اشعار

اشعار بیژن الهی | مجموعه زیباترین شعرهای عاشقانه و تأمل‌برانگیز بیژن الهی

بیژن الهی یکی از متفاوت‌ترین و تأثیرگذارترین شاعران معاصر ایران است که با زبان شاعرانه منحصربه‌فرد، تصاویر خیال‌انگیز و نگاهی عمیق به جهان، جایگاه ویژه‌ای در شعر نو فارسی دارد. آثار او سرشار از مفاهیم فلسفی، عاطفی و عرفانی هستند و با ساختاری متفاوت، مخاطب را به کشف لایه‌های پنهان معنا دعوت می‌کنند. بیژن الهی علاوه بر شاعری، در حوزه ترجمه نیز فعالیت داشت و نقش مهمی در معرفی آثار ادبی جهان به فارسی ایفا کرد. بسیاری از علاقه‌مندان به شعر معاصر به دنبال اشعار بیژن الهی هستند تا با سبک خاص، زبان متفاوت و مشهورترین سروده‌های این شاعر برجسته بیشتر آشنا شوند. در این مطلب از مجله آفتاب، مجموعه‌ای از زیباترین اشعار بیژن الهی را گردآوری کرده‌ایم و نگاهی کوتاه به سبک و ویژگی‌های شعر او خواهیم داشت.

اشعار بیژن الهی | مجموعه زیباترین شعرهای عاشقانه و تأمل‌برانگیز بیژن الهی

بیژن الهی که بود؟

بیژن الهی (۱۳۸۹–۱۳۲۴) از شاعران مدرنیست و مترجمان تأثیرگذار معاصر ایران بود که بیش از هر چیز به عنوان بنیانگذار جریان «شعر دیگر» (شعرِ دیگر) در دههٔ ۱۳۴۰ شناخته می‌شود. این جنبش، که وارث جریان موج نو بود، با نگاهی تجربی و فراتر از قالب‌های مرسوم، به دنبال زبانی تازه در شعر فارسی می‌گشت.

زندگی و سبک شعری

الهی در تهران متولد شد و در جوانی به نقاشی پرداخت، اما به زودی خود را وقف شعر کرد. او هرگز تحصیلات رسمی خود را به پایان نرساند و زندگیِ گوشه‌گیری را برگزید. شعر او تلفیقی بدیع از سنت‌های کلاسیک فارسی (با تأثیرپذیری از شاعرانی چون حافظ، مولوی و صائب) با مدرنیسمِ شعر نیما و جهانِ ادبیات ترجمه‌شده بود. اشعار او که به غنای فلسفی و کاربرد تصویر (خیال) شهرت دارند، در طول زندگی‌اش هرگز به صورت کتاب منتشر نشد و تنها دو مجموعهٔ «دیدَن» و «جوانی‌ها» پس از مرگ او به چاپ رسید.

انزوا و تأثیر پس از مرگ

الهی در سه دههٔ پایانی عمرش، کاملاً از عرصهٔ عمومی کناره گرفت و دیگر شعرهایش را منتشر نکرد، هرچند در خانه‌اش در تهران به سرودن ادامه داد. با وجود این انزوای خودخواسته، تأثیر او بر نسل‌های بعدی شاعران ایرانی بسیار عمیق بوده است. مرگ او در سال ۱۳۸۹، و به ویژه انتشار پس از مرگِ آثارش، او را به یکی از الهام‌بخش‌ترین و بحث‌برانگیزترین چهره‌های شعر مدرن ایران تبدیل کرد؛ به‌گونه‌ای که بسیاری او را مهم‌ترین استعداد ادبی سه دههٔ اخیر ایران دانسته‌اند.

شعرهای کوتاه بیژن الهی

اما تو نشانه ای

تو،

که یعنی رویایی وجود داشت….

زمان به کبودی می‌گرائید

دیگر با انگشتانت بشارتی نبود…

آه. ای یار! ای یار!

