اشعار

غزل بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا از مولانا با تفسیر

غزل «بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا» یکی از غزل‌های عارفانه و عاشقانه مولانا جلال‌الدین محمد بلخی است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از شوق، امید و تسلیم، انتظار عاشق برای رسیدن به محبوب را به تصویر می‌کشد. در این غزل، مولانا مفاهیمی همچون وفاداری، عشق الهی، صبر، انتظار، فنا و وصال را در قالب تصویرهایی لطیف و موسیقی دلنشین شعر بیان می‌کند. مخاطب در خلال ابیات، با سالکی همراه می‌شود که همه هستی خود را در آستان محبوب نهاده و چشم‌انتظار جلوه‌ای از لطف و وفای اوست. این غزل، افزون بر زیبایی ادبی، از نظر عرفانی نیز سرشار از معنا و از نمونه‌های درخشان شعر عاشقانه مولانا به شمار می‌رود. در این مطلب از مجله آفتاب، متن کامل غزل «بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا» را می‌خوانیم و سپس مفهوم، پیام و تفسیر ادبی و عرفانی آن را بررسی خواهیم کرد.

غزل بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا از مولانا با تفسیر

بنشسته‌ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا
باشد که بگشایی دری‌، گویی که برخیز اندرآ

غرق‌ست جانم بر درت‌، در بوی مشک و عنبر‌ت
ای صد هزاران مرحمت‌، بر روی خوبت دایما

ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران
عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا

عشق تو کف برهم زند‌، صد عالم دیگر کند
صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا

ای عشق خندان همچو گل‌، وی خوش‌نظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جُل‌، ای شهسوار هل اتی

امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو
چون نام رویت می‌برم دل می‌رود والله ز جا

کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو
کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا

گر زنده‌جانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی در خوابمی در خواب بنمودی لقا

ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم
زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا

افغان و خون‌ِ دیده بین‌، صد پیرهن بدریده بین
خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا

آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به‌کو
سنگ و کلوخی باشد او‌، او را چرا خواهم بلا‌؟

رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی‌خبر
ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی

جان‌ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان
از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا

سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره
الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا

ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا

گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را
وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا

مقبل‌ترین و نیک پی در برج زهره کیست نی
زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا

نی‌ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر
رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا

بُد بی‌تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این
دف گفت می‌زن بر رخم تا روی من یابد بها

این جان‌ِ پاره پاره را‌، خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا

حیف است ای شاه مهین هشیار کردن این چنین
والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا

یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو
یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا

تصویر شعر

این غزل از مولانا جلال‌الدین بلخی سرشار از شور عرفانی، انتظار وصال و بی‌خودی عاشقانه است. مولانا در این شعر، سالکی را به تصویر می‌کشد که بر آستان محبوب نشسته و چشم‌انتظار گشوده شدن درِ رحمت الهی است. سراسر غزل، روایت حرکت انسان از جدایی به وصال، از خودبینی به فنا و از دلبستگی به دنیا به پیوند با حقیقت مطلق است.

کلیدهای معنایی

انتظار بر آستان محبوب
مولانا شعر را با تصویری از انتظار آغاز می‌کند. او می‌گوید بر درگاه محبوب نشسته‌ام، شاید وفا به جوش آید و محبوب مرا به درون فرا بخواند. این در، تنها یک درِ معمولی نیست؛ نمادی از گشایش معنوی و رسیدن به حضور حق است.

غرق شدن در عطر حضور محبوب
شاعر می‌گوید جانم در آستان تو غرق شده و از عطر مشک و عنبر وجودت سرشار است. این عطر، کنایه از آثار حضور محبوب است؛ حضوری که پیش از دیدار نیز روح عاشق را دگرگون می‌کند.

بی‌اعتنایی به دنیا
مولانا می‌گوید ما از عشق تو چنان سرمست شده‌ایم که دیگر به کار مردم و آشوب جهان توجهی نداریم. اگر همه دنیا از هم بپاشد، آنچه برای عاشق اهمیت دارد، بقای عشق است، نه بقای جهان.

قدرت آفریننده عشق
از نگاه مولانا، عشق نیرویی است که می‌تواند جهانی را ویران کند و جهانی تازه بیافریند. عشق فقط احساس نیست؛ نیرویی است که انسان و حتی عالم را دگرگون می‌کند و هر لحظه آفرینشی تازه به وجود می‌آورد.

عشق؛ سرچشمه روشنایی
مولانا عشق را خندان‌تر از گل، کامل‌تر از عقل و نیرومندتر از خورشید می‌داند. او از عشق می‌خواهد حتی خورشید را نیز زیر فرمان خود بگیرد. این اغراق شاعرانه نشان می‌دهد که در نگاه او، عشق از همه نیروهای عالم برتر است.

مهمانی در پیشگاه محبوب
شاعر خود را مهمان محبوب می‌داند و می‌گوید تنها با بردن نام او، دل از جای کنده می‌شود. یعنی حتی یاد محبوب نیز شور و حال عاشق را دگرگون می‌کند.

