می دادند
وقتی که تو را می بوسیدم
در پی نشانی از توام
اما هیچ کس
به آهنگ تو نیست
یا به روشنایی ات
میان این رود مواج
که هزاران زن
از آن در گذرند
سراسر
تو کاملی
و من ادامه ات می دهم
چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه
در گذر است
اشعار احمدرضا احمدی (شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه از احمدرضا احمدی)

گاه و بیگاه فرو میشوی
در چاهِ خاموشیات
در ژرفای خشم پرغرورت
و چون بازمیگردی
نمیتوانی حتا اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خود بیاوری
عشق من ، در چاهِ بستهات
چه مییابی ؟
خزهی دریایی ، مانداب ، صخره ؟
با چشمانی بسته چه می بینی ؟
زخمها و تلخیها را ؟
زیبای من ، در چاهی که هستی
آنچه را که در بلندیها برایت کنار گذاشتهام
نخواهی دید
دستهای یاس شبنمزده را
بوسهای ژرفتر از چاهت را
از من وحشت نکن
واژههایم را که برای آزار تو میآیند
در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن
آنها بازمیگردند برای آزار من
بی آنکه تو رهنمونشان شده باشی
آنها سلاح را از لحظهای درشتخویانه گرفتهاند
که اینک در سینهام خاموش شدهاست
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن
من چوپانی نیستم نرمخو ، آنگونه که در افسانه
اما جنگلبانیام
که زمین را ، باد را و کوه را
با تو قسمت میکند
دوستم داشته باش ، لبخند بزن
یاریام کن تا خوب باشم
در درون من زخم برخود مزن ، سودی ندارد
با زخمی که بر من میزنی ، خود را زخمی نکن
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید
ای عشق
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم
شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من ، تنها
در تنگ من
در آنجا بودی
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
و در قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یکی شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من
اشعار پروین اعتصامی / گلچین شعرهای کوتاه و بلند عاشقانه پروین اعتصامی
معروفترین اشعار پابلو نرودا
اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر کند
بی بهاری که تو باشی
حتی لحظه ای ادامه نخواهم داد
منی که تا دست هایم را به اندوه فروختم
آه عشق من
اکنون مرا با بوسه هایت ترک کن
و با گیسوانت تمامی درها را ببند
برای دستانت
گلی
و برای احساس عاشقانه ات
گندمی خواهم چید
تنها ، فراموشم مکن
اگر شبی گریان از خواب برخاستم
چرا که هنوز در رویای کودکی ام غوطه می خورم
عشق من
در آنجا چیزی جز سایه نیست
جایی که من و تو
در رویایمان
دستادست هم گام برخواهیم داشت
اکنون بیا با هم آرزو کنیم که هرگز
نوری برنتابدمان
صدایت را فراموش کرده ام،
صدای شادت را!
چشمانت را از یاد برده ام
با خاطرات مبهم از تو
چنان آمیخته ام
که گلی با عطرش!
من عشقت را فراموش کرده ام
اماهنوز
پشت هر پنجره ای
چون تصویری گذرا
می بینمت!
به خاطر تو،
عطرسنگین تابستان
عذابم می دهد!
به خاطر تو
دیگربار
به جستجوی آرزوهای خفته برمی آیم:
شهاب ها!
سنگ های آسمانی
دوستت دارم
تو را به عنوان چیزهای تاریکی که باید دوست داشت دوست دارم
در خفا، بین سایه و روح.
دوستت دارم
به عنوان گیاهی که هرگز نمی شکوفد
اما
نور گلها را در خود پنهان کرده است
ممنونم بابت رایحه ای که در من پنهان است
که از عشق است
که از زمین بلند می شود.
دوستت دارم
بی آنکه بدانم چگونه ، کی ، و چرا
تو را بی شایبه دوست دارم
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست
دل من را
سینه ی تو کفایت می کند
و آزادی تو را
بالهای من
از دهان من
به آسمان می رسد
آنچه این زمان آزگار بر جان تو خفته بود
درون توست
اشتیاق هر روزه ی من
می رسی، چون ژاله بر جام گل
نبودت،
افق را می شکافد و پیش می رود
در گریزی جاودان همچو موج
گفته ام که در باد می خواندی
چون کاج ها و چون چوبه های دار
به همان بلندی و به همان خاموشی
غم می پراکنی، چون سفری ناگهان
مهمان نوازی ، چون جاده ای قدیمی
و در تو می زیند
پژواک ها و نغمه های خاطره انگیز
بیدارشان کردم
و اکنون
گاه می گریزند و گاه کوچ می کنند
پرندگانی که بر جان تو می خفتند
زمین سبز تن سپرده است
به هر آن چه زرد است،
خرمن، مزارع، برگ ها، گندم،
اما آنگاه که پاییز قد می افرازد
با بیرق عظیم خود
تو را می بینم،
برای من موی توست که بافه های گندم را
از هم جدا می کند
تندیس ها را می بینم
از تکه سنگ های باستانی،
دست بر تنشان می زنم
تن تو پاسخم می گوید
انگشتانم، به ناگاه، لرزان،
حلاوت گرم تو را احساس می کنند.
از میان قهرمانان
با آرایه ئی از خاک و گرد
می گذرم،
کیست پشت سر آن ها
با گام های نرم و نازک
تو نیستی؟
دیروز ، زمانی که درخت کوتاه کهنسال را
از ریشه می کندند،
تو را دیدم که از میان
ریشه های تشنه
و آزرده
در من می نگری.
و زمانی که خواب سر می رسد
برای ربودن و بردن من
به دنیای پر سکوتم
توفانی سفید برمی خیزد
با انبوهی از برگ ها به دامن
که خواب مرا بشکند،
برگ ها چون چاقویی بر تنم فرود می آیند
و خونم را می ریزند.
و هر زخمی
شکل دهان تو را دارد.
اکنون آنان مرا آسوده می گذارند
اکنون آنان به غیبتِ من خو می کنند
می خواهم چشمانم را ببندم.
تنها پنج چیز آرزو می کنم
پنج معیار گزیده.
نخست عشق جاودانه
دوم دیدار پاییز
نمی توانم به بودن ادامه دهم
بی برگ هایی که می رقصند و
برخاک فرو می افتند.
سوم زمستان پرهیبت
بارانی که دوست می داشتم
نوازشِ آتش
در سرمای خشن
چهارم، تابستان
که چون هندوانه ای فربه است
و پنجم، چشمان تو
ماتیلدا
عشق گرانمایه ی من
بدون چشمانت نخواهم خفت.
جز در نگاهت، وجود نخواهم داشت.
به خاطر تو در بهار دست می برم
تا با چشمانت در پی من آیی.
دوستان
تمامی آرزوی من همین است.
کمی بیش از هیچ، نزدیک به همه چیز
اکنون اگر بخواهند، می توانند بروند.
من چندان زیسته ام که آنان
روزی به ناگزیر
باید فراموشم کنند
ونامم را از روی تخته سیاه پاک کنند
قلبم از پای نیفتادنی بود
اما به خاطر آن که خواهان خاموشی ام
هرگز میندیشید که می خواهم بمیرم
خلاف این درست است
می خواهم زندگی کنم
باشم،
و به بودن ادامه دهم
اما من نخواهم بود، اگر در درون من
دانه از جوانه زدن باز ایستد
نخست جوانه ها که،
که از زمین سر بیرون می کنند
تا به روشنایی دست یابند
مگر نه اینکه زمین مادر، تاریک است؟
و ژرف، در اندرونم،
من تاریکم؟
من آن چاهم که در آب آن
شب، ستاره هایش را به جای می گذارد
و تک و تنها
از میان کشتزاران، راه خود را دنبال می گیرد
به خاطر این همه زیستن است
که می خواهم این همه زندگی کنم
هرگز صدای خود را بدین روشنی نیافته ام
هرگز چنین،
از بوسه ها غنی نبوده ام
اکنون به سان همیشه، زود است
روشنایی گریزان،
به فوجِ زنبوران مهاجر ماننده است
مرا با روز تنها بگذارید
من رخصت زادن می خواهم
تو را رنجانده ام عزیزم
روح تورا از هم دریده ام
مرا درک کن
همه می دانند من که هستم
اما این من
برای تو مردی است
سوای مردها
در تو من، افتان و خیزان می روم
می افتم و سر تاپا شعله بر می خیزیم
تو حق داری
مرا ناتوان ببینی
و دست ظریف تو
ساخته از نان و گیتار
باید بر سینه ام آرام گیرد
زمانی که راهی نبردم
به این سبب است که در تو سنگی سخت می جویم
دستان سختم را در خون تو فرو می کنم
تا سختی تو را بیابم
ژرفایی را که نیازمند آنم
و اگر تنها
خنده ی بلورین تو را بیابم
اگر چیزی نباش
پای بر روی آن سفت می کنم
محبوب من، بپذیر
اندوه مرا و خشم مرا
دستان دشمن خوی مرا
که تو را اندکی نابود می کنند
تا شاید دگر بار برخیزی از خاک
همسو با نبرد های من
گاه و بی گاه فرو میشوی
در چاهِ خاموشی ات
در ژرفای خشم پرغرورت
و چون بازمی گردی
نمیتوانی حتا اندکی
از آنچه در آنجا یافتهای
با خود بیاوری.
عشق من ، در چاهِ بستهات
چه می یابی ؟
خزهی دریایی ، مانداب ، صخره ؟
با چشمانی بسته چه می بینی ؟
زخمها و تلخی ها را ؟
زیبای من ، در چاهی که هستی
آنچه را که در بلندی ها برایت کنار گذاشتهام
نخواهی دید
دستهای یاس شبنمزده را
بوسهای ژرفتر از چاهت را.
از من وحشت نکن
واژههایم را که برای آزار تو می آیند
در مشت بگیر و از پنجره رهایشان کن
آنها بازمی گردند برای آزار من
بی آنکه تو رهنمونشان شده باشی
آنها سلاح را از لحظهای درشتخویانه گرفتهاند
که اینک در سینهام خاموش شدهاست
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن
من چوپانی نیستم نرمخو ، آنگونه که در افسانه
اما جنگلبانیام
که زمین را ، باد را و کوه را
با تو قسمت میکند.
دوستم داشته باش ، لبخند بزن
یاریام کن تا خوب باشم
در درون من زخم برخود مزن ، سودی ندارد
با زخمی که بر من می زنی ، خود را زخمی نکن.
اشعار سهراب سپهری (گلچین شعرهای عاشقانه، عارفانه، کوتاه و بلند سهراب سپهری)
شعرهای زیبای پابلو نرودا شاعر شیلی
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
جاده ها هم چشم دارند
پارک ها پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند…
اشعار حامد عسکری / گلچین شعرهای عاشقانه و احساسی حامد عسکری

سفری دراز می خواهم
از کمرگاهت تا پاهایت
خرد تر هستم از پشه ای
از این تپه ها بالا می روم
تپه هایی به رنگ گندمزار
از باریکه راه هایی
که تنها من می شناسم
چشم انداز رنگ پریده و جای جای سوخته اش را
به کوهی می رسم
در آمدن از آن ممکن نیست
چه خزه غول آسایی! و چه گل سرخی
از آتشی نمناک!
از ساق هایت پایین می آیم
در جاده های پیچ واپیچ
و به زانوانت می رسم
تپه های سنگی
چون قله های سخت قاره ای روشن.
به سوی پاهایت می لغزم
رو به هشت دروازه میان انگشتان پاهایت.
و از این دروازه ها
گام می نهم به تهی بی نهایت
ملافه سفید
وحریص و کور
در جستجوی جام آتشین
از پا می افتم.
انتظار نداشته باش حال که می روم
پشت سر را نگاه کنم
با آنچه برایت جا گذاشته ام بمان
با آن عکس حزن انگیزِ من قدم بزن
بر این جاده بمان
شب برای تو نزول کرده
شاید سپیده دم
یکدیگر را بازیافتیم
آه ای عشقِ بزرگ
ای معشوقه ی کوچک
هوا را از من بگیر خندهات را نه !
نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما
خندهات را نه
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که میکاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز میکند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو میزاید
اگر اندک
اندک
دوستم نداشته باشی
من نیز تو را
از دل می برم
اندک
اندک
اگر یک باره فراموشم کنی
در پیِ من نگرد
زیرا
پیش از تو
فراموشت کرده ام
تو را بانو نامیدهام
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر
بسیارند از تو زلالتر، زلالتر
اما بانو تویی
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمیکشانی
کسی تاج بلورینت را نمیبیند
کسی بر فرش سرخ ِ زیر پایت
نگاهی نمیافکند.
و زمانی که پدیدار میشوی
تمامی رودخانهها به نغمه درمیآیند
در تن من
زنگها آسمان را میلرزانند
تنها تو و من
تنها تو و من، عشق ِمن
به آن گوش میسپریم
ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد
ﻋﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻋﺒﻮﺭ می کنند
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ می شوند…
در رویاهای من
هیچ عشق دیگری
نمیخوابد
تو خواهی رفت
ما با هم خواهیم رفت
بر فراز آب هایی از جنس زمان
دیگر هیچکس
در کنار من
به درون سایه ها
سفر نخواهد کرد
تنها تو
همیشه سبزی
همیشه خورشید
همیشه ماه