دو بار تکرار، بس است

که سومین، هوای بهاریست.

آن‌ دم که از آسمان سبز

ایکار، سقوط می‌کند،

جام نرگس، پرباران است

و در آن ــ ببین! ــ ایکاری کوچک‌تر

عروج می‌کند؟‌‌

انگشتانی را میان موهایم می‌آفرید

که من بی‌سپاسگزاری گریه کنم

انگشتانی که

ریتم شعرهای مرا آهسته می‌کرد

کبوتران

در آخرین بندر گرسنگی ت ای مرد

آبستن شدند

چرا که بی شک وصیتنامه ی تو

پر از دانه بود…

ای نوازنده‌ی تار صوتی قوها!

چمدانی که از دریا

به دریا

می‌بندی

در وقتِ مرگ

از خورشید ورم خواهد کرد.

من می‌ دانم

که اندوه من برابر است

با اندوه سواری که صدای سم اسبش را

با صدای خرد شدن آهسته خرد شدن برگ ها

اشتباه می‌کنند

با شب‌بویی

که تاریکی‌ی خود را از دست می‌دهد

با نارنجی

که تنها بر میز است

تو خوشه‌های سپید خُردسالی منی

که دوباره می‌چینم

و انگشتانِ نخستینِ منی

پشت بلورهای زمستان پنهان مشو

(این چلچراغ یخ)

مخاه رنگین کمان پس از باران باشی.

بگذار تا با رنگ‌های تنت

دوست بدارمت.

اشعار قیصر امین‌پور (مجموعه شعرهای عاشقانه، احساسی و ماندگار قیصر امین‌پور)

شعرهای کوتاه بیژن الهی

ناگهان هوا پژمرد

کنار امامزاده ی گل زرد

خشک می شود سبک شود،نگو که ازخشکی

گُر می گیرد به باد سرد

روسیاهم فردا

شرمنده ام از گل ،اما

گل پژمرده ی تو شفاعتم خواهد کرد

ای فاطمه ،درمیان گلزارهای بی برگشت.

تو بهار همه ی فصل های من بودی

تو بهار همه دفترچه هایی که

‏چیزی درشان ننوشتم.

یکباره ترس بَرَم داشت

افتاده باشی از سَرِ دیوار،

خم شدم بگیرم دیدم

خوشه خوشه آویخته‌ ای

شعرهای زیبای بیژن الهی

تنها یک­‌بار می‌­توانست

در آغوش‌اش کِشَد

و می­‌دانست آن‌گاه چون بهمنی فرو می­‌ریزد

و می­‌خواست به آغوش‌ام پناه آورد؛

نام‌اش برف بود

تن‌­اش برفی

قلب‌اش از برف

و تپش‌اش صدای چکیدن برف

بر بام‌های کاه‌­گلی،

و من او را

چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد

دوست می­‌داشتم

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،

خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.

جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.

گوشه زد با ستاره‌ی سحری.

چه خبر؟ مرگِ دل. گُلی ندمید

تا به لُطفِ هوا، به گریه‌ی ابر

از زمینْ رازِ آسمان نچشید.

تازه شد داغِ لاله‌های طَرّی.

چه خبر؟ مرگِ حق‌ْحق و هوهو.

لال شد مرغ و نغمه رفت از یاد،

تا که گُنگانِ ده‌زبانِ دورو

نازْمستی کنند و جلوه‌گری.

چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب.

سپر افکند هر زبان‌آور:

قَبَسی زنده کرد، نَک چه جواب

چون نَفَس بر میاوَرَد شجری؟

چه خبر؟ تا کمانِ غمزه کشید،

از سَمَن تا چمن بشارت رفت؛

نَحْل پوسید و جز غبار ندید

کس بر اوراقِ بوستان اثری.

دودِ دل تا برآوَرَد شبنم،

از نظر رفت و یادِ غنچه نماند.

شُکْرُلله که از صفای اِرَم

سَمَری ماند و لیلهُ‌القَمَری.

قصّه نو کرد و تَر نکردم مغز.

چه ثَمَر؟ هیچ، شاهدانِ چمن

همه رفتند و چون برآمد نَغْز

عِشْقِ پیچان به دارِ دیده‌وری،

دنیا تَیْه بود و بی سر و ته،

«خانه آبادِ» گفت و دید و شنید

شاهدی می‌کُنند و بَه‌بَه‌بَه

مگسِ بی‌مَریّ و خِیْلِ خری.

در روزی بزرگ، راهسپاریم، اما از فروغ

سوزنی به ما نشسته، تنها

یک سوزن!

روزی بزرگ – آرام آرام – در اصالت ما، دست می‌برد

تا شانه – رفته رفته به پس رود

که تنها از دور، از دور توانائیم

در شناختن شانه خود، که همین پرندگان هوا

بر آن فرود می‌آیند،

و در شناختنِ دست‌های خود، دست‌های بریده خود،

که همین پرندگان هوا هستند.

در روزی بزرگ، به تو می‌رسم، به شانه تو

دست می‌زنم، که به پس‌نگری و ببینی

که نمی‌خندم.

در روز بزرگ، تنها

آن که بی‌شمار سوزن خورده‌ست، می‌خندد:

تنها خورشید.

روزی بزرگ، در اصالت ما، دست می‌برد

تا، سوزن سوزن، به ماش باز دهد

ما – در یک گفتگوی معمولی روزانه – بر سر خود

نا گهان خبردار می‌شویم

از تاجی از هوا!

پی می‌بریم حرکات بی‌خودانه دست‌هامان – هنگام گفتگو–

نامه‌هائی از هوا را توشیح کرده است،

نخوانده، توشیح کرده است

شاید در یکی از نامه‌ها، به عشق، معترف شده باشیم

یا به قتل،

و شاید از این روست که بی‌دلیل، دوست داشته

یا تبعید می‌شویم

ما که زادگاه، وطن، قلمرومان، چارپایه‌ای کوتاه است،

در دم تبعید – کشیدن چارپایه –

در دم خفقان

بدانیم پادشاه هوائیم، پادشاه هوائیم.

در آخرین حنجره، من، بادبان‌های بی‌شمار می‌بینم.

و بهنگام روز، همین امروز،

صدای افتادن میوه‌های رسیده را

بر زمین سرد، می‌شنوم.

اما هنوز، لغتی به شعر نیافزوده‌ام، که آفتاب، کاغذ را

از سایه‌ی دستم، می‌پوشاند

سوزن، می‌درخشد و

کج شده ست!

در آفتاب ملایم، از زیر درختان ملایم‌تر، از پی تابوتی بی‌سرپوش

روانه‌ایم و روان بودیم

و سایه گلی، ناف مرده را

پوشانده‌ست.

اشعار مهدی اخوان ثالث | مجموعه شعرهای عاشقانه، اجتماعی و ماندگار اخوان ثالث

معروف ترین شعر بیژن الهی

به تصویر درختی

که در حوض

زیر یخ زندانی‌ست،

چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را

پنداشته بودم خورشید است

که چتر سرگیج‌هام را

– همچنان که فرو نشستن فواره‌ها

از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌کاهد –

در حریق باز می‌کند؛

اما بر خورشید هم

برف نشست.

چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌ها

که کالاشان جز آب نیست

– آبی که می‌خواست باران باشد –

و بادبان‌هایشان را

خدای تمام خداحافظی‌ها

با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده –

خیش‌ها

_ببین!_

شیار آزادی می‌کنند

در آن غروب که سربازان دل

همه سوراخ گشته‌اند.

آزادی: من این عید سروهای ناز را

همه روزه تازه تر می‌یابم

در چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطه

و از آسمان خدا آبی‌تر است.

آزادی : ماهیان نیمه شب آتش گرفته‌اند

تا همچنان که هفته

در قلب تو

به پایان می‌رسد،

دریا را چون شمعدانی هزار شاخه برداری

آزادی

که از حروف جداجدا آفریده شده است.

دو فرهاد، پس از مه،

یکی انتحار کرد و یکی گریست

در بامداد فلج

که حرکت صندلی چرخدار

صدای خروس بود،

و ماهیان حوض

از فرط اندوه

به روی آب آمدند.

دو فرهاد

هر یک با دلی

چون عطر آب، حجیم

لیک تنها با یک تیشه.

زیر چراغ

– ببین ! –

آخرین خالِ دل این چنین سنگ شد

که چشمان بی‌بی و سرباز

فرار شن را از روی نان توجیه می‌کند.

روز چندان طولانی بود

که همسایه‌ام چراغ را دوباره افروخت

تا شاپرکان را بدان فریب دهد.

همچنان که این پاییز فضایی

– این سقوطی را که از یک یکِ ستارگان گرفته‌اند –

زیر پرچمِ پوستش

که تمامی رنگ‌هایش را بهار سپید کرده بود،

حس می‌کرد.

همه‌ی آسمانِ روز

با فقری زیبا همچون کف یک دست

مرا تاجگزاری کرده ست؛

چرا که بر دردی شاهی کردم

که از آن

جز پاره‌ای خرد

نمی‌شناختم.

دردی آمیخته با پروازی بی‌بال

که می‌خواست به القابِ ناملفوظ چهار صد ملکه‌ی روستایی

که مرصع به خون بودند

مهتاب را به ماه بیاموزد.

تردید یک ستاره

در شبی که با برف مست می‌کند.

دردی که شما

از من ذهنیتی خواستید که از فضای گرسنگی‌تان ملموس تر بود.

تا خوری که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا در می‌آورد،

یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق،

دو مو را بر بدن راست کرده بود؛

دو رود شور بر شانه‌های لخت تو

که سرت میان ستارگان گیج می‌رود.

ستارگان به سوی قلبت جاری‌ست

تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.

یگنسرگ کبوتران در آخرین بندرت

– ای مرد ! –

آبستن شدند؛

چرا که بی شک وصیت نامه‌ی تو پر از دانه بود.

چاه‌های شرقی در چشمان تو

– ای مرد ! –

به آب رسید؛

چراکه برف، قو را که از افق گردن می‌کشید

تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند؛

با دو دست بارور

که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند،

فتح کردی.

و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن

تا سیمای تو حادثه‌ای باشد در میان تاریکی.

آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید بر می‌خاست

برای نوحی، به شکل پیریی من

که حتی مرگ خود را نیز باخته بود .

در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند،

تو می‌تازی

هم تاخت اسبانی

که فرمان رهایی‌شان

چون فرمان اسارتشان

نوشته نیامده.

آه، چرا باید

من تو را شگفت بدانم

در این جریان

که از شگفت بودن همه چیزی

عادی می‌نماید؟

و گرنه تو عادی‌ترین موسمی

که می‌باید به چار موسم افزود .

و چشمان تو،

راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.

اینک خزان‌های درپی

از هم برگ‌های جوان می‌خواهند!

می‌توانستیم توانستن را به برگ‌ها بیاموزیم

تا افتادن نیز توانستن باشد.

من کنار کره‌یی

که سراسر آن دریاست

به خواب رفته‌ام

در خطوط سرگردان دست تو

این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد.

ماهیان خاکستری،

ماهیان زاغ دیوانه،

ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌اند.

اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خواهند پخت،

من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته ست.

در سر من

– آن جا که جواهر، تب را

بر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند –

ماه با فشار رگبار

به آخرین برج می‌غلتد.

اشعار فریدون مشیری | مجموعه شعرهای عاشقانه، کوتاه و ماندگار فریدون مشیری

معروف ترین شعر بیژن الهی

آدم‌های بهاری.

چه می‌کنید با برگی که خزان دوست بدارد؟

چه می‌کنید با پروانه‌یی که به آب افتد؟

از سر هر انگشت

پروانه‌یی پریده ست.

پروانه‌ی کدام انگشت تشنه بود؟

پروانه‌ی کدام انگشت به آب می‌میرد؟

من بارها اندیشیده‌ام

من خزان و برف را پیاده پیموده‌ام

پیشانی بر پای بهار سوده‌ام

که معیار شما نیست.

آدم‌های بهاری.

برگ خشک که از خود راندید

شاید عزیزترین برگ فصل باشد

بر این آب سپید

شاید آخرین امید پروانه باشد.

اشعار ایرج میرزا | مجموعه غزلیات، اشعار عاشقانه، طنز و معروف ایرج میرزا

شعرهای عاشقانه بیژن الهی

پیش از صدای خروسان

باور کردم

که پلک‌های تو

کتاب صبح را گشود.

از آفتابی که نیآمده بود

از اشک که باید دوباره ریخت،

دهانت برای من خنده‌ های گرمتر داشت.

و خروسان پیش از صدای خود دوباره به خواب شدند

از این که پذیرفتند روزها دیگر با ماست

و این پایانی که ما نیز با آن خواهیم بود.

باور کردم

سوگند به خواب‌های جوان

باور کردم بی‌گناهی‌ی پلک‌های تو را

بی‌گناهی‌ی برگ‌ها را

که در نور سپید شدند

سوگند به هر چه سپیدی‌ست

تنها سرو خیانت کرد

که پذیرفته‌ی همه‌ی فصل‌ها بود.

و بهار همه‌ی فصل‌های من بودی

تو بهار همه‌ی دفترچه‌هایی که

چیزی درشان ننوشتم.

بگذار پاسخ دهم

هم‌چنان که دوستانه می‌گریم.

هرچه بلور است به فصلِ پیش بسپاریم.

بگذار تا با رنگ‌های تن‌ات

دوست بدارم‌ات:

عریان شو زیر آبشارهای خورشید

حتا انگشترت را

در صدای آن‌ها پرتاب کن

که می‌خواهند به ما

چیزی را جز این که هست

بباورانند.

تو را با رنگ گل‌های به

با رنگ‌های بلوط

تو را دوست خواهم داشت.

بنفشِ تند از آن زنبق‌هاست.

گوزن‌ها چه گفته‌اند؟

سم‌هاشان را بر برف نخواهی شمرد

که از این همه خون‌های ناشناس

قلیل‌تر است

خون‌هایی که در نسیم

دست تو را نیز آغشته است.

گوزن‌ها چه گفته‌اند؟

نه.

تو هرگز نخواهی پذیرفت:

شکارچیان رفته

بیرحمانه شادی آورده‌اند

زمانی که تو هنوز در جنگلی

زمانی که تو میزایی و برفراز خود

آسمان شسته را

آهسته تر از درد به یاد می‌آری.

کلیدی در جوی خون افتاد

اینک دو درخت

از عمق سایه به آیین آینه می‌گروند

و کتاب آینه

از میان دو درخت

در سایه می‌چکد

و جوی خون خشکید

و کلید بخار شد

من

در بیراهه ها می‌رفتم

از میان گروهان پرنده که بال‌های شان

را

بر درختان عَرعَر کوبیده بودند

در بازوانم

موجی سرخ می‌رویید

و لرزش کلیدی را در اشک‌هایم حس می‌کردم

من آمده‌ام

تا به جای پنجه‌های مرده‌ی پاییز

پنجه‌های زنده‌ی تو را بپذیرم.

من آمده‌ام تازه‌تر از هر روز

تا تو را با پیشانیت بخاهم

که بلندتر از رگبار است.

می‌خواهم دوباره بیآغازم

این بهاری را که خواهی نخواهی

خون مرا در راه ها می‌دواند

و به دل‌ها می‌برد.

این بهاری که

چه عاشقانه است.

و من در برابر همه‌ی دست‌هایش که گشوده است

ناگزیر به پاسخم

اشعار گروس عبدالملکیان | مجموعه‌ای از زیباترین شعرهای عاشقانه، کوتاه و مفهومی

شعرهای عاشقانه بیژن الهی

من می‌دانم

که اندوه من برابر است

با اندوه سواری که صدای سم اسبش را

با صدای خرد شدن آهسته برگ‌ها

اشتباه می‌کند

با شب بویی

که تاریکی خود را از دست می‌دهد

با نارنجی

که تنها بر میز است

هوای سوختن دست‌هامان را

به ستاره‌ها رساند

من می‌دانم

درختان عرعر ما را چشم به راه گذاشته‌اند

و چند سواری که قرار بود از دوردست

خبری برای ما آرند

من می‌دانم که غبار جاده شیشه را

می‌پوشاند

چنان که دیگر حتی از پس شیشه هم

نمی‌توان تو را خوش داشت

نمی‌توان تو را به شهری خواند

که در آستان بارانش

زخم‌های جوانتر خیال خندیدن دارند

این سواری که شتابناک گذراست

نه منم نه چشم .

دستت را باز کن :

تا افق سپید بهاری از مژگان انسانی

تو را می‌نگرم تا کنارم بنشینی

تا دور از خیال چند سواری که شاید بازگشت‌شان به خنده نباشد

دور از این لبان قرینه

دور از هر رفت

بمانیم و ضامن نور باشیم

شب تابان را از باغ و بیابان به اتاق آوریم تا دوباره بیافروزیم

یخ را زیر نفس آب کنیم و ماهیان را دوباره زنده ببینیم

دشت را یکسره در باران رها کنیم و بخوابیم

تا افق سپید بهاری از مژگان انسانی

تو را می‌نگرم تا کنارم بنشینی

و دست‌هایت را در گیسوان من نهان سازی

چون نسیم

چون راز جهان

تنها یکبار

می‌توانست

در آغوشش کشند،

و می‌دانست – آن گاه

چون بهمنی فرو می‌ریزد

و می‌خواست

به آغوشم پناه آورد

نامش برف بود

تنش، برفی

قلبش از برف

و تپشش

صدای چکیدن برف

بر بام های کاگلی

و من او را

چون شاخه‌یی که زیر بهمن شکسته باشد

دوست می‌داشتم

شرم در نور است و این، پایان هر سخنی‌ست،

همسرم!

مرد تو را به نور سپرده‌ام که تنی سخت شسته داشت،

و بیا، میان بیابان، پی انگشتر مفقود بگرد

که حال، باد در آن سوت می‌زند.

انگشتر ازدواج، میان بیابانی دراز، دراز؛ و دیگر هیچ نه،

هیچ نه

مگر مثلث کهنه‌ی کوچکی، مثلثی از زاغان

افتاده

بر کف یک سنگر!

و به این سپیده که عقرب ــ خواهر بی‌نیاز من ــ بخت را کف‌آلود

حس کرده‌ست،

هوا، در نی می‌پیچد و در گردنه‌های کوه.

عکس نوشته شعرهای بیژن الهی

همه ی آسمان روز

با فقری زیبا همچون کف یک دست

مرا تاجگزاری کرده ست؛

چراکه بر دردی شاهی کردم

که از آن

جز پاره ای خرد

نمی شناختم.

دردی آمیخته با پروازی بی بال

که می خواست

به القابِ ناملفوظ چهارصد ملکه ی روستایی

که مرصع به خون بودند

مهتاب را به ماه بیاموزد.

تردید یک ستاره

در شبی که با برف مست میکند.

دردی که شما

از من ذهنیتی خواستید

که از فضای گرسنگی تان ملموس تر بود.

تا خوری که مرگ، سک ههای نقره را به صدا در می آورد،

یک درد فلس دار که دو رود را بر شرق،

دو مو را بر بدن راست کرده بود؛

دو رود شور بر شانه های لخت تو

که سرت میان ستارگان گیج می رود.

ستارگان به سوی قلبت جار یست

تا قلبت را از بسیاری فلس بکشد.

خانه‌ها خواهد ریخت.

این گورخران که، با کفی از نور بر دهان، شتابناک گریزانند،

در ساق‌های لاغر ما، رقص را چه خوب پیش بینی کرده‌اند!

نخِ بادبادکی که فرازِ ویرانه‌ها، به پرواز خود ادامه می‌دهد،

در مشتِ کودکی زیبا خواهد بود، کودکی مرده.

اکنون، پیش از باران،خاکی خشکیده شناخته می‌شودکه در او

گیاهان، همگی نامگذاری شده‌اند.

و سکوت، این مکث میانِ هر دو چکه، که از سقف غار می‌چکد،

احترامی ست به تو، توی کودکم، که از مرگت

لحظه‌ای می‌گذرد،

احترامی‌ست، به رقص

در مکث، در میان دو چکه‌ی آخرین، یکباره شاخک همه‌ی حشرات

از ترس برق می‌زند.

آب می‌نوشم و جرعه‌ای به سقف می‌پاشم.

اشعار نیما یوشیج (گزیده‌ای از زیباترین شعرهای عاشقانه پدر شعر نو فارسی)

عکس نوشته شعرهای بیژن الهی

اقاقیا فرشته‌ی فقرا

شربت عصرانه‌ی خنکش را

برایمان مهیا می‌سازد.

بر تو خم می‌شوم:

رفتار نسیم و جانوران آب

در پوست توست.

و هوا جامِ جان شاپرکی‌ست

که در میان هزار خورشید و هزار سایه‌ی تو

می‌سوزد و شاهد است.

تو خوشه‌های سپید خردسالی‌ی منی

که دوباره می‌چینم.

تو انگشتان نخستین منی.

کنار جالیزهای سبز خیار

فقرا می‌خندند:

می‌بینی چگونه برهنه‌ام؟

حتا ناف مرا هنوز نبریده‌اند:

عشقم چون تولدی تازه

هنوز لزج و خونی‌ست.

برای تو می‌خندم.

در خانه‌های نزدیک

چرغها را زودتر افروخته‌اند.

هوا میان هزاران چراغ و هزاران سایه‌ی تو

از دوردست تا نزدیک

خاکستر است.

مرا کاشته بودند

کاشته بودندم تا با خورشیدهای عجول

احاطه‌ام کنند.

تو آمدی چنان نرم مرا چیدی

که رفتار نسیم را

در دست تو حس کردم.

تو شاهد خورشید و هوا شدی

نسیم در گیسوانت سرخ سوزانت.

جانوران آب آرام به خاب شدند

و رفتار خون صافی‌ی تو

در خاب یکایکشان

حس شد.

تو مانند چهره‌یی شدی

که من بر او نگریستم

و

می‌نگرم.

عشقم چون تولدی تازه

هنوز لزج و خونی‌ست.

 بیا

حیاطهای کوچک را

حشرات و نور می‌پوشانند.

برای تو می‌خندم.

برای تو می‌خندم.

اقاقیا

امروز برایمان

شربت خنک عصرانه می‌آرد.

اشعار شفیعی کدکنی | زیباترین شعرهای عاشقانه و ماندگار محمدرضا شفیعی کدکنی

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت
✨ فال تاروت آنلاین
فال تاروت آنلاین 🔮 طالع‌ بینی با ۲۲ کارت اصلی تاروت