یگانگی محبوب
مولانا می‌پرسد: جز بام تو کدام بام؟ جز نام تو کدام نام؟ جز جام تو کدام جام؟ این تکرار نشان می‌دهد که عاشق دیگر هیچ حقیقتی را جز محبوب نمی‌بیند و همه ارزش‌های دیگر در نظرش رنگ باخته‌اند.

آرزوی دیدار، حتی در خواب
شاعر آرزو می‌کند اگر در بیداری به وصال نمی‌رسد، دست‌کم در خواب جمال محبوب را ببیند. این بیت شدت اشتیاق عاشق را نشان می‌دهد؛ اشتیاقی که حتی رؤیا را نیز غنیمت می‌شمارد.

زخم‌های عشق
مولانا از اشک، خون دل و پیراهن‌های دریده سخن می‌گوید. این تصاویر، نشانه رنج عاشقانه‌اند؛ اما در عرفان مولانا، این رنج‌ها ارزشمندند، زیرا انسان را به محبوب نزدیک‌تر می‌کنند.

هر که زیبایی حقیقت را ببیند
او می‌گوید هرکس حقیقت جمال محبوب را ببیند، ناگزیر عاشق و سرگشته می‌شود. اگر کسی چنین دیداری داشته باشد و دگرگون نشود، مانند سنگی بی‌احساس است که ظرفیت عشق را ندارد.

بزرگ‌ترین بلا
مولانا معتقد است بزرگ‌ترین مصیبت، دوری از محبوب است. هیچ رنجی سخت‌تر از این نیست که جان انسان از حقیقت و خدا بی‌خبر بماند. این دوری، از نگاه او، درد واقعی انسان است.

حرکت جان‌ها به سوی حقیقت
جان انسان‌ها را به سیلابی تشبیه می‌کند که به سوی دریای جان روان است. رودها از یکدیگر جدا هستند، اما سرانجام همه به دریا می‌پیوندند. این تصویر، نماد بازگشت همه روح‌ها به سرچشمه هستی است.

واکنش متفاوت انسان‌ها به عشق
مولانا می‌گوید برخی از شدت وجد، خدا را شکر می‌کنند و برخی دیگر از شدت حیرت تنها آه می‌کشند. هر انسان عشق را به شیوه‌ای تجربه می‌کند، اما مقصد همه یکی است.

رحمت برای درماندگان
محبوب همچون خورشیدی بر فقیران و نیازمندان می‌تابد و با بخشش و کرم خود آنان را سیراب می‌کند. این بخش از شعر، جلوه‌ای از رحمت بی‌پایان الهی را به تصویر می‌کشد.

طبیعت نیز عاشق است
در ادامه، مولانا از نی، نیشکر، دف، چنگ و دیگر سازها سخن می‌گوید. او نشان می‌دهد که همه هستی مشتاق محبوب‌اند. حتی نیستان، سازها و گل‌ها نیز در اشتیاق او به رقص و نغمه درمی‌آیند.

جبران فرصت‌های از دست‌رفته
شاعر از محبوب می‌خواهد جان پاره‌پاره او را مست کند تا همه لحظه‌هایی که در غفلت سپری شده‌اند، جبران شوند. عشق از نگاه مولانا، توانایی آن را دارد که گذشته انسان را نیز معنا ببخشد.

پایان در بی‌خودی
در پایان، مولانا می‌گوید بیدار کردن چنین عاشقی ظلم است. یا شراب عشق را به او بنوشان یا او را به حال خود رها کن. زیرا وقتی لطف محبوب شامل حال انسان شود، دیگر حسابگری و ظاهرگرایی جای خود را به شور و بی‌خودی عارفانه می‌دهد.

خوانش فلسفی / عرفانی

این غزل، سفری از انتظار تا فنا را روایت می‌کند. مولانا نشان می‌دهد که سالک حقیقی، همه امید خود را به گشوده شدن درِ رحمت الهی می‌بندد و در این راه، از دنیا، مقام، عقل حسابگر و حتی خویشتن خویش عبور می‌کند.

در این شعر، عشق نه یک احساس انسانی، بلکه نیروی اصلی آفرینش است؛ نیرویی که جهان را می‌گرداند، جان‌ها را به حرکت درمی‌آورد و انسان را از پراکندگی به وحدت می‌رساند. هرچه عاشق بیشتر از خود تهی می‌شود، بیشتر از حقیقت الهی سرشار می‌گردد.

پیام نهایی غزل این است که وصال حقیقت، تنها با صبر، اشتیاق، فروتنی و دل سپردن کامل به عشق امکان‌پذیر است. کسی که بر آستان محبوب با صدق و وفاداری بماند، سرانجام درِ رحمت به روی او گشوده خواهد شد و درمی‌یابد که همه رنج‌های راه، مقدمه رسیدن به آرامش و یگانگی بوده‌اند.

شعر زیبای بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما از مولانا + تفسیر

شعر زیبای آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا از مولانا

شعر اِی یوسفِ خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بامِ ما از مولانا + تفسیر

شعر اِی دل چه اندیشیده‌ای در عُذرِ آن تقصیرها؟ از مولانا

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